روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

قصد ازدواج داشتم
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٢   کلمات کلیدی: خاطرات

میخواستم ازدواج کنم. قبلا به پدرم گفته بودم. اما فکر میکرد اینا فقط هوس جوانی هست و میگذره.

اخه مگه میشه ادمی که نه پول داره و نه خونه و فقط کارش درس خوندن هست بره زن بگیره ؟ کی حاضره دخترش رو به تو بده ؟

اما برای این که بعدا اگه اتفاقی افتاد نتونم بگم که تقصیر تو بود که برام زن نگرفتی ، همه این حرفا رو با زبون بی زبونی میزد.

میگفت حالا خودت دختر رو پیدا کن ،.... حالا صبر کن فلان کار رو تموم کنیم .... .!!!

بهر حال من فکر میکردم دیگه کم کم ازدواج برام واجبه ، جوون سر به زیری بودم و تا اون موقع یادم نمیاد که بیشتر از دو سه جمله با زن نامحرم حرف زده باشم. اینقدر سر بزیر و پاستوریزه که موقع حرف زدن با زن نامحرم عرق میکردم.

من وقتی طلبه شدم تقریبا همه ی فامیل ما انتظار داشتن من یه ادم فلک زده بشم. کلا فکر میکردن اخوندا اینطورین. هر روز منتظربودن که من از حوزه انصراف بدم و بیام بگم غلط کردم .

هر روز منتظر بودن بگم : بابا دوره این حرفا گذشته،زندگی خرج داره ، ادم خونه میخاد ماشین میخاد اخه مگه با شهریه طلبگی هم میشه زندگی کرد ؟!!!

تو عروسی های انچنانی هم شرکت کنم و بشم عین همه. ( البته فامیل ما ادمای خیلی نجیبی هستن اما همچین دیدی هم داشتند).

مخصوصا حالا که وقت ازدواج بود با زبون بی زبونی میگفتن : اخه تو این زمونه کی دخترشو میده به طلبه ؟ تازه اگه بابای دختر هم بخاد خود دخترا حاضر نیستن بشن زن طلبه. مگر اینکه دختره عیب و نقصی داشته باشه.

منم همه ی این پیام ها رو جسته و گریخته درک میکردم. متاسفانه پدر و مادرم هم تا حدی همچین تفکری پیدا کرده بودند و گاهی مورد هایی رو پیگیری میکردند که در شان من نبود. ( مثلا دختر فلان آقایی که هم کفو نبود یا فلان اقایی که باقی داماد هاش اهل ... بودن و .... )

منم بیخیال همه این اتفاقا از طلبگی خودم لذت میبردم ، طلبه درس خوانی بودم و به خوش فکری و تیزی مشهور بودم.یه جورایی ارشد مدرسه بودم.

اما شبا که سرم روی بالش میزاشتم دلم برا خودم میسوخت. تنها ، بی پناه ، اذیت میشی حتی تو فامیل خودت. اخه ادم از هر کی بناله دیگه از فامیل هم باید بناله ؟

شعر مرتبط :

دشمن اگر میکشد به دوست توان گفت

با که توان گفت اینکه دوست مرا کشت

اما ته دلم روشن بود و توکلم بر خدا. با خودم میگفتم خدایا من اومدم نوکر امام زمانم بشم. نه نوکر این و اون . منو رها نکن.