اولین تبلیغ

اتاق پذیرایی. محل اسکان من هم در اتاق پذیرایی بود که یه پنجره داشت به طرف آشپزخونه.

چون احتمال میدادم - و البته بعدا مطمئن شدم - که اهل اون خونه ممکنه از پنجره منو دید بزنن همیشه میرفتم زیر این پنجره مینشستم و پاهام رو دراز میکردم و کتاب میخوندم. اینطوری نهایتا پاهام رو که دراز میکردم میدیدن.

من همیشه از صدای چرق چروقی که از اون پنجره میومد حس میکردم دارن وضعیت منو چک میکنن که دارم چکار میکنم و چون فقط پاهام از اونجا پیدا بوده بعد از مدت ها فهمیدم اینا فکر میکردن من خوابم و پشت سرمون حرف در اوردن که حاج آقا همش خوابه. !!!!

**

تصمیم گرفته بودم که تمام تلاشم رو برا جوونای روستا انجام بدم. نماز صبح رو به جماعت میخوندم و بعدش خونه استراحت میکردم ( خب ماه رمضون همه بعد از نماز میخوابن ، منم مجبور بودم برای راحتی اهل خونه بخوابم ) حدو د ساعت 7 بیدار میشدم و کمی کتاب میخوندم. چون بعد از ماه مبارک امتحان داشتم. حدود هشت و نیم وضو میگرفتم برم مسجد . 9 صبح  اول برا بچه های ابتدایی و بعد دخترای راهنمایی.

کلاس داشتم.

اما این بچه شیطونا از ساعت هشت در خونه میزبان بودن و بازی  میکردن تا ببینن حاج اقا کی از در میاد بیرون. دخترا و پسرا هم معمولا دعواشون میشد و یهو میدیدی دختره با چشم گریون و بی سلام سرش رو انداخته پایین و اومده تو اتاقم :

هااااااار هاااااااار هااااارر اجازه  هق هق اجازه مسعود پسر خاله ام مدادم و برداشت  هق هق هااااااااار هاااااااااار .

 خب میدونید تو روستاها اوقات فراغت بیداد میکنه. اینام که بیکار. اینم فیلم هر روز ما بود . صبح و بعد از ظهر.

**

 کلاس ما از بچه ی 5 ساده شرکت میکرد تا دختر 5 ایتدایی و پسر سوم راهنمایی. و اداره همچین کلاسی که یکیش اصلا خوندن و نوشتن بلد نیست و یکی دیگه اش اول راهنماییه واقعا سخت بود. اونم سی روز ماه رمضون با دهان روزه تو شهر غریب.

چون تعداد پسر ای راهنمایی  کم بود گفته بودم با دختر پسرای ابتدایی بیان.

***

یه دختر پنجم ابتدایی بود که چند سال هم رد شده بود. مثلا باید اول دوم راهنمایی بود. اما فکر میکرد سن تکلیف همون کلاس سوم بودنه. ماشاااللله کم ذهن بود و وشیطون. با پسرا هم خوب دعوامیکرد. همیشه جلو من مینشست با گردنی باز و ... . به هر زبوین من اینو عقب مینشوندم میدیدم کم کم میاد جلو . به هر زبونی درباره حجاب میگفتم چاره نبود. 

***

یکی دو تا پسر راهنمایی بودن که وقتی کلاس تموم میشد حاضر نبودن از کلاس برن بیرون . به زور و خواهش و التماس و تهدید و تشویق میگفتم کلاس شما تمومه. اینا با دخترای راهنمایی رقابت داشتن که مثلا کی میتونه بیشتر با حاج اقا باشه. تقصیری نداشتن خب خونه بیکار بودن . ما هم که براشون شر و جک و قصه میگفتیم. برن خونه چکار کنن ؟

بله : میگفتم که این دو تا پسر وقتی از کلاس بیرونشون میکردم میرفتن بیرون مسجد و از پنجره ، خواهر یا دختر خاله اش ر وصدا  میزد. ( تو روستا اکثرا فامیل هستن ) یا مثلا کفش دختر ا رو بر میداشتن یا مثلا  در رو از پشت قفل میکردن و هزا تا فیلم دیگه. یهو وسط قران خوندن تو ملاس میدیم یه دختری جیغش رفت بالا :

اجاااااااااااااااااازه اجااااااااااااااازه داداشم کفشم رو برد.

بعد ده 15 روز مجبور شدم پسرا رو دعوا کنم. وای که چقدر برا خودم سخت بود. اما لازم بود.

