روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

کفش
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٢   کلمات کلیدی: روزانه

پیرو پست قبلی ، هنوز حرف ما جوهرش خشک نشده بود که بانو امر فرمودند : حاجی پول میدی کفش بخریم ؟

من قبلا احتمال میدادم تو این شهر کوچک نخواد کفش بخره ( البته اگر این کاررو میکرد تصمیم عاقلانه ای بود)

اما ظاهرا خبری از تغییر تصمیم نبود. گفتم چقدر بهتون بدم ؟ خودشون گفتند : 50- 60 تومن بده.. من هم  60 تومن با احترام تقدیم کردم و ایضا متقبل شدیم که حالا برو بازار اگر کم اومدباقیش رو بگو بهت بدم. البته میدونستم که شاید کم باشه و اگر بخواد چیز خوبی بگیره لااقل ده بیست تومن کمه. اما هیچی بهش نگفتم تا وقتی با قیمت های گزاف این روزها مواجه شد بیشتر قدر کفشش رو بدونه و مراقبش باشه.

* راستش خوشم نمیاد تو این شهر کوچیک بره در مغازه. خوشم نمیاد تو این شهر کوچک مغازه دار ها عیالم رو بشناسن. اون باید یه خورده بیشتر از بقیه حریم بگیره. وانگهی که تنوع بازار اینجا کمه. خب مرکز استان جنس های بهتری پیدا میشه.

اما امان از دست این در همسایه ها و یعضی قوم وخویش های دلسوزی که از روی دلسوزی میان دنبالش و میگن : حاج خانوووووم بیا ببریم بازار. بریم فلان جا و بهمان جا و خیاطی و ... .