روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

حرف منطقی
ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٩   کلمات کلیدی:

بانو برگشت. از این که با ناراحتی رفته بود خیلی پشیمون بود. خب بهر حال گاهی آدم در عصبانیت تصمیم میگیره و این اتفاقات در زندگی همه پیش میاد. کمی باهاش خوش و بش کردم و بعدا براش گفتم که چرا نمی خواستم بری.

** وقتی  میخواستم ازدواج کنم یکی از حرف هایی که  منطقی هم بود این بود که : طلبـــه ها : مراقب باشید در انتخاب خودتون ، دختری که تو ناز و نوازش بزرگ شده رو اگر گرفتید بعدا توقع نداشته باشید که با دست لباس بشوره ، غذای نا مناسب بخوره لباس خیلی ارزون بپوشه ،باید در حد متعارف براش کم نزارین. نگو من طلبه ام ، تو هم مثل من ساده بخور ساده بپوش و ... .

اون که دیگه مثل شما طلبه نیست. توقع نداشته باشید  هر هفته روزه بگیره  ، سعی کنید تو خونه شما بهش خوش بگذره.

یه وقت خدای نکرده دختر با خودش نگه : " از راحتی و آسایش خونه پدر جدا شدیم و خودمون رو بدبخت کردیم. "

البته این حرف فقط مربوط به طلبه ها هم نبود.در مورد هر پسری همین طوره.

گفته بودم که من از یک خانواده نسبتا مرفه بودم. البته شاید الان به نسبت سابق اون همه رفاه نداشته باشیم اما خب اصالت خانواده و اسم و رسمش هنوز پا برجا هست. بانو هم خانواده شون آدم های سرشناس زیاد داره. پدر و مادر بانو  هر دو تحصیلکرده ی خارج هستند.

گاهی میترسم اونو با خودم تو کوره دهات ها میبرم. میترسم از زندگی با طلبه پشیمون بشه و بگه زن طلبه شدیم که از خونه بابامون به کوره دهات ها بیفتیم ؟

البته من همیشه تلاش خودمو کردم که رفاه لازم رو به ارمغان بیارم. در خوردن و پوشیدنش کم نزاشتم. اما همیشه میترسم که  کم بیاره. 


بانو هم دوست داره برا جامعه مفید باشه. از این که کمی از رفاهش بزنه تا بتونه خدمتی کنه ناراحت نیست.

اما از آینده میترسم. میترسم که در  " دراز مدت  " کم بیاره .

حتی خود من هم گاهی شیطون وسوسه ام میکنه و میگه : حاجی تا کی میخای دنبال بچه های ابتدایی و راهنمایی بدوی ؟ تا کی میخای برا زن های روستایی مساله بگی؟ چرا همه کارها با تو باید باشه ؟ چرا خودشون حاضر نیستن بچه هاشون طلبه بشه اما حاضرت تو رو از دل شهر بکشونن تو روستا ؟

اما نه. این فکر ها غلطه.مخلص باش و خدمتگزار. خدا هم به تو و بانو کمک میکنه.