خرید عروسی

خرید عروسی بود. مادرم  با خواهرومادر  بانو و خودش رفتند برا خرید. من نرفتم و گفتم درست نیست من همراه 7 - 8 تا زن بیفتم تو طلا فروشی و بازار های زنانه.

اما پول خرید ها رو دادم به مادرم .

خانواده ما یک خانواده نسبتا مرفه بود و معمولا عروسی های پر سر و صدایی داشت و ترس از اینده یا هر چی که بود مادرم رو حساس کرده بود. هیچ وقت فکر نمیکردن که به سادگی هم میشه عروسی گرفت.

انگار یکی بهش گفته بود که : این طلبه ها فقط میشینن و دستور میدن. شاید پدرم اینو  بهش گفته بود و احتمالا پدرم از کسی شنیده بود. پدر میگفت چون خودش نمیخره نمی فهمه قیمتش چقدره و فکر میکنه اینا به راحتی به دست اومده و با این بهانه ها و بدون توجه به شرایط خودشون رو از اینکه کمکی کنن معاف میکردن.

همکاری های مادر برای خرید لوازم عروسی قطع شد اونم مادر من که از بازار و خرید خوشش میومد. و بهانه اورد که پاهام درد گرفته چقدر برم بازار ؟ از فردا خودت برو هر چی میخاین بخرین. فردا نیای به من بگی این بد بود اینو نمیخام و .... .

گفتم عیبی نداره. فرداش زنگ زدم به بانو که باقی خرید ها رو خودمون انجام بدیم.

 اولین بار بود که حدود 3 -4 ساعت تو بازار بودم 9 صبح تا 12.

 حس قشنگی بود. روحانی باشی و تا حالا خرید اینطوری نکرده باشی . اونم یه جوون حدود 23 ساله. ( سن دقیقم رو نمیگماما تو همین سن و سالها بودم. ساده کم تجربه و فقط مدد الهی بود که به فریادم میرسید )

باید جوری با جذبه با مغازه دار ها حرف میزدم که خودم رو جلو خانومم نشون بدم. هر مردی اینطوریه اما شاید من دوبله این حس رو داشتم . حس زیبایی بود. خودم دلم برای خودم میسوخت ، اما اهمیتی نمیدادم. خیلی خیلی امید داشتم و در مقابل وظیفه ام به هیچ وجه احساس ضعف نمیکردم.  همه چیز از همین سختی ها بدست می اومد.

از لطف خدا  در هر مغازه ای که رفتم مغازه دار ها کلی تحویل گرفتن. انگار که از خداشون بود که به طلبه ای مشتریشون باشه. جلو بانو هم کلاس میزاشتم ( و البته اعتقادم هم این بود )  که باید جنس خوب و با کلاس خرید.

یادمه رفتم سشوار بخرم : مغازه داره کلی راهنماییم کرد. بعد پرسید کجا درس میخونی ؟ گفتم قم. خوشحال شد که طلبه شهرستان نیستم و در قم درس میخونم. کلی باهام حرف های خوب زد. از خاناوده اش گفت و از پسراش از روزگارش.. بعد هم سشوار 20 تومین رو 13 تومن  داد بدون اینکه من چونه بزنم.

از یه مغازه دیگه یه سشوار مسافرتی خریدم. چیزی حدود 6 تومن. تقریبا نصف قیمت. موقع خریدن همه ی حواس فروشنده های زن اون مغازه به ما جلب شده بود. فهمیده بودن تازه دامادم. مشغول خوش و بش با اقای مغازه دار بودم و وسط حرف ها براش یه لطیفه گفتم که باعث خوشحالی و لبخند همه شد، یکی دوتا از خانوم های مغازه دار هم به بانو تبریک گفتن.

برای چند ثانیه همشون دست از کار کشیدن و با گوش تیز کرده خیره به ما شدن. بانو فقط نگاه میکرد و حرفی نمیزد.

از همه جالب تر خریدن چمدان بود. از اونجا که فکر میکردم مسافرت زیاد میریم یه چمدان بزرگ انتخاب کردم. مغازه دار بنده خدا کلی راهنمایی کرد . خدا خیرشون بده . بعد هم کلی تخفیف داد.

حالا با اون چمدان بزرگ با خانوم تو خیابون یک طرفه ای که ماشین هم رد نمیشه اینو حالا کجام بزارم ببرم خونه ؟ کم کم تو فکر بودم که مثل حمال ها اونو بزارم رو شونه هام و ببرم سر خیابون

روم نمیشد اونو تو خیابون رو زمین بکشم. از قضا یه پیکان قدیمی پکایده ترمز کرد و منو خانوم و چمدون رو انداخت بالا و تا خونه بانو رسوند. فقط ازم خواست وقتی قم رفتم به جاش زیارت کنم.

وقتی گزارش کار به مادر و پدر رسید شاخشون در اومد. مگه امکان داره ؟ خب حق داشتن ، اگر شمام جای اونا بودین همین فکرا رو میکردین.

