روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

شب جمعه ماه رمضونی
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

شب جمعه با اینکه وفات ام المومنین حضرت خدیجه سلام الله بود اما تصمیم گرفتم درباره یه شبهه که برا جوونا پیش اومده بود صحبت کنم. چون میدونستم که اگه الان جوابشو نگم هم از ذهنشون پاک میشه و هم بخاطر شبهای قدر وقت این صحبت ها نیست.

این سوال حتما برا شما هم پیش اومده :


چرا ما پیغمبر نشدیم. ؟

خودمم فکر نمیکردم حرفام اینقدر جالب از اب در بیاد. چون همین طوری که حرف میزدم کم کم کل ادمای تو ابدار خونه اومدن نشستن تو جلسه ، پیرمرد ها هم سر تا پا گوش بودن. البته منم قبل از منبر کلی فکر کرده بودم چی بگم. منبر خوبی شد. خدا رو شکر.

بعد از منبر با پسرا رفتیم رفتیم پارک. شب جمعه بود و علی رغم یک روز گرم اما اونجا نسیم خنکی میوزدید.

تو پارک اول کلی شوخی و معما و ... گفتیم. کم کم هم فضای سوال باز شد. سوالها هم غالبا درباره این بود که حاجی : راسته میگن اقای بهجت چشم برزخی داشت؟ حاجی از کجا میدونن که چشم برزخی داشت ؟ .... اخرای جلسه هم میپرسیدن : حاجی چرا دوستی با دختر اشکال داره ؟

حاجی حتی درد دل کردن هم اشکال داره ؟

حاجی مطمئنیم هیچ اتفاقی نمی افته ها.

حاجی فقط تلفنیه...

حاجی ...

منم در جواب بی پرده حرفام رو میزدم. براشون اون روایت امام رضا علیه لسلام درباره علت حرام شدن زنا رو خوندم . از اعتیاد به چشم چرانی گفتم ، از خیانت ها گفتم و ... .

اخر شب هم رانی خوردیم و اومدیم خونه.

اما تازه قسمت دردناک مساله داشت شروع میشد.

12 و نیم رسیدم خونه و تا خواستم بخوابم شد 1.

هنوز نخوابیده بودم که یهو حس کردم اذان صبحه و الان همه منتظر نماز جماعت صبح هستن. با شوک قوی بلند شدم تند تند میخاستم وضو بگیرم که یهو فهمیدم ای بابا هنوز 50 دقیقه مونده به اذان. با خیال راحت سحری خوردم اما از شدت خواب داشتم میپکیدم.

بعد از نماز صبح خوابیدم. خدا میدونه که چقدر رررر خوابم میومد.

یک ساعت از خوابم نگذشته بود که از شدت دل درد بیدار شدم. خودم رو به به رستوران صدام رسوندم و فک کنم همون جا هم یه چرتی زدم.

دوباره خوابیدم.

هنوز نخوابیده بودم که دوباره رفتم سراغ رستوران صدام ...

چیزی شبیه اسهال بود.

داشتم میمردم با خودم گفتم حاجی خاک بر سرت. این همه رفیق دکتر داری اونوقت باید تو جوونی بمیری؟ اگه مردی مردم چی میگن پشت سرت ؟ میگن : جوان ناکام بعد از یک شب رویایی که با پسرای مردم رفت پارک ، به علت اسهال درگذشت. گلاب به روتون مجلس ختمش هم بعد ماه مبارک... .

با خودم میگفتم حاجی : بعد از این همه مدت که تو حوزه بودی نباید با عزراییل رفیق میشدی؟ لااقل یه فرصت یه ماهه ازش میگرفتی.

بهر حال ، رانی اخر شب و ماست و خیار موقع افطار ، سردیمون کرده بود و سیم ترمزم رو بریده بود.

شاید میشد تا افطار تحمل کرد اما ریسکش بالا بود. مجبور شدم نزدیکی های ظهر با ماشین از شهر بزنم بیرون و به اندازه مسافت شرعی دور بشم. روزه ام رو همون جا خوردم و فوری برگشتم. نماز جمعه هم نرفتیم.

تصور کنید :

حاجی و کلی خوشحالی از منبرش.

حاجی و کلی خوشحالی از پرسش و پاسخ هاش.

حاجی و دلدرد

حاجی و سردی

حاجی و اسهال.

شب جمعه حال حسابی بهمون داده بود.

.............................................................

از دعای خیر فراموش نکنید. نمیدونم چرا دلم میخواست کمی با چاشنی طنز بنویسم. شاید خدا میخواسته شما شاد باشید ؟ هان ؟