شب عروسی 1

یا علی گفتیم و با بانو  رفتم تو یکی از خیابون های با کلاس شهر که چند وقت قبل اونجا عروسی یکی از اقوام بود.

میدونستم که تو اون خیابون دو تا سالن خوب هست. اولی که فضاش خوب نبود اما دومی ، وقتی تقویم برگزاری مراسماش رو اورد من دیدم دقیقا همون هفته ای که من میخوام یه دونه جا خالی داره. حالا کسی قبلا رزرو کرده و بعد کنسل کرده یا هر چی من نمیدونم.

منتها من اخر هفته میخواستم و ایشون وسطای هفته فقط وقت داره. ( اینم خودش حکمتی بود)

خوشحال و شادان سالن رو رزرو کردم اما از اونجا که صاحب سالن ادم خوبی بود گفت : حالا چون شمایی 300 تومنش هم تخفیف.

اومدم خونه و خبر رو به پدرم دادم.

پدرم که عمرا فکر نمیکرد من همچین سالنی تو اون تاریخ - نزدیک 15 شعبان - پیدا کنم دیگه دید راستی راستی دارم داماد میشم.

دلم براش سوخت. دلش میخواست برا پسرش سنگ تموم بزاره اخه میگن شیرین ترین لذت ها برای پدر وقتیه که ببینه پسرش داماد شده ، اونم دلش میخواست خودش دست به کار شده باشه اما بابای نازنینم فکر نمیکرد به این راحتی هم میشه ازدواج کرد.

الان چقدر دلم هواش کرده.

دیگه خرید میوه از میدون بود که خودم به همراه یه نفر که ماشین داشت رفتم میدون میوه و تره بار. تصور کن با قبا و عبا اونم تو میدون تره بار گوشه یه کیسه بزرگ خیارسبز رو گرفتم و انداختم تو صندوق عقب ماشین.

* یادمه خودم به همراه مادر رفتم شیرینی سفارش دادم. در حالی که علی القاعده باید بعضی از پسر عمه ها و پسر عمو ها و ... تو این مسائل کمک میکردن اما نکردن.

* یادمه سیب هایی که خریده بودیم تو حیات بود. قرار بود سیب ها رو شسته شده بریم تحویل مسئول سالن عروسی بدیم.

نمیدونم مادرم کجا بود، شاید ارایشگاه ، پدرم هم نمیدونم  چکار میکرد. اخه معمولا از یکی دو روز قبل عروسی همه داماد رو حلوا حلوا میکنن و نمیزارن دست به سیاه و سفید بزنه. دور و برش شادی و هلهله هست اما من دیدم که عصری که شبش عروسیه تنها خونه هستم. این همه دختر مه و دختر خاله و پسر عمو و ... همه آب شده بودن رفته بودن تو زمین.

من موندم و یه عالمه سیب نشسته. خودم نشستم تو حیات و همه ی سیب ها رو شستم.

 اما اینقدر خوشحال بودم که دارم میرم سر زندگی خودم که اصلا این چیزا مهم نبود.
سیب ها رو شستم و از کسی خواستم که شما که میرین سالن عروسی اینا رو هم ببرین. منم دیگه باید میرفتم ارایشگاه دنبال عروس خانوم.

جزئیات اون روز بیشتر از این حرف هاست که نوشتنش طول میکشه.

ما هنوز خانه ای اجاره نکرده بودیم و حجله دامادی هم تو یکی از اتاق های خانه خودمان بود.

به همه ی مهمان ها خوش امد گفتم. برای عکس گرفتن با بانو باید به طرف زنانه میرفتم. مسئول سالن و چند تا از گارسون های خانوم اونجا واقعا از جون دل اون شب کمک کردند . انگار که نمیخواستن من اون شب چیزی کم داشته باشم. اینقدر محبت کردند که خدا میدونه.


طرف خانوم ها جایی رو درست کرده بودند که با پرده جدا میشد. من خواهرم مادر و بانو و یکی دو نفر ادم محرم دیگه مارو بردن اونجا که مثلا فیلم بگیرن. یکی از اقوام بانو و یکی از اقوام ما اون شب مسئول فیلمبرداری بودن.
یکی از خانو م های گارسون واقعا خیلی خوب راهنمایی کرد. خواستم همین جا از محبت های او ن روزش تشکر کنم.


