مرکز دنیا اینجاست

خلاصه اون تابستان گذشت و همان سال یکی دوتا از بچه های کلاسرفتند حوزه ثبت نام کردند. 

اینایی رو الان میخوام بگم دیگه من اطلاع نداشتم و الان کم کم مردم برام گفتند. 

پدر یکی از بچه هایی که میومد کلاس قران از این که دیده بود بچه اش مقداری از قران حفظ هست و خیلی خوب قران میخونه خیلی خوشحال میشه و باهمو نوضع روستایی شون تصمیم میگیره که قران اموزی بچه هاشو دنبال کنه. اتفاقا یه معلم قران گذرش به اونجا میفته و مدتی هم در خانه این اقا ساکن میشه و به بچه ها قران یاد میده. یا بهتر بگم : حفظ قران. 

تابستان بعد هم این خانم میاد و خلاصه ظرف دو سه سال تعدادی حافظ قران تو اون روستا ایجاد میشه. بعد خود همین حافظین قران شروع میکنند به باقی بچه های روستا قران یاد میدن و کم کم ده تا حافظ قران تو اون روستا ایجاد میشه. سه نفر از حافظین قران هم طلبه میشن. چون کلاسهای قران نیازمند مکان مناسبی بوده تو اون روستا یه اتاق میسازن بنام دار القران ، و  کم کم علاوه بر قران کلاسهای مشاوره و چیزهای دیگه هم تو اون روستا راه میفته. 

امسال تعداد حافظان کل به 15 نفر رسیده بعلاوه اینکه تعداد زیادی حافظ نصف و ثلث و ... هم در این روستا هست. روستایی یه روزگای مرکز اعتیاد و دعوا بود حالا مرکز قران و فرهنگ شده. 

نه مسئولی کمک کرد و نه کسی حمایت. 

 منو دعوت کردن به استقبال تعدادی از بچه هایی که تازگی حافظ قران شدند بریم . اینها بعد از حفظ قران به عنوان جایزه رفتند مشهد و حالا به همون سبک سنتی دارند از مشهد بر میگردند . گفتم براشون حلقه گل درست کنند و به گردنشون بیندازند. منم میرم استقبال. البته حلقه گل اینجا با حلقه گل شهری ها کمی متفاوته. به هر حال سه تا حفظ نوجوان دارند بر میگردند از مشهد و چقدر خوشحالم که چند سال قبل تو این روستا خدمت کوچکی کردم. اینجا برای من مرکز دنیا بود. 

پ ن : جواب کامنتها رو خواهم نوشت. 

/ 0 نظر / 50 بازدید