مادر و بانو

مادرم مثل خیلی ها که فکر میکنن طلبه ها ممکنه با خانومشون بد اخلاقن فکر میکنه من وقتی قم هستم ملاحظه بانو رو نمیکنم وبهش زور میگم. قبلا بیشتر همچین تصوری داشت اما الان کمتر . ولی خب هنوزم داره.

اما واقعا واقعا من خیلی بیشتر از شوهر های معمولی به بانو محبت میکنم. البته جوری که فکر کنه هر چی بگه و هر کاری بکنه من بیخیال باشم نه ، اما خودش میدونه که خیلی هواشو دارم. واقعا خیلی.

....

نمیدونم شاید مادرم به همین خاطر( که فکر میکنه من هوای بانو رندارم ) این همه هوای بانو رو داره.

شاید هم خیلی دوست داره دست بانو رو بگیره و با هم برن اینور اونور تا تنها نباشه.

شاید هم واقعا مادرم ذاتا این همه مهربونه و ما نمیدونستیم.

راستی بابام هم مثل من فکر نمیکرد مادرم این همه هوای عروسش رو داشته باشه.

یکی دو ماه قبل مادرم تلفن زده بود که اونجا که هستی حتما برا بانو فلان لباس رو بخر. تو تنها مرد روحانی فامیل هستی . دخترای فامیل اگه ببینن بانو لباسش خوب نیست به شما اخوندا بد بین میشن میگن ببین اخوندا چطوری زندگی میکنن...

من هم گفتم چشم...

دوباره زنگ زده میگه اونو براش بخر. میگم چشم....

دوباره هی سفارش پشت سفارش.  خلاصه ول کن نبود

گفتم مادر من خیلی وقته بهش پول دادم تا بخره . اینجا جنس خوب گیر نمیاد.

اما بازم اون سفارش میکنه.

 اخر کار دیروز پریروز ناراحت شدم و گفتم : مادر تو چی فکر میکنی؟ فکر میکنی من بهش نمیرسم ؟ اصلااینقدری که من به بانو میرسم بابام به تو رسیده؟ بابات به مامان بزرگم رسیده ؟ داییم به زن داییم رسیده ؟ این هر سال مشهد ، کربلا، لباس فلان و بهمان و دانشگاه و حوزه و ... .؟ چرا فکر میکنی من نمیخام براش فلان لباس بخرم ؟ باور کن دو هفته هست پولشو بهش دادم اما جنس خوب اینجا گیرش نیومده.

اونم بعدا کمی کوتاه اومد و گفت : من فقط برا خودم میگم مادر. تو اخوندی زشته. دخترای فامیل ... و همان گفتگوی قبلی....

تا اینکه دیروز خودش رفته همون لباس رو خریده و میگه بیا اینو بده بانو. بعدا هم رفتی قم حتما فلان نمونه اش هم براش بخر این فقط برا بیرون رفتنه.

احیانا شمام حالا دارین کیبوردتون رو اماده میکنید که حاجی یالله بخر دیگه. چرا نمیخری؟ چقدر خسیسی چقدر نامهربونی ؟ ( این چاه حضرت علی علیه السلام کجاس سرم رو کنم توش ناله کنم از دستتون ؟ )

 ای بابا. ، باور کنید پولشو خیلی وقته بهش دادم بره بخره. خب اینجا گیر نمیاد حالا تا دو هفته دیگه هم که دیر نمیشه.

*** فاصله محل تبلیغ من تا مرکز استان خیلی نیست.

*** بانو میگه مادرتو خیلی دوست دارم. خیلی هوامو داره. هیچ وقت هیچ وقت جلو من حرف بچه رو نمیزنه.  هر وقت هم منو مامانت میریم مهمونی و میفهمن بچه نداریم و بهم میگن " پس شما چکار میکنی بجنب دیگه " مادرت فوری میگه : بچه نمیخان ، فعلا باید درسشون رو بخونن. یعنی همچین مادریه.

