روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

وقتی ما خوابیم
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٤   کلمات کلیدی: روزانه

معمولا  تو این ماه مبارک از ساعت 8-7 تا حدود نه و نیم 10 میخوابیدم. اخه تو این ساعت نه منبری هست نه کلاسی و نه هیچ چیز دیگه ای ، شکم هم که پر ... ! مگر که اتفاق خاصی یاشه که بیدار باشم. البته بجاش بعد از ظهر ها تا حدود  سه و چهار مسجدم.  بانو هر روز صبح از ساعت نه و نیم تا ده و نیم ، و گاهی یازده کلاس قرآن داره. 

هر وقت بیدار میشدم بانو خونه نبود و خودش پیاده رفته بود کلاس قرآن اما برا برگشتن که هوا گرم تر هست باید میرفتم دنبالش.

امروز استثناءا وقتی سرم رو گذاشتم رو بالش هر چی اینور اونور شدم خوابم نبرد. تو خواب و بیداری بودم که دیدم یه نفر ساعت 7 و نیم صبح بلند شده و داره تو خونه راه میره.  جل الخالق کیه داره تو خونه ما راه میره این وقت صبح ؟

چشمام رو کمی پلکوندم و فهمیدم بانو هست که بلند شده و میخاد وضو بگیره و مطالعه کنه برا کلاس قرآنش. با خودم گفتم ببین حاجی : اون هر روز این ساعت ها که تو خوابی بیدار بوده و مطالعه میکرده ، اما تو خواب بودی و نمیدیدی. 


گاهی تلاش ها و زحمت ها اینطور پنهان میمونن و فقط خدا ازشون خبر داره.

.......

برای بانو کاغذ الگو خریدم و حالا میره کلاس خیاطی پیش همون خانوم خیاط که لباس رو خیلی ارزون میدوخت. بنابراین بانو شبها همش داره نقاشی میکشه و کاغذ میبره و محلی به ما نمیزاره. منم که از این روحیه ها خوشم نمیاد اما دیگه باید تحمل کنم. اون کلا کم حرفه چه برسه به وقتی که کار هم داشته باشه.

.......

گاهی تنهایی اینجا اذیت میکنه. نه میشه از این محل خیلی بیرون رفت چون روزه ام خراب میشه. نه اشنایی نه رفقای هم بحثی و نه تفریح خاصی. فقط خیلی منظم باید بری مسجد و بیای. کلاس ، درس ، قرآن احکام و ... .