روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

صبوری های یک طلبه
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢۳   کلمات کلیدی: خاطرات

سالهای اول تا پنجم طلبگی سالهای عجیبی بود. نمیدونم چرا به جای اینکه منو تشویق کنن به  ادامه راهم ، سعی میکردن بیشترین فشارها رو بر من وارد کنن تا از این راه منصرف بشم؟

البته شاید بخاطر دلسوزیشون بود و واقعا فکر میکردن که دارم اشتباه میکنم ، و اینطوری میخواستن منو منصرف کنن.

بزارین براتون خاطره ای بگم :

وقتی همه ی فامیل دور هم جمع میشدیم ، دخترا یه جور و مردا یه جور میخاستن حریم منو بشکنن. یادمه سر سفره نشسته بودیم که یکی از پسرا گفت :

بیشرف ها بنزین رو گرون کردن.

یکی دیگه گفت : نامردا فلان چیز هم گرون شده. سومی گفت : عجب ادم های بی چشم رویی هستن. خدا ازشون نگذره. یکی دیگه هم گفت : خون مردم رو تو شیشه کردن.

نا گفته معلوم بود که منظور بخشی از جامعه روحانیت بود که به تبع با شکوندن حرمت اونها میخواستن حرمت منو هم بشکنن ، یا در حالت خوشبینانه میخوان سر به سر من بزارن.

 در مقابل من چون همیشه همچین مساله ای روپیش بینی میکردم یا مهمونی نمیرفتم یا دیر میرفتم و زود بر میگشتم و یا اگه خیلی مساله شدید میشد میرفتم تو یه اتاق دیگه یا با یکی مشغول حرفای دیگه میشدم و توجهی نمیکردم.ضمنا حرمت اونا رو هم نمیشکستم ولی محلی هم بهشون نمیزاشتم.

اما بشنوید از عاقبت همونا :

یکیشون معتاد شد. یکیشون نتونست ادامه تحصیل بده و یکی دیگه هم تصادف بدی کرد. چهارمی هم دائما با خانومش دعوا داره. صبح دعوا میکنن و عصرا صلح میکنن .

البته این رفتار اونا تا وقتی بود که من معمم نبودم اما وقتی معمم شدم دیگه اگر هم حرفی میزدن ابرو خودشون میرفت و جرات همچین حرفایی نداشتن. من همیشه سعی میکردم موجه باشم.

الان که سالها میگذره هر کدوم از اونا دست منو میبوسن و یا مثلا در خصوصی ترین کارهاشون زنگ میزنن و مشورت میکنن. اون پسرا هنوز هیچ کدوم نتونستن ازدواج کنن و یا پیشرفت خوبی داشته باشن.

اما حکایت دخترا خودش حساب دیگه ای داره  که بعدا میگم.