گفتگو

بالاخره به خونه دختر خانوم رفتیم. همراه پدر و مادر. پدر بیشتر نقش همراه  رو بازی میکرد و یه جوری مجبور به این کار بود. اون همیشه از تعهد مالی فرار میکرد و به همین خاطر تو این مساله خودشو عقب میکشید.

قرار شد با دختر خانوم تو یه اتاق دیگه صحبت کینم. مشغول صحبت شدیم اما من اصلا نتونستم چهره ایشون رو ببینم. اصلا اصلا اصلا.

حدود یک ماه بعد هم دوباره خونه دختر خانوم رفتیم و قرار شد مجددا با هم صحبت کنیم. علت فاصله زیاد بین دو جلسه هم چند چیز بود : اول اینکه من باید از قم بلند میشدم میرفتم یه شهر دیگه . دوم : بین دو جلسه ایام عید و ... واقع شد.

بهر حال کلا سه جلسه با دختر خانوم صحبت کردم. اما  تو هیچ کدوم از این جلسات نتونستم چهره ایشون رو ببینم. هم خودم نمیتونستم تو چهره ایشون نگاه کنم و هم ایشون خیلی رو گرفته بودند. از مادرم میپرسیدم چه شکلیه و ایشون هم مرتبا تعریف میکرد البته من حس میکردم که دارن مبالغه میکنن و از باب اینکه :" کی دخترش رو میده به اخوند ؟ بهانه نگیر و همینو بردار تا از دستت نرفته " سعی میکرد به من بقبولونه که خوشکل  هست ، البته شما هیچ وقت همچین کاری برا بچه هاتون نکنید ، و بهتره بهش یاد بدین تو همچین جلسه ای خیلی منطقی به دختر خانوم بگین بی زحمت یه کم چادرتون رو باز بزارین و اجازه بدین من شما رو ببینم. کاری که من نکردم و شانس اوردم که بهر حال دختر زشتی نبود.

 این جلسات نکات فراوان و بسیار جالبی هم داشت که  نمیتونم همه اش رو بگم.

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
عذرا

سلام انشالا دختر خوشگل براتون پیدا بشه که از دیدنش سیر نشید..

خانوم ازهفت اسمان بالاتر

به سلامتی انشالله خوشبخت بشین .نکات تون به ماهم بگین ماهم چیز یادبگیریم البته میتونید به صورت رمز دار مطلب تون بنویسید وفقط به هم لینکیا تون مثلا بنده بدبد [پلک] راستی بنده رو هم عروسی دعوت کنبد..............

Dr

سلام جالب مينويسيد تازه با وبتون اشنا شدم موفق باشيد

لثارات

انشاالله مثل همیشه عنایات اهل بیت شامل حالتون باشه...

ساقي رضوان

چ جالب.. همسر بنده هم گله داشت ازين كه روم رو گرفته بودم!! البته اگه ميگفتن روت رو باز كن ناراحت ميشدم! چون توقع نداشتم شايد از ي طلبه ك همچين چيزي بگه..ب نظرم همون حدي ك از صورتم معلوم بود گواه اين بود ك چ شكلي هستم...

شراره

خیلی ببخشید..ولی همه اونایی که خیلی محجبه هستند یه شکل دارن..همه شبیه هم هستند.. من از خانم های مذهبی متنفر بودم تا اینکه خواهر شوهر و اقوام خانواده خواهرم رو دیدم.. این ها انقدر آدم هستند انقدر انسانیت دارند که نگو..ایمان اگر ایمان باش رفتار آدم رو تغییر میده...بعد از اون ازشون بدم نیامد اگر سه سال پیش آمده بودید وبلاگم اصلا نمیادم اینجا قیافه خانمتونم معلومه...زشت نمیشن ولی خوشگلم نمیشن...چون رنگ آمزی نمیکنند افتاب هم نمیبینند رنگ پریده میشن معمولا..به اصطلاح سفید... در ضمن خواستم حرصتون رو دربیارم من نه نماز می خونم نه روزه نه هیچی.. [زبان]

شراره

امیدوارم خوشبخت باشید..در ضمن قلم خوبی دارید.. [زبان]

منتظر

خب خوبه که خودتون هم اذعان کردین...کلهم ریخت و قیافه و جوانب همدیگه رو میبینن و بعد مدتی میزنن به هم که اونی نیست که میخواستیم...حالا خوبه خدا با شما یار بوده ...ولی هر چیزی حد و اندازه داره...افراط و تفریط تو همه چیز بیجاست...خواستگاری یعنی اینکه تمام جوانب سنجیده بشه..چه مامان خوبی دارین حاج اقا...خدا واستون نگهشون داره..والا من که مادر شوهری دارم که صد البته از خوبی نظیر ندارن..ولی تا میخوان واسه پسر های به قول خودشون دسته گلم..[نیشخند]برن خواستگاری اول باید منتظر یه پروسه افسردگی حاد باشیم که چی..بعد کلی رفت و امد...نه نکنه زشته...خوب ندیدمش...به پای بچه ی من که نمیرسه...خلاصه خوبه منم داستان خواستگاری رفتن واسه جاریم و بنویسم فکر کنم یه رمان بلند بالا و جالب ازش در بیاد...[نیشخند]