چرا زیاد حرف میزدم؟

شنیده بودم که وقتی مردی ازدواج میکنه ، در یک سال اول خانومش نهایت حرف شنوی رو از شوهرش داره ، و شوهرش میتونه در این یک سال هر طوری که خواست خانومش رو با خودش هماهنگ کنه.

حالا بستگی به این داره که اون مرد چقدر عرضه داشته باشه که بتونه روی افکار و رفتار خانومش کار کنه. شاید این تاثیر پذیری بخاطر عشق سرشار زن در سال اول زندگی باشه که حاضره همه جوره برا شوهرش فداکاری کنه اما این حالت به تدریج کم میشه.

به همین خاطر بود که روزهای اول سعی میکردم زیاد با اون درباره مسائل زندگی ایده ها و ارمان هام حرف بزنم.

مثلا میگفتم: ببین : ما سرباز امام زمان عج هستیم. باید الگو باشیم. اگر ما مکروه انجام بدیم مردم حرام انجام میدن. مردم به کارهای ما دقت میکنن. ... ما باید خیلی با  اخلاق خوب  با مردم رفتار کنیم. براش میگفتم که اگه یه وقت کسی حرف تندی بهت زد نباید ناراحت بشی. مثل پیامبر خدا که خاکستر رو سرش میریختن ، درباره تجملات میگفتم درباره وعده های الهی درباره ارزش درس خوندن و درباره اینکه بالاخره بهترین جای دنیا حوزه هست و ... . جوری باهاش حرف میزدم که شدیدا از انتخابی که کرده خوشحال باشه و اون رو برای همراهی با خودم و مشکلات احتمالی آماده میکردم. اون حرف های من خیلی لذت میبرد.

 ضمنا  سه تا انگیزه دیگه هم از زیاد حرف زدن داشتم :

1 - دوست داشتم در خلال صحبت ها بیشتر بشناسمش و اون هم منو بهتر بشناسه.

2- من مدت های زیادی در حجره و تنها زندگی کرده بودم. حرف های زیادی تو سینه داشتم و نمیتونستم برا کسی بگم. اما یهو انگار راهی باز شده بود و همه اون حرف های انبار شده داشت فوران میکرد.

3- سعی میکردم عاشق ترش کنم و محبت خودم رو بهش نشون بدم. فکر نکنه من ادم نامهربونی هستم و به یادش نیستم.



/ 21 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عذرا

حكايتي از مولانا پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت : من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟ پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است ! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود... نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:‌ تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که م

مهربان

سلام جالب بود[گل]موفق باشید[گل]

مهربان

سلام جالب بود[گل]موفق باشید[گل]

ساقي رضوان

خانمم هم خوبه!

عذرا

يكي از اساتيد دانشگاه شهيد بهشتي خاطره جالبي را كه مربوط به سالها پيش بود نقل ميكرد: "چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد. دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟ گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود. پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟ كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه! گفتم نميدونم كيو ميگي! گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه! گفتم نميدونم منظورت كيه؟ گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم! بازم نفهميدم منظورش كي بود! اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشي

فرزانه

سلام علیکم همسر بنده هم زیاد حرف میزدن با من! خیلی از آرمانهاشون میگفتن و البته میگن... و من لذت می بردم..

فرزانه

سلام علیکم همسر بنده هم زیاد حرف میزدن با من! خیلی از آرمانهاشون میگفتن و البته میگن... و من لذت می بردم..

فرزانه

راستی به این سه مهم دست یافتید؟!

طلبه بانو همسر یک طلبه

سلام ممنون از دعوتتان بررام جالب بود که تمامی خاطرات زندگی شخصیتان رانوشتید ولی آخر ماجرا روهمنوز دقیق متوجه نشدم بالاخره با این اوصاف که باایشان ازدواج کردید رضایتندید؟وهمسرتون از وجود این وبلاگ مطلع هستند؟ البته اگر جای شما بودم شایدبعضی مطالب رو رمز دار و ویژه طلاب می نوشتم

زهره

سلام محض اطلاعتون اکثر پسرا تو دوره ی نامزدی تا می تونن حرف می زنن. این ربطی به اتاق تنهایی نداره.