سو تفاهم ، حاجی تنها میشود

بعد برای اینکه بحث رو منحرف کنم میگم این لباس نو شما هست ؟ خیلی خوشکل نیستا.

نمیدونم چرا یهو از کوره در رفت و با بغضی نیم بند و اخم زیادی ، با لگد به تختی که اونجا بود زد و صدای ناجوری داد. به روی خودم نیاوردم.

.

.

پنج  شش دقیقه بعد ...

.

.

آماده شده بره بیرون. قبلا هم به من گفته بود که میخاد جایی بره  و منم گفته بودم عیبی نداره میتونی بری.

اما یهو یادم میاد که نباید بره. کار واجبی باهاش داشتم که باید میموند خونه. ولی منم عجله دارم برم بیرون و نمیتونم براش توضیح بدم فقط تونستم بگم : 

 من راضی نیستم بری. بمون خونه.

اون فکر میکنه من دارم لج بازی میکنم یا شاید فکر میکنه دارم انتقام میگیرم ، اما واقعا اینطور نبود. وقت هم نبود که بیشتر براش توضیح بدم که چرا نباید بره. البته کمی هم بخاطر اخماش ناراحت بودم.

اونم که حالا از دو سه جا ناراحت شده ( نت ،لباس و اینکه فکر میکنه بهش دروغ گفتم  و الانم که نزاشتمش بره بیرون ) عصابانی تر شده و میگه اصلا من فلان جا هم نمیام. ( قرار بود بعدا با هم جایی بریم)

و اینطوری سعی میکنه تلافی کنه.

( کار به لجبازی داره میکشه و من باید ساکت باشم.)

.

.

چند لحظه بعد میگه :

 

اصلا من هنوز خواهرم رو ندیدم مامانم رو هم کم دیدم . من میخام برم مرکز استان بهشون سر بزنم.

منم که باهاش کار دارم اما واقعا فرصت نیست براش بگم چکار دارم . با کمی ناراحتی میگم خب برو. اصلا هر کاری دوست داری بکن.

شب خیلی باهم حرف نمیزنیم. البته من میخاستم حرف بزنم اما اون امادگی لازم رو نداشت. سکوت بهتر بود.

فردا صبح کیفش رو جمع کرده که مثلا بره مرکز استان به مادرش سر بزنه. منم مخالفتی نمیکنم اما اصلا دلم نمیخاد بره. اجازه دادنم مثل ادمی هست که میگه : برو اصلا هر کاری دوست داری انجام بده. بهش پول میدم و براش ماشین میگیرم و میره مرکز استان.

در وسط این همه گرفتاری اینم به کارامون اضافه شد. شاید اینم یه امتحان باشه. دیشب تو این حیاط خونه تنهایی خوابیده بودم و با خودم میگفتم اگه الان مار و عقرب تو رو بزنه کی میخاد به دادت برسه ؟ لباس شستن غذا پختن جارو کردن و تنهایی و ... به کارهام اضافه شد. اونم اول ماه مبارک.

/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسی

حاج آقا تنهااای حقتونههههه [ناراحت] چرا اذیتش می کنی ؟؟؟؟؟[عصبانی] اینترنت ودرست می کردید . از لباسشم تعریف می کردید ... بد اون نمی رفتتتت[خمیازه]

عذرا

سلام ممنون از جوابتون...

حرفهایی از جنس دانه های تسبیح

سلام کار خدا رو میبیند نمیدونم چطوری سر از وبلاگتون در آوردم وبلاگ طلبه ها خیلی جالبه برام بنده خدا حاج خانمتون رو اذیت نکنید میام بقیه مطالبتونو میخونم شکر خدا خیلی از تاسیسوبلاگتون نمیگذره یه گاه اجمالی ب نوشته های ماه اردیبهشتون کردم خیلی مشتاق تر شدم بیام حتما همه وبلاگتونو بخونم ب حاج خانوم سلام برسونید ماه رمضونم که ب حمدلله از راه رسید خیلی دعامون کنید بعد از فرج وظهور وسلامتی برای آقا بااجازه هم کنار دیگر دوستان طلبه لینکتون کردم علی علی

سما

تنهایی یه وقتایی خیلی خوبه ...باعث میشه آدم یاد بگیره مثه آدم حرف بزنه...من اگه جای بانو بودم ...یه قهر اساسی + الم شنگه ی حسابی راه میداختم...نه نه اصن واقعن جدا میشدم

سایه

خانمتون دلش از جای دیگه پر متاسفانه ما خانم ها همه چیرو میریزیم تئ خودمون و بعد به چیزای الکی صبرمون لبریز میشه و البته نحو صحبت شمام درست نبوده.امیدوارم هر چه زودتر برگردن و از این تنهایی درتون بیارن

الی

ببین طلبه جوان واقعیت اینه که نباید فقط خانوم رو مقصر بدونی اون موقع اون ناراحت بوده نت براش باز نشده شاید قبلش هم کم محلش کردی بی محبتی کردی بعدش عوض آروم کردنش بهش می گی لباست خوشگل نیست واقعا به نظرت وقتش بود که بگی لباست خوشگل نیست می تونی با محبت بری بازار یه لباس باب میلت بخری کادو کنی بدی بهش بگی خانومم از این به بعد اینو عوض اون لباس بپوش من بیشتر خوشم میاد اینجوری هیچ تنشی برات پیش نمیاد خانومت هیچ وقت تنهات نمیزاره هیچ وقت هم احساس ناراحتی نمی کنی

هولدن کالفیلد

ببخشید حاجی! من آدم مذهبی ای نیستم ، لامذهب نیستما[نیشخند] ولی خانواده ی عمیقاً مذهبی ای دارم ، شخصاً هم تو هیئتها بزرگ شُدم[نیشخند] چه باحالم من نه؟[خنده] الان خواستم عرض کنم شما فرمودید که "من باید به جلسه ی سخنرانی میرفتم. دیر شده بود و حمل بر بد قولی میشد." نه آخه حاجی خدا وکیلی ، جان هولدن ، به همین ماه!!! آدم پیش یه صاحب مجلس بدقول بشه بهتره یا زنش ازش برنجه؟ صاحب اصلی مجلس که خوشحال هم میشُد شما از همسرتون دلجویی کنید ، وظیفه ی شرعیتونم که بود ، خدا هم اینجوری راضی تر بود ، نه؟ اینکه سر چی بود اصلاً مهم نیست ، دیگه دلجویی با شمائه دیگه![نیشخند] من کاملاً معتقدم حق اهل منزل به همه جور مستحباتی ارجحه! مردُم با ده دقیقه دیر شدن جلسه عمرشون تباه نمیشه ، ولی زندگی مشترک (همه ی ما) خدای ناکرده با همین ده دقیقه هاس که تباه میشه. ببخشید که صحبتم طولانی شُد[نیشخند]

راضی بانو

سلام ... تازه با وبلاگتون آشنا شدم ... اینکه از روزمره هاتون میگین برام خیلی جالبه ... راستی نمیدونم چرا ولی از این عبارت " راضی نیستم بری بیرون " بدون توضیح و حرفهای قانع کننده اعصابم بهم میریزه ... الآن دقیقا خانمتون رو درک میکنم ...[پلک]