روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

مشورت
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٥  کلمات کلیدی: روزانه

میخام باهاتون مشورت کنم :

* دارم یه مسابقه ورزشی بین مساجد اینجا برقرار میکنم. ماشااااااللله چقدر هم به بچه های اینجا میچسبه. ول کن نیستن.نظرتون چیه ؟

* شبها حدود ساعت ده منبرم تموم میشه ، گاهی بعد منبر با بچه ها میریم به پارک خلوتی نزدیکی های همین مسجد. خیلی خیلی باصفاست. مطمئنم اینقدری که به این بچه ها احترام میزارم و به فکرشونم بابای  خیلی هاشون به فکرشون نیستن. هر شب منتظرن که بعد منبر بگم بچه ها بریم ؟ اونام بگن : برررریم.

اما چیزی که هست اینه که میگم بچه ها به پدر و مادرتون گفتین ؟ میگن اره. اما حس میکنم الکی میگن. حالا اگه فردا مدر یکیشون اومد گفت بچه منو چرا بردی چی بگم؟ اگر هم بگم نمیریم یا فلانی رو نمیبرم نمیشه. خدایا اااا انگار وسط گازانبر گیر میکنیم. ادم دلش هم نمیاد بهشون بگه نه.

* اینجا از تو جماعت خانوم ها هرروز برامون برنامه ریزی میکنن. یکی میگه : همه ی خانوم ها میگن نماز  رو زود تر بخونیم . نفر بعدی میگه : همه میگن نماز رو دیر تر بخونیم. ( خودش تنهایی رو همه حساب میکنه ) هر طرفش رو بگیری یه طرفش ناراضیه. منم که همیشه از دو چیز زنها میترسم : خشم و عاطفه شون.

کامنت دونی هم بازه