دیدار

عقد موقت به خوبی و خوشی انجام شد. پس فردای عقد با خریدن یک جعبه شیرینی و دسته گل و فکر کنم یک قطعه طلا به مناسبت روز زن و تنهایی رفتم خونشون.

دختر خانوم با فاصله چند متری من نشست. با چادر و بدون هیچ ارایشی. اون موقع 17-18 سالش بود. شاید 5-6 سال قبل بود.

انگار نمیدونستم که این عقد موقت برا اینه که فقط با هم اشنا بشیم. فکر میکردم دیگه کار تموم تموم شده.

ازش خواستم بیاد نزدیک تر بشینه. کنار خودم. ایشون رو هم اجابت کردند. در چهره اش چیز خاصی دیده نمیشد. کمی چادرش رو کنار زدم. لباس ساده ای پوشیده بود و انگار فکر نمیکرد چادرش رو کنار بزنم. شاید کمی ناراحت شد ، چون روی پیرهنش یه لکه کوچولو بود ( فکر کنم جای غذا بود).

اون نمیدونست چی بگه. من هر کاری میکردم که اونم شروع کنه به حرف زدن. اون دختر کم حرفی بود. همون طوری که قبلا هم بهم گفته بودن. اما کم حرفا دو دسته هستند : بعضی ها کم حرف میزنن اما پر مغز حرف میزنن اما بعضی ها کم حرف میزنن اما حرف هایی هم که میزنن ساده و معمولی بود. ایشون جزو دسته دوم بود.

یادم نیست کی بود که خداحافظی کردم و اومدم بیرون. اینقدر از ازدواج کردن خوشحال بودم و دلم میخاست زندگیم رو محکم تو دستم نگه دارم و به قول خودم الگو باشم که اصلا هیچ عیب و نقصی رو در خانوم نمیدیدم.

دوست داشتم همه ی اون چیزهایی که تو کتابها رو خوندم کاملا اجرا کنم. مهربان باشم و با گذشت ، عاقل ، احترام گذار صبور و غیره. انگیزه ام واقعا بالا بود. واقعا واقعا.

بعد از مدتی که به قم برگشتم با تلفن هر روز و گاهی روزی دوبار سعی میکردم بهش زنگ بزنم. مموبایل نداشتم و با تلفن کارتی حرف میزدم.

فکر کن : یک روحانی معمم : در کیوسک تلفن کارتی ، با نامزدش حرف بزنه. اونم حرفهایی عشقولانه. برای اینکه کسی این صحنه های فجیع رو نبینه گاهی کلی پیاده روی میکردم و میگشتم تا یه کیوسک خلوت و دنج پیدا کنم. چقدر سخت بود با جیب خالی اما مجبور بودم هر روز-3000 -2000 تومن برا تلفن بدم. اونم به پول اون موقع. ام ا اصلا برام مهم نبود.

تلفنها گاهی تا یک ساعت طول میکشید که البته حدود 50 یا 55 دقیقه اش من حرف میزدم. بعدا میگم چرا اینقدر طولانی حرف میزدم.

 

 

/ 29 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی

گفتید هرروز می نویسید کو؟؟؟؟؟؟؟؟

شاگردشهدا

سلام ما که تو گروهمون(کل بچه ها) میگیم ترفند11... اما شما اسم نذارید بهتره... بذارید بیاد....تا بادیدنش اسمشو صدا کنید... پیشاپیش تبریک میگم...

سکوت قدس

فکر کن : یک روحانی معمم : در کیوسک تلفن کارتی ، با نامزدش حرف بزنه. اونم حرفهایی عشقولانه. ...جالب بود ...البته من خندیدم ... به نظر من اسم همسرتون رو اینجا بزارین =» آرام

(...)

چند تا سوال دارم: 1شما واقعا" طلبه اید؟ عذر میخوام ولی واقعا" شک دارم طلبه باشید 2چرا دارید مطالب خصوصی زندگیتونو مینویسید؟اونم تا این حد خصوصی؟فکر نمیکنید شاید خانمتون ناراضی باشه که اینارو بگید؟

مسی

اسمشونو بذارید...... صبور قشنگه ... مگه نه[لبخند]

فرزانه

سلام علیکم چقدر رک می نویسید! همسرتون بخونن ناراحت نمیشن... نمیدونم چرا دلم میسوزه براشون..شاید چون خیلی آروم هستن! اسمشونو بذارید یار...چون طلبه ها از همسراشون توقع یاری دارن خیلی... خجالتشون هم کاملا طبیعی بوده..یاد خودم افتادم..

طلبه

موفق باشید

شراره

اما بعضی ها کم حرف میزنن اما حرف هایی هم که میزنن ساده و معمولی بود. ایشون جزو دسته دوم بود. همه خانم های مذهبی و به ملا ها بعله بگو جزو دسته دوم هستند هووی من هم و رامین به همین دلیل ازش بدش میاد... میگه حس و حال نداره.بلا نسبت همسر شما.. در ضمن معلومه ملایی از بس زرنگ بازی در آوردی ...سال اول خانم ها فلان..پس چرا من نبودم؟؟؟؟؟؟

ساقی

چرا این خاطرات رو می نویسید؟ من یک خواستگار طلبه دارم که خیلی دوسشون دارم. من و ایشون همدیگر رو می شناختیم هنوز خواستگاری رسمی انجام نشده ایشون به من علاقمند شدن و پا پیش گذاشتن. با این حرفای شما به تصمیمی که می خوام بگیرم شک میکنم همه ی طلبه ها اینطور فکر می کنند؟ راجع به ازدواج؟ همسر؟ دوست ندارم یک روز من هم تو وبلاگ خاطرات همسرم باشم و بعد هم از بقیه بخواد برای من اسم بذارن. یا به بقیه بگه که بعضی از مزدوجین بعد ازدواج فکر می کنن کاش دیرتر ازدواج کرده باشن. یا اینکه یه جوری درمورد من حرف بزنه که همه فکر کنن من زن صیغه ای هستم/ یا اینکه بگه تو شب عروسی اشکه تو چشمای دختر خاله هاش رو دیده اونم تو عروسی که خانوما آرایش دارن چطور اشک چشماشون رو دیدین ، تازه تو شب؟

مینی بسیجی

سلام تقریبا همه مطالبتو خوندم چون شیرین بود. نمیدونم کلا راسته یا دروغ و یا خودت یه طلبه هستی یانه. ولی میخوام بگم من طلبه وقتی میخوام به مساله ازدواج فک کنم هزاران سوال در ذهنم ایجاد میشه که ممکنه برا دیگری سوال نباشه و شاید مسایلی که برای دیگران مهمه برا من مهم نباشه. بعد ازدواج هم همچنین. یه جورایی بابقیه فرق داریم. ولی هیچ کدوم از اینا باعث نمیشه حتی چند قدمی با مردم فاصله بگیریم و مردم فک کنن از فضا اومدیم. نه. عروسی هم داریم و بگو بخند هم سرجاش ولی حرام ابدا. باخانوممون هم پارک و... هم میریم مثل بقیه. خانومامونم با بقیه تفاوت چندانی ندارن. کمی کم توقعند و خیلی عاشق. چون کار هرکسی نیست که بتونه با ما آخوندها زندگی کنه. کلا مطالبت عالی ولی نیازی به پرسش ازدیگری برا اسم خانوم نبود. اگه مطالبت هم راسته که خوش بحالت ما که فعلا در جست و جوییم تا خدا چی قسمت کنه...