از اونجا که یه دونه کارت شناسایی پیش مسئول سالن باید میموند تا بعد از مراسم ، صبح که رفتیم کارت رو بگیریم 300 تومن باقی مونده پول رو هم نگرفت و گفت : چون خیلی خوب و اسلامی مراسم برگزار شده من میخوام این پول هدیه عروسی خودت باشه.

 پ ن : تو عروسی ها به همدیگه کمک کنید . زشتی کمک نکردن برای همیشه برای خودتون میمونه.

پ ن : عروسی حلال بگیرید.

پ ن : توکلتون بر خدا و و دستان با عطوفت حضزت زهرا سلام الله  باشه.

پ ن : اون شب اینقدر مراسم خوب برگزار شد که زن عموی بانو یواش در گوشش گفته بود : به حاج اقا بگین یه طلبه خوب هم برای دختر عموت پیدا کنه.

پ ن : غرض فقط نقل داستان بود و هر گونه برداشتی : مثل تعریف از خود کردن ، و یا ... مربوط به بنده نیست .

پ ن : تو عروسی اگه به خانوم ها خوش بگذره انگار که به همه خوش گذشته . ظاهرا به قسمت زنانه مراسم خیلی خوش گذشته بود. البته بارعایت مسائل شرعی.

/ 31 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جواب به عذرا

عذرا خانوم نگران نباش ایشالله حاج اقا برا ازدواج بعدیش حتما دعوتت میکنه.

عذرا

شما چرا بانو جانو و دعوت نمیکنید بیان وب شما؟؟بانو وب داره؟؟ ما میتونیم به وب ایشون هم سر بزنیم؟؟

رویا

سلام خدا حفظ تون کنه خیلی لذت بردم از این صداقت زیباتون انشالله خوشبخت و عاقبت بخیر باشید در دنیا و آخرت التماس دعا

دختری به نام صبر

واقعا شب عروسی لباس طلبگی پوشیدید؟! چه جالب... چندتا از دوستای من که شوهرشون طلبه بودن تو عروسی پیرهن یقه سه سانتی پوشیدن با کت شلوار. به نظر من اینکه یک طلبه تو عروسیش لباس عادی بپوشه بی احترامی به روحانیت نکرده. البته اگر بحث علاقه تون به اینکار بوده که کلا موضوع فرق داره. حس کردم شاید خواستید توش حرف و حدیث در نیاد

...

آخییییییییییییییییییییی حاجاقاااااااااااااااا 23 سالتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من تاحال فکر میکردم حداقل 3-4 سالی از بنده بزرگترین.....وای چقدر ازین زوج های مذهبی خیییییییییییلی جوون خوشمان می آید

ناشناس

باز هم خدا رو شکر که عروسی ت خوب و خوش برگزار شده و تخفیف دادن و هوای تو رو داشتن حاج آقا ولی خدائیش اگه به بقیۀ جوانهای دم بخت هم اینقدر تخفیف میدادن و هواشون رو داشتن خوب بود درصورتیکه برعکسِ اینه، مغازه دار می بینه که طرف کلّه ش داغه و تازه داماده، دستش رو بالا میگیره و گرون میفروشه یا اصلاً تخفیفی که به بقیه میده به عروس داماد نمیده

پاییز

سلام . خیلی خوشم اومد از نحوه ی مراسمتون. متاسفانه کمک کردن تو فامیل خیلی خیلی کمرنگ شده. یاد قدیما بخیر. عروسیها چه صفایی داشت.

پاییز

سلام . خیلی خوشم اومد از نحوه ی مراسمتون. متاسفانه کمک کردن تو فامیل خیلی خیلی کمرنگ شده. یاد قدیما بخیر. عروسیها چه صفایی داشت.

پاییز

سلام . خیلی خوشم اومد از نحوه ی مراسمتون. متاسفانه کمک کردن تو فامیل خیلی خیلی کمرنگ شده. یاد قدیما بخیر. عروسیها چه صفایی داشت. الان مطالب رو خوندم. بعضی ها میگن چطور میشه مراسم اسلامی داشت.؟ مراسم اسلامی اونی هست که توش گناه نشه. ما هم عروسیمان الحمدلله بدون گناه برگزار شد. هم مولودی خون داشتیم هم دست و هلهله .... خیلی هم به همه خوش گذشت. خیلی از جوونا ی فامیل که خیلی هم قرتی بودن به روش ما مجلس گرفتن. کلی هم راضی بودن.