روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

سو تفاهم ، حاجی تنها میشود
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧  کلمات کلیدی: روزانه

از بعد از ظهر بود.

خواب بلند شدم و دیدم بانو بیداره . کمی چشمام رو پلکوندم و هنوز بیدار نشده میگه بیا فلان سایت رو برام باز کن کار دارم.

با نرمی خاصی میگم : چشم ( چون میدونم در این یک مورد اگه کارش رو دیر انجام بدم زود حساس میشه ، میگه فقط به فکر خودتی.)

فوری میام دست به کار میشم و میبینم ای بابا ،از شانس بانو، نت قطع هست. میگم بانو جان ، نت الان قطع هس.

باور نمیکنه و میگه :چطور نوبت به من که رسید قطع شده ؟

میگم : خب بیا امتحان کن.  اونم علاوه بر اکسپلورر روی موزیلا هم کلیک میکنه و میبینه انگار باز نمیشه. هنوز حرفم رو باور نمیکنه. فکر میکنه دارم سر به سرش میزارم. میگه چطور برا تو هیچ وقت قطع نیست ولی برا من قطع شده ؟ حتما یه کاریش کردی که من نمیفهمم.

به شوخی میگم : خب شانس نداری. اگه شانس داشتی که شوهرت من نبودم.


بعد برای اینکه بحث رو منحرف کنم میگم این لباس نو شما هست ؟ خیلی خوشکل نیستا.

نمیدونم چرا یهو از کوره در رفت و با بغضی نیم بند و اخم زیادی ، با لگد به تختی که اونجا بود زد و صدای ناجوری داد. به روی خودم نیاوردم.

.

.

پنج  شش دقیقه بعد ...

.

.

آماده شده بره بیرون. قبلا هم به من گفته بود که میخاد جایی بره  و منم گفته بودم عیبی نداره میتونی بری.

اما یهو یادم میاد که نباید بره. کار واجبی باهاش داشتم که باید میموند خونه. ولی منم عجله دارم برم بیرون و نمیتونم براش توضیح بدم فقط تونستم بگم : 

 من راضی نیستم بری. بمون خونه.

اون فکر میکنه من دارم لج بازی میکنم یا شاید فکر میکنه دارم انتقام میگیرم ، اما واقعا اینطور نبود. وقت هم نبود که بیشتر براش توضیح بدم که چرا نباید بره. البته کمی هم بخاطر اخماش ناراحت بودم.

اونم که حالا از دو سه جا ناراحت شده ( نت ،لباس و اینکه فکر میکنه بهش دروغ گفتم  و الانم که نزاشتمش بره بیرون ) عصابانی تر شده و میگه اصلا من فلان جا هم نمیام. ( قرار بود بعدا با هم جایی بریم)

و اینطوری سعی میکنه تلافی کنه.

( کار به لجبازی داره میکشه و من باید ساکت باشم.)

.

.

چند لحظه بعد میگه :

 

اصلا من هنوز خواهرم رو ندیدم مامانم رو هم کم دیدم . من میخام برم مرکز استان بهشون سر بزنم.

منم که باهاش کار دارم اما واقعا فرصت نیست براش بگم چکار دارم . با کمی ناراحتی میگم خب برو. اصلا هر کاری دوست داری بکن.

شب خیلی باهم حرف نمیزنیم. البته من میخاستم حرف بزنم اما اون امادگی لازم رو نداشت. سکوت بهتر بود.

فردا صبح کیفش رو جمع کرده که مثلا بره مرکز استان به مادرش سر بزنه. منم مخالفتی نمیکنم اما اصلا دلم نمیخاد بره. اجازه دادنم مثل ادمی هست که میگه : برو اصلا هر کاری دوست داری انجام بده. بهش پول میدم و براش ماشین میگیرم و میره مرکز استان.

در وسط این همه گرفتاری اینم به کارامون اضافه شد. شاید اینم یه امتحان باشه. دیشب تو این حیاط خونه تنهایی خوابیده بودم و با خودم میگفتم اگه الان مار و عقرب تو رو بزنه کی میخاد به دادت برسه ؟ لباس شستن غذا پختن جارو کردن و تنهایی و ... به کارهام اضافه شد. اونم اول ماه مبارک.