روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

شبهای قدر
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/٥/۱۱   کلمات کلیدی: روزانه

شب های قدر چند جا برنامه داشتم. سخنرانی های دوم سوم به بعد دیگه  متوسل به اب گرم میشدم تا صدام نگیره.

اخرین برنامه طبق معمول دعای قرآن به سر بود که باید اجرا میکردم. این دومین دعای قران به سر در اون شب بود. به یکی از پسر ها گفتم برا من یه خورده اب گرم بیارین بزارین کنار دستم. اونام رفتن یه لیوان اب گرم برام اوردن و برقها هم خاموش کردن و شروع کردیم به دعا قران خوندن. وسط های دعاقران خواستم یه ذره اب گرم بخورم تا صدام نگیره. لیوان رو برداشتم اما دیدم ای دل غافل. نفر بغل دستی من همه لیوان اب رو سر کشیده. !!!!!!!!!!!