روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

سه راه حل
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۳  کلمات کلیدی: بحث و گفتگو

میگه حاجی امشب افطاری بیا خونه ما ، باقی فامیل هم مهمونن.

ما هم میریم مهمون میشیم. برام تعریف میکنه که پارسال اومدن خاستگاری خواهرم. بهشون دختر دادیم به شرطی که ارگ و ترانه خوان و ... نیارن. اونام ناراحت شدن و از من دلخورن.

وقتی خانواده داماد رو میبینم متوجه میشم که از بیخ بی فرهنگ هستن. پسر جوونی همراهشون هست که به متکا لم داده و با مادرش در نهایت درشتی حرف میزنه. اونم تو مهمونی.

حاجی خیلی ناراحته یکی جلوش این همه بی ادبه. اما تحمل میکنه ، اما به هیچ وجه اعتنای خاصی بهش نمیکنه. منتظرم که تیکه ای مناسب بهش بندازم.

دختره رو هم که میبینم میگم ای بابا ، این که 30 - 32 سالی باید داشته باشه. قد کوتاه و کمرش هم کمی قوز داره.اما مومن هست و مثلا کمی هم ارایش کرده برا شوهرش.

کم کم میفهمم که


دختره رو محبور بودن بهشون بدن. ظاهرا خاستگار خاصی نداشته و از ترس بی شوهری دختر رو بهشون دادن.

دامادالبته پسر بدی نیست اما اونم قد کوتاه و سبزه و کمی هم شل و لق حرف میزنه. نماز هم نمیخونه. اما دختره خیلی روحیه ی خوبی داره.

با خودم فکر میکردم همچین دختری سه تا راه داره :

1- بدون شوهر بمونه تا اخر عمر ( البته این فرض به شعار بیشتر شبیه ، پس بهش فکر نکنید)

2- زن اول یه مرد بد بشه.

3- زن دوم یه مرد خوب بشه.

 

بزارین ادامه ندم و نظر مبارک شما رو بدونم.