روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

مادر و بانو
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦  کلمات کلیدی: روزانه

قبل از هر چیز شهادت مولی الموالی حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام رو تسلیت میگم.

.....

مادرم چند روز رفته بود سفر ، وقتی که برگشته بود و من هم رفتم دیدنش فقط برای بانو یه هدیه اورده بود و بس. حتی برا بابام هم چیزی نیاورد.

مادرم خیلی بانو رو دوست داره. راستش قبل از ازدواج با شناختی که از مادرم داشتم احتمال خیلی زیاد میدادم که حتما با بانو جر و بحث میکنه. مادرم زن زرنگ ، تیز و مهربونیه. دقت های خیلی خاصی میکنه. خیلی هم کاریه.

اما وقتی با بانو میایم خونه بابام و حتی گاهی هفته ها میمونیم ، کمترین چیزی که بین این دو تا پیش نمیاد که هیچ ، لحظه به لحظه هم بیشتر به هم علاقه مند میشن. مادرم پیر نیست اما خیلی با بانو حرف میزنه و خاطرات قدیمی و چیزای تو دلش رو براش میگه.

چندی قبل مادرم میگفت : وصیت کردم فلان چیز برا داداشت ، بهمان چیز هم برا فلانی  و فلان چیز هم برا بانو. !!! یعنی من هیچی .!!!


مادرم مثل خیلی ها که فکر میکنن طلبه ها ممکنه با خانومشون بد اخلاقن فکر میکنه من وقتی قم هستم ملاحظه بانو رو نمیکنم وبهش زور میگم. قبلا بیشتر همچین تصوری داشت اما الان کمتر . ولی خب هنوزم داره.

اما واقعا واقعا من خیلی بیشتر از شوهر های معمولی به بانو محبت میکنم. البته جوری که فکر کنه هر چی بگه و هر کاری بکنه من بیخیال باشم نه ، اما خودش میدونه که خیلی هواشو دارم. واقعا خیلی.

....

نمیدونم شاید مادرم به همین خاطر( که فکر میکنه من هوای بانو رندارم ) این همه هوای بانو رو داره.

شاید هم خیلی دوست داره دست بانو رو بگیره و با هم برن اینور اونور تا تنها نباشه.

شاید هم واقعا مادرم ذاتا این همه مهربونه و ما نمیدونستیم.

راستی بابام هم مثل من فکر نمیکرد مادرم این همه هوای عروسش رو داشته باشه.

یکی دو ماه قبل مادرم تلفن زده بود که اونجا که هستی حتما برا بانو فلان لباس رو بخر. تو تنها مرد روحانی فامیل هستی . دخترای فامیل اگه ببینن بانو لباسش خوب نیست به شما اخوندا بد بین میشن میگن ببین اخوندا چطوری زندگی میکنن...

من هم گفتم چشم...

دوباره زنگ زده میگه اونو براش بخر. میگم چشم....

دوباره هی سفارش پشت سفارش.  خلاصه ول کن نبود

گفتم مادر من خیلی وقته بهش پول دادم تا بخره . اینجا جنس خوب گیر نمیاد.

اما بازم اون سفارش میکنه.

 اخر کار دیروز پریروز ناراحت شدم و گفتم : مادر تو چی فکر میکنی؟ فکر میکنی من بهش نمیرسم ؟ اصلااینقدری که من به بانو میرسم بابام به تو رسیده؟ بابات به مامان بزرگم رسیده ؟ داییم به زن داییم رسیده ؟ این هر سال مشهد ، کربلا، لباس فلان و بهمان و دانشگاه و حوزه و ... .؟ چرا فکر میکنی من نمیخام براش فلان لباس بخرم ؟ باور کن دو هفته هست پولشو بهش دادم اما جنس خوب اینجا گیرش نیومده.

اونم بعدا کمی کوتاه اومد و گفت : من فقط برا خودم میگم مادر. تو اخوندی زشته. دخترای فامیل ... و همان گفتگوی قبلی....

تا اینکه دیروز خودش رفته همون لباس رو خریده و میگه بیا اینو بده بانو. بعدا هم رفتی قم حتما فلان نمونه اش هم براش بخر این فقط برا بیرون رفتنه.

احیانا شمام حالا دارین کیبوردتون رو اماده میکنید که حاجی یالله بخر دیگه. چرا نمیخری؟ چقدر خسیسی چقدر نامهربونی ؟ ( این چاه حضرت علی علیه السلام کجاس سرم رو کنم توش ناله کنم از دستتون ؟ )

 ای بابا. ، باور کنید پولشو خیلی وقته بهش دادم بره بخره. خب اینجا گیر نمیاد حالا تا دو هفته دیگه هم که دیر نمیشه.

*** فاصله محل تبلیغ من تا مرکز استان خیلی نیست.

*** بانو میگه مادرتو خیلی دوست دارم. خیلی هوامو داره. هیچ وقت هیچ وقت جلو من حرف بچه رو نمیزنه.  هر وقت هم منو مامانت میریم مهمونی و میفهمن بچه نداریم و بهم میگن " پس شما چکار میکنی بجنب دیگه " مادرت فوری میگه : بچه نمیخان ، فعلا باید درسشون رو بخونن. یعنی همچین مادریه.