روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

حاجی زور گیر میشود
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٧   کلمات کلیدی: روزانه

الان تازه از مسجد اومدم. اما تصمیم دارم امروز ظهر نخوابم تا شب زود تر خوابم ببره.

امروز از جلسه خانوما که اومدم بیرون یه خانوم 50 - 60 ساله هم پشت سرم اومد بیرون و گفت حاج اقا حاج اقا یه لحظه...

تو سایه دیوار ایستادم و گفتم بفرمایین :


همزمان با اون خانوم یه پیر زن 70 - 80 ساله چروکیده هم همراهش بدو میاد بیرون و کنارش می ایسته. شروع میکنه به پرسیدن. همین طور که داره حرفشو میزنه ، دیدین بعضی ها موقع حرف زدن با دست به سینه ی طرف مقابل میزنن ؟ این خانوم یه دست به شونه بغل دستی میزنه و هی دستشو میاره جلو که به سینه من بزنه. نا غافل چند بار دستش به من میزنه. منم تو گرما و دهن روزه حوصله ندارم. یه کم میخام برم کنار تر اما دیگه خوردم به دیوار. حاجی دیگه زور گیر شده. همین که میخاد با دست به من بزنه دستم رومیارم جلو سینه ام و با بند عبام بازی میکنم.

بنده خدا هیچ قصذی نداشت اما تازه متوجه شده داشته چکار میکرده. حالا پیدا کنید فاعل و مفعول را.

( غرض از نوشته فوق فقط نقل خاطره بود و هر گونه برداشت دیگر به عهده خود شماست )    

..................

* حاجی امروز درباره ی وسواس حرف میزد. چند تا ادم وسواسی رو مثال زدم که مثلا چقدر به سختی زندگی میکردن. هر موردی که تعریف میکردم خانوما با هم میگفتن : نچ نچ نچ لا اله الا الله ... .

* حاجی امروز شدیدا خسته بود. جوری که حال راه رفتن نداشتم. دلم میخاست یکی منو تو خیابون هل بده.

* جلسه قران که تموم شد بابای یکیاز بچه ها خیلی خوشش اومده و میگه من 50 هزار تومن جایزه برا این بچه ها تقبل میکنم. چقدر به موقع بودجه رسید.

* قبلا گفته بودم که یه خانومی بهم مراجعه کرده که مقروض هست بعدا هم فهمیدیم قرضش 2 میلیونه. حدود یک میلیون قرضش جور شده و حدود 800 تومن دیگه مونده. دیشب محض رضای خدا ابرومون رو روی دست گرفتیم و گفتیم ایها الناس هر کی داره بیاره کمک کنه. ظاهرا خانوما خیلی دلشون سوخته بود. اون پیر زنی هم که اول کار قضیه اش رو گفتم میخاست درباره همین خانوم سوال بپرسه.

برا همتون دعا میکنم.

شما هم از دعای خیر فراموش نکنید. راستی با هم مهربون و به هم خوشبین باشیم.