***

این برنامه ما هرروز از 9 صبح تا 12 و نیم ظهر بود. و بعد هم تجدید وضو و نماز. بعد از نماز ظهر هم برا همه صحبت میکردم.

***

بعد از ظهر برا خانوما کلاس داشتم اول مساله میگفتم و بعد قرائت یک جزء قرآن و زیارت آل یاسین.

کلاس خوب اما سنگینی بود. بعد ها فهمیدم که کلاس باید کمی تنوع و خنده هم داشته باشه . اما باید مراقب بود که با جنس مخالف شوخی نکرد. اما میشه از داستان های خنده دار کمی استفاده کرد.

***

نکته جالب این کلاس :

من میدیدم خانوم هایی با شور و اشتیاق و علاقه فراوان تو کلاس شرکت میکنن. دل خوشی من این بود که اینا قرائت قرانشون خوبه و کمک کارم هستن. بعد یهو میدیدم اینا نمیان کلاس. چند روز بعد هم یه دسته دیگه نمیان کلاس.

با خودم شک کرده بودم که چه عیبی تو ما هست که ینا رغبت نمیکنن بیان کلاس. هیچ کس هم هیچی نمیگفت.

بعضی وقتا هم میفگتم عجب مردم قد رنشناسی ....

روزهای اخر متوجه شدم که نیومدن خانوما بخاطر عذر شرعی بوده !!!!

لعنت به این حواس . خب روز اول میگفتین. ( تجربه اولم بود)

( جالب بود که با اینکه خودم همیشه مساله اش رو میگفتم اما توجه به این نکته نداشتم ، اما دیگه خیلی دیر شده بود )

***

بعد از کلاس خانوما اماده میشدم برا نماز. و بعد از نماز هر شب خونه یه نفر بودیم.

اینها هم رسمشون بود که به مهمون مرغ بودن. از بس مرغ خوردم حالم به هم خورد. ارزوی نون و پنیر داشتم. حتی گاهی سحر هم مرغ بود. اون موقع روم نمیشد بگم یه چیز دیگه بدین.

 با خودم میگفتم اگه اینو بگی میگن : چقدر بهانه غذا میگیره. هه

تو این جلسات خانگی هم باید یه ساعت براشون حرف میزدم. معمولا  علاوه بر من چند تا از فامیل ها و ... هم بودن. گاهی مشکلی رو مطرح میکردن  و یا مثلا میگفتن بچه ما زن نمیگیره نصیحتش کن و ...

***

بعد از اون مجلس تازه میومدم خونه میزبان. اونجا هم باید چند دقیقه ای برا صاحب خونه که از صبح تا حالا ما رو ندیده بود افاضات و حال و احوال میکردم. مخصوصا که تو اون خونه بزرگ سه تا خانواده زندگی میکردن. دو تا داداش و پدرشون.

***

اون ماه رمضان علی رغم اینکه فقط روزی 6 - 7 ساعت کلاسداری با دهن روزه و کلی برنامه های دیگه داشتم بعلاوه مکان نامناسب و  دوری از بانو و ... روز اخر فقط 100 هزار تومن بهم هدیه دادن. منم نمیخواستم قبول کنم.چون برا پول که تبلیغ نکرده بودم .

اون پول حتی کرایه راه قم تا اونجا هم نبود . چون اگر هدفم پول بود خیلی راحت تر و بیشتر از اینها راه تامینش رو داشتم. هم قبل از طلبگی هم الان.

***

طلب ها برای اعتقادشون و برا دینشون چه کارها که نمیکنن. من خاک پای اونا هم نمیشم.

اون وقت مردم درباره اونا چی فکر میکنن ؟

***

تموم دلخوشیم این بود که روزاخر موقع خداحافظی همون دختر کوچولو ها هر کدوم یه دسته گل برام اوردن در خونه. جلو در نشسته بودن و منتظر رفتنم بودن. دیگه دعوا نمیکردن. با اینکه اون موقع ادم های مهم روستا برا بدرقه اومده بودن اما این بچه ها از ابهت بزرگتر ها نمیترسیدن.

موقع رفتن یکی بغض کرده بود و یکی هم پاهای باباشو بغل کرده بود و با شلوار بابایی اشکاش رو پاک میکرد و با دست لرزون اون دسته گل فسقلی رو بهم میداد. منم همشون رو ناز کردم و بوسیدم. 

راستش خودمم دلم خیلی براشون تنگ میشد.

سوار ماشین شدم و ماشین حرکت کرد. بعد هم کلی پشت ماشین دویدن. خنده و گریه قاطی شده بود. شاید اینطوری کمی از سختی خداحافظی کم کنه.

