روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

بابام
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/۱   کلمات کلیدی: روزانه

دیشب بابام اینجا بود و من بعد از مدت ها با فاصله ای نیم متری کنار اون خوابیدم. اونم زیر اسمون پر ستاره و نور ماه.


بانو هم تو اتاق خوابید.

وقتی بابام خواب رفت من همین طوری بهش نگاه میکردم. خدایا چقدر دوستش داشتم. دوست داشتم بپرم بغلش کنم. مثل همون موقع ها که بچه بودم و تو بغلش رو بازو های سفیدش خوابم میبرد. بوی تنش رو حس میکردم. همون بویی که از بچگی تو خواطرم مونده بود. هر چی بیشتر بهش نگاه میکردم بیشتر دوستش داشتم. کاش هنوزم مثل بچگی ها میشد رفت تو رختخوابش ، خیلی وقت بود اینطوری بهش نگاه نکرده بودم.

خلاصه اینقدر عاطفه ما متلاطم شده بود که نگو نپرس.

با خودم میگم اخه مرد گنده تو و این فکرا؟ ولی خب عاطفه بود دیگه چه میشه کرد.

* این ماه رمضون هیچی که نداشت کمترینش این بود که بانو خیلی خیلی زرنگ شده و من هم که ذاتا از دختر زرنگ و فرز خوشم میاد. فرز و خندان.

به بانو میگم چقدر زرنگ و فرز شدی ، تو دل برو شدی کاش همیشه اینطوری بودی.

اونم میگه : من همیشه اینطوری بودم تو نمیدیدی.

میگم : زرنگ بودی ( مثلا ) اما حالا زرنگ تر شدی. خیلی بیشتر.

و اون باز میگه : نخیر زرنگ تر هم بودم. مثل همین حالا اما الان تازه به چشمت اومده.

ولی نه ، واقعا چشم نخوره زرنگ شده.

پ ن : چرا حرفم رو باور نمیکنن ؟