 هیچ وقت یادم نمیره که با اون چمدان بزرگ که فقط یک بار باهاش مکه رفتیم وسط خیابون موندم. اما همون جا هم میخندیدم. مثل دیووونه ها.!!! انگار تو زندگیم مونده بودم.

کل خرید ما عبارت بود از سرویس طلا و کمی لباس و مقداری لوازم ارایش ، سشوار و چمدان و احتمالا کیف. ...

قبا و عبا و کفش  هم خودم از قم خریده بودم و بعدا مادر خانوم پولش رو بهم داد.

اون سشوار هم برای این بود که مثلا خرید کردیم. تخت و کمد و ... هم گذاشتیم که قم بخریم. هر چند هنوز هم  تخت نخریدیم.

بانو به من اعتماد کامل داشت و اگر حرفی میزدم نه نمیگفت. به تاخت جاده ازدواج رو بالا میرفتم و از این سرعت بالا حس مرد بودن بهم دست میداد.

تجربه : هر وقت مادر بانو پیشنهادی میداد فوری بله و خیر نمیگفتم. میگفتم چشم و سعی میکردم لااقل تا 4 - 5 روز جوابی ندم تا اطراف مساله رو بسنجم. پس برای هر پیشنهادی چند روز صبر کنید.

 پ ن : ممنون از همه عزیزانی که با نکته ها توصیه ها و کامنت های عمومی و خصوصی ما رو مورد لطف خودشون قرار دادن.

 

 

 

 

/ 29 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اقا محمد هستم

dr شما در بیمارستان پیامبران کار میکنید؟ سوال مهمی دارم ازتون .

ثریا

سلام قلم شیوایی دارین خیلی خوشحالم که با وب یک آخوند آشنا شدم [گل]

Dr

سلام نه خیر من فعلا دانشجو هستم

قاصدک

ما که سشوارمونو نخریدیم گذاشتیم بعدا توی این پاکتهای چای که خریدیم یه کارت جایزه بود که شماره اش یه سشوار مدل خوب بود که رفتیم از نمایندگیش گرفتیم.[خجالت]

پرستو

سلام اومده بودم یه تک پا وب دوستم، عنوان وب شما برام خیلی جالب بود گفتم یاالله بگم بیام تو وب شما.خوب الحمدالله وبتونم مثل زندگی طلبگی ساده اما با صفاست. باریکلا که همت کردین واسه نوشتن. یه چی بگم همیشه آرزوم بود همسر یک طلبه بشم اما خوب لایق نبودیم. حالا واسۀ شما و بانو کلی دعای خیر می کنم.ایشالا به پای هم پیر بشین. سرآخر وقت کردین با بانو شمام یه تک پا قدم بر سر وب ما بگذارید. مجلس بی ریاست جون میده واسه بحثای طلبگی شما بیایین شاید رونق بدید کسب و کار مارو حاج آقا یا علی[لبخند]

پرستو

سلام اومده بودم یه تک پا وب دوستم، عنوان وب شما برام خیلی جالب بود گفتم یاالله بگم بیام تو وب شما.خوب الحمدالله وبتونم مثل زندگی طلبگی ساده اما با صفاست. باریکلا که همت کردین واسه نوشتن. یه چی بگم همیشه آرزوم بود همسر یک طلبه بشم اما خوب لایق نبودیم. حالا واسۀ شما و بانو کلی دعای خیر می کنم.ایشالا به پای هم پیر بشین. سرآخر وقت کردین با بانو شمام یه تک پا قدم بر سر وب ما بگذارید. مجلس بی ریاست جون میده واسه بحثای طلبگی شما بیایین شاید رونق بدید کسب و کار مارو حاج آقا یا علی[لبخند]

سمیه

سلام با یه روحانی از طریق چت حرف زدم که کمکم کنن اما بدترم کردن حالمو بدتر کردن دیدمو نسبت به روحانیون عوض کردن اما سعی می کنم به خودم بقبولونم که تو هر قشری خوب و بد هست[گریه] دوست ندارم به کسی که لباس پیامبر تنشه بدبین شم ای خدا آرومم کن[گریه]

بوی خاک

یا رئوف به روزم با: "نه حرف من نه حرف تو" در ضمن از همه ی بزرگواران دعوت میشه برای " پیش بینی رئیس جمهور بعدی: http://www.duelfa.com/2594/%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%a8%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3-%

ناشناس

سلام جناب وبلاگتون واقعا خیلی جالبه...مخصوصا اسمش خوشحال میشم با بانو یه سری هم به وبلاگ من بزنید

زهرا

خيلي وبلاگ جالبي بود،از تجربيات تون استفاده ميكنم.دختري هستم كه در حال ازدواج با يك طلبه هستم و دارم سعي ميكنم با به ديد واقع بينانه وارد زندگي بشم به همين خاطر وبلاگ هايي كه درباره زندگي طلبه ها هست رو دارم مطالعه ميكنم.دعا كنيد كه لياقت همسري يك طلبه با لباس پيغمبر رو داشته باشم.