 

 

/ 38 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفیسه

oooopps

سیده کوثراولادرسول

هو الغفور.خودم و شما را توصیه میکنم به مطالعه 40 حدیث امام که می فرمایند:مراقب باشیم که جنگ میان جنود عقل و جهل پیوسته باقیست.انسان شرعی باید ظاهرش ظاهر رسول اکرم باشد و تاسی کند در جمیع حرکات و سکنات و در تمام افعال و تروک به ایشان و این امری است بس ممکن. آیا نگارش این مطالب از جانب شما تداعی کننده افعال پیامبراست. اغلب خوانندگان شما را بانوان تشکیل می دهند این فرصت خوبی است تا شما آموزه های غنی اسلامی را به آنها بیاموزید و از اضافات فاکتور بگیرید . من هر آنچه شرط بلاغت بود با شما گفتم . یادمان باشد اگر غفلت کنیم باید پاسخگوی مادر پهلوشکسته ام آن معلم بزرگ حیا و عمه ام زینب کبری که مظهر شجاعت و فصاحت و عفت بودو عموی رشیدم ابالفضل العباس که قامت رشید غیرت و مردانگی بود . باشیم. و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته و العاقبه للمتقین.

عذرا

سلام "خانم سیده کوثر اولاد رسول" اگه کسی سوال شرعی داشته باشه به نظر من پرسش از دفتر مراجع تقلیدش بهترین راه حله ، یکی هم که شما گفتید حاج آقا ناموسشو وجه العتماد قرار داده یعنی چی؟؟ من متوجه حرف شما نشدم؟؟ حاج آقا منظورشون چه بود؟؟ ثانیا این طور نوشتن حاج آقا وجه ی روحانیون رو خراب نمیکنه مطمئن باشید... شما حاج آقا بنویسید زیاد هم بنویسید ما نوشته هاتونو دوس داریم...

عذرا

حاج آقا لطفا جواب کامنت قبلیمو بدید...

ثریا

باز این خانم با این لقبش؟؟"سیده کوثر اولاد رسول" خودش رو چسبوند به ائمه اطهار!! .... مادر! عمه! دایی! تو گرد پای خاکشونم نمیشی خانم نه چندان محترم که به خودت اجازه میدی اینطور با القاب بازی کنی!! [سبز] الان فکر کنم یه هاله ای از نور هم بالای سرت می بینی نه؟؟؟! [نیشخند]

دکتر

بنویسید حاج آقا.منتظریم هر روز بعضیا افراط میکنن

دلنشین

سیده کوثراولادرسول والا چه بگویم...... خیلی دیگه پیاز داغ قضیه رو دارید زیاد می کنید..... این وبلاگ مطالب اموزنده هم زیاد داره والا از بس شما قلمبه سلمبه حرف زدید اگه من بخوام پیش شما ارشاد بشم بیشتر حالم از نوع تبلیغ شما بد میشه ترجیه میدم از لابه لای نوشته های همین حاج آقای این وبلاگ که ساده و بی آلایش می نویسن و به قول شما خوب نمینویسن یه کلمه فقط یه کلمه حرف زندگی یاد بگیرم تا از انبوهی از کلمات گرانبهایی که شما به کار بردید خواهر عزیزم برای خوانندگان این وبلاگ که آشنایتی با زندگی طلبگی ندارند این نوع نوشتن بهتر است آبجی جان

طاهره

سلام ی سوال؟؟؟ حکم قران خوندن زن جلوی مرد چیه؟؟؟؟(معمولا خانوما تلاش میکنن که به بهترین نحو بخوننش که بعضیاشون دست کمی از آقایون ندارن.)و همین قضیه چن ساله تو tv هم داره تکرار میشه!! حکمش این نیس که صدای قران خوندن زن رو نباید مرد بشنوه!! لطفا یکی من رو توجیه کنه !!!! ممنون

چیکـا

همیشه دوس داشتم از زندگیُ حال احوال روحانی هاُ طلبه ها بدونم، کاش بیشتر تو فضای مجازیُ بلاگ نویسی مخصوصن به سبکُ ادبیات نوشتن شما بودن.. فک میکنم اینجـور حضورها تاثیر مثبتی زیــادی داره، امروز اتفـاقی به بلاگتون برخورد کردم، کل آرشیو رو خوندمُ خیلی برام جالب بود، از این به بعد می خونم نوشته هاتونُ..

مینو

ای بابا ........فاز این سیده خانوم رو نمیفهمم اصلا ... سیده خانوم همچین یه توهین طریفی به همه کردی ها ......... حاج اقا کارتون سخت بوده واقعا .......... افرین