اتوبوس

تو اتوبوس بودم . صندلی بغلی من دو تا بلوچ بودند. نمیخواستم سر صحبت با کسی باز کنم. حس و حالش نبود. بیشتر صحبت هاشون رو گوش میکردم. محاسن بلندی داشتند. یه بوی مخصوص هم میدادند. از حرفاشون فهمیدم که شیعه نیستند. وقتی اتوبوس برا چند دقیقه ای کنار زد مقداری خوراکی خریدم و تو اتوبوس بهشون تعارف کردم. خودم هم با اینکه اهل خوردنی نیستم اما کمی خوردم. 

کم کم خاطرات و و گفتگوهاشون رفت به سمت مواد مخدر و مزرعه تریاک فلانی و بهمانی و اینطور حرفها. 

خلاصه اینکه عزمم رو جزم کردم دیگه اصلا باهاشون صحبت نکنم. نکنه یه وقت جنس همراهشون باشه و بعد ما هم گیر بیفتیم. 

تو مسیر هم به هم یه چیزی تعارف میکردند به هم که تا حدی شک کردم نکنه تریاک باشه. 

مسافرها بین راه پیاده شدند و صندلی بغلی من خالی شد. کم کم تصمیم گرفتم برم حای اونا بشینم و راحت تر استراحت کنم. اما یه چیزی رو صندلی بود که اجازه نمیداد برم اونجا. یه چیز سیاه مکعبی به اندازه یه حب قند. 

چون اولا برای اینکه برم اونجا مجبور بودم اونو بردارم و اگر بر میداشتم یا باید اونو به صاحبش میرسوندم یا به هر حال مسئولیت داشت. 

و اصلا چه بسا این همون تریاک باشه و از اونا جا مونده باشه. دیگه واویلا. 

تو همین فکر ها بودم که یه خانواده بین راه سوار شدند . یه بچه کوچولو هم داشتند که تا اومد بشینه همون چیز سیاه ر ودید رو به هوای شکلات بودن خوردش. 

من اخر نفهمیدم که این شکلات بود یا تریاک. اما هر لحظه منتظر بودم یه بلایی سر بچه بیاد. خواب الودگی و گیج بودن واقعا مانع از این شد که من بخوام به پدر و مادرش بگم . مخصوصا که اونها هم زود خوابشون برد و خانومه هم اصلا وضعش مناسب نبود . 

پ ن : با کسایی که حجاب درستی ندارند سختمه حرف بزنم. 

حتی بار یه جای رفته بودم که یه خانم ساپورتی اومد سوال بپرسه. یه لحظه من چشمم افتاد که اینقدر ساپورتش نازکه حتی رنگ لباس زیرش ( ش .. ت) هم پیداس. خلاصه فکر کنم اینقدر با سر پایین بهش جواب دادم که اصلا به حرفام حال نکرد و رفت. 

خب نمیخواستم ببینمش. زور که نیست. 

/ 0 نظر / 130 بازدید