روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

مشورت 2
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٩   کلمات کلیدی: روزانه

رفتیم خونه یه پیر زن و یه پیر مرد. وضع مالی چندانی ندارن.

تو خونه فقط یه پسر جوون دارن. مادره ناله و نفرینش بالاست و مثل گنجشک داره میلرزه. میگه : پسر جوونمون شبا ساعت 12 میاد خونه. تمام چراغ های خونه رو روشن میکنه.

هر چی منو بابای پیرش میگیم نامرد لا اقل یکیشو خاموش کن ما بتونیم بخوابیم میگه نه !!!

بعد هم تلویزیون ( بخوانید ماهواره) رو روشن میکنه و صداش رو هم بلند میکنه و تا صبح میشینه پای قلیون و منقلو دود کشیدن. گاهی هم یه کارد بزرگ میزاره کنار دستش و میگه : مامان حرف بزنی فلان و بهمانت میکنم. صدات بالا نیاد. بعد دوباره مادره شروع میکنه به ناله و نفرین کردن.

پسره جونور قلدریه برا خودش. اگه ادم معمولی بود لااقل من یا یکی دیگه میشد باهاش حرف بزنیم. راستی چرا عذاب الهی نازل نمیشه ؟ پس این عذاب خدا برا چه وقتی هست ؟

شما راه حل دارین ؟ به ذهن من که چیز خاصی نیومد. مادره مثل گنجشکی که تو بارون خیس شده میلرزه. اونم پیر زن ضعیف و بابای بیچاره ... . 


مورد بعدی یه پسر عجیب و غریبه که میخاستم الان بگم اما بهتره بعدا باهاتون در موردش مشورت کنم.