/ 33 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه

سلام بعد نماز صبح تا حدود 9 خوابم نبرد بعدش در حال درس خوندن!! تا 11 خوابیدم!! یه خواب خنده دار واسه شما دیدم خواب دیدم یه دختر 22-23 ساله دارین و مجرده بعد یه پست گذاشتین که دختره ازدواج نکرده و منو مامانشو تنها نمیذاره، حالا قرار شده برا خودش خونه ی خدا بخره و بره[خنثی] اتفاقا دخترتونم وبلاگ داشت و کلی درددل کرده بود که زندگی به وفق مراد نیست ولی خوبم[خنثی] تو خواب با خودم گفتم یعنی واقعا حاج آقا دلشون میاد دختر بی پناه چون ازدواج نکرده باید از خونه بره!! خب چطوری زندگی کنه؟!! بعدش که از خواب بیدار شدم کلی تنهایی به این خواب خنده دار خندیدم!!(الان روم نمیشه این آیکون هار هار خندیدنو بذارم!!) البته این خواب نشات گرفته از تفکرات خودمه، چون همش دارم به این فکر می کنم که عاقبت من چی میشم؟! زندگیم چطور میشه؟! دارم تاوان چی را میدم؟! یعنی واقعا اشتباه من انقدر بزرگ بود؟! خوب من مرگو دوست دارم واقعا اینکه طلب مرگ کنم ناشکریه؟! بدم میاد ازین دنیا و آدمایی که متر دستشونه و آدما را طبق سلایق و علایق خودشون متر می کنن و قضاوت!! از تـــــــــــه دلم مرگ میخوام، خداییش هرکی اینو بخونه یه آمیــــــــن بگه ایشالا بهترین

عذرا

سلام به سمیه عزیز دلم این قدر ناراحت نباش باور کن برات دعا میکنم تو مگه 23 سالت نیست ما که 28 سالمونه باید خودمونو بکشیم؟؟؟؟؟ باور کن همه چیز دست خداست حاج آقا یه حاج آقایی از قم به شهرستان ما اومدن اسمشو نمیگم شاید راضی نباشن باور کنید ساعت 7 عصر سخنرانی داره تا 8 عصر من خودم تو جلسه بودم حاج آقا که خودشون استاد حوزه هستن و تعریف میکردن که اکثرا از طرف مراجع به اتریش و مسکو برا تبلیغ میرم چون همشهریمونه دو ساله ماه رمضانو به شهرستان ما به دعوت از امام جمعمون میاد حاج آقا میگفتن حضرت سلیمان پیامبر 72 تا زن داشتن و از هیچ کدوم از زنهاشون بچه دارز نمیشدن فقط حضرت سلیمان یه بچه ی معلول جسمی و ذهنی از بلقیس (ملکه ی صبا) داشتن که هر روز زن و شوهر برا این پسر معلولشون گریه میکردن حاج آقا میگفتن اگه حضرت سلیمان این بچه ی معلولو نداشت همه فک میکردن نعوذبالله خداست...

فاطمه

سلام وقتتون بخیر من امروز با وبلاگتون آشنا شدم و خیلی از مطالبتونم خوندم واقعا جذبم کرد .من خودم تو قم زندگی میکنم و پدرم هم طلبه است خیلی برام جالب بود که یه طلبه وبلاگ داشته باشه و انقدر صادقانه بنویسه البته قبلا هم سایت یه طلبه رو دیده بودم(http://hdavodi.com/)اما برای شما جداب تر بود برام خیلی دوست دارم با "بانو" آشنا بشم یه پیشنهاد(یا شایدم انتقاد):شما که میبینید وقتی یه سری حرفاتون واکنشای بد و کامنتای آزاردهنده داره اون حرفا رو دیگه نزنید یا به یه شکل دیگه بگید بعضی ها واقعا بی جنبه و کوته بینن و نمیدونم چرا اکثر مردم انقدر دید بدی نسبت به طلبه ها دارن... متشکرم از وبلاگ خوبتون و برای شما و بانو آرزوی خوشبختی سلامتی و عاقبت بخیری دارم:)

ای پی مو که می بینی، بسه

برای سمیه چه اتفاقی افتاده؟

سمیه

چه گویم که ناگفتنم بهتر است... ولی واقعا اگه داستان زندگیمو براتون بگم شمام میگین:" ای بدبخت بیچاره واقعا مام نمی دونیم سرانجامت چی میشه..." فقط اگه برای مرگم آمین بگین خیلی ممنون میشم اونجا که نوشتم خونه خدا بخره، منظورم خونه جدا بود!! فکر کنم داستان زندگی خودمو خواب دیدم!! شاید آینده ام...

شیرین امیری

پست اولمو بخونید من حاضر نشدم زن دوم مردی همه چی تموم که قبل ازدواجش عاشق من بود بشم ازدواج کرده بود بعدش ازم میخواست پنهانی زن دومش بشم یعنی توهین ازین بزرگتر درحق یه انسان نمیشه کرد!!!!!

هلي

انشالله خدا به حق جدم بهتون فرزندان سالم و صالح عنايت كنه،حاج اقا من براي شما دعا ميكنم شما هم براي ما دعا فرماييد،براي ما فرزند تبديل به يه حسرت دست نيافتني شده. بس كه دعا كردم ميترسم اين حسرت فرزند باعث تزلزل ايمانم شود،تو رو خدا هر وقت دلتون شكست اين دلشكسته رو هم ياد كنيد...

یوسفی

سلام خدا هر سه تون رو حفظ کنه یا علی