روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

سادات محترمه / فقیر ترین افرادی که این روزها دیدم !!!
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٤/۱٥   کلمات کلیدی: روزانه

تصاویری که گرفتم میشه گفت از فقیر ترین خانواده هایی بودن که دیدم.

پدر و مادر هر دو از سادات و با سه دختر و دو پسر. پدر کارگر سد سازی بوده و در حادثه ای از بین میره. هفت میلیون خسارت به خانواده میدن. اون هفت میلیون خرج عروسی هر ســــــــه دختر میشه. ( عروسی سه دختر سیده فقـــــط با هفـــــــــــت میلیون !!! )

 


مادر و دو پسر میمونن. خونه هم ندارن. یکی از پسر  ها 21 ساله و اون یکی هم ابتدایی . پسر بزرگتر تا راهنمایی بیشتر درس نخونده.

زمین کوچکی پیدا میکنن و شروع میکنن به بنایی. مادر و پسر هم میشن کارگر ساختمون. خونه با تلاش برخی نهاد ها و غیره فقط دیوار هاش بالا رفته و دیگه سقف و ستون و هیچ چیز دیگه ای نداره.

در کنار خونه که البته اون هم در بر بیابون هست اتاقکی میسازن که در جنوب کشور بهش میگن  "پاشلی "pa shole

همون اتاقک کوچک بلوکی که تو عکس میبینید. حمام هم ندارن. اب و تلفن و گاز هم ندارن و با لوله از یکی از خونه های نزدیک خودشون اب میگیرن. پسره میگه : دیگه رومون نمیشه بریم در بزنیم بگیم شیر اب رو باز کن. شبی بهشون سر زدم. دقیقا کنار در پاشلی نشستم.

تو بر بیابون فقط یه لامپ داشتن که برا من روشن کرده بودن. راستش اینقدر صدای سگ و غیره اومد که ترسیدم. اما بیشتر از صدای سگ ها که حس میکردم در 10 - 5 متری من هستند بیشتر از مار و عقرب می ترسیدم که هر لحظه ممکن بود بهمون سر بزنن و نوازشمون کنن. به مادر میگم شب ها روی تخت میخابین ؟

میگه نه ، سیم های تخت در رفته و فقط وسایل روش میزاریم. بهش نگاه میکنم میبینم راس میگه. تعمیر تخت 300 هزار تومن خرج داره. مادر هر شب وقتی بچه اش میخابه تا صبح هزار بار دلش ار ترس میلرزه که مبادا به بچه اش چیزی بگزه یا حتی گرگ یا ... اونو بخوره. خونشون دیوار هم نداره ، آزاد آزاد.

زن میگفت تو خونه خیلی گرمه. اتیشه. همون جا اشپزی میکنه و همون جا تو گرما میخابه. ( آخه زن که نمیتونه تو حیاط خونه ای بدون در و دیوار بخوابه. )

مادره چیزی برا پذیرایی نداره. اما برای ابرو داری میگه برم چایی دم کنم ؟برم ؟ برم ؟ منم که میدونم چه خبره میگم : نه نه نه زحمت نکشید صرف شده.!!!!

سعی میکنم راهی پیدا کنم بلکه بشه اون تخت فنری رو درست کنن تا پسرک لااقل شبا راحت بخوابه. کمی هم دلداری و امیدواری میدم که از همه چیز مهمتره. ( مثلا میگم ایشالله حل میشه توکلت بخدا و ... )

فعلا خیلی خوشحالن که حاج اقا بهشون سر زده.

از فرداش سعی میکنم قبل از مسجد رفتن ، برم دنبال پسرک ، و با خودم ببرمش مسجد. آخه حتی مسجد رفتن هم درست بلد نیست. بلکه روش باز بشه و اهل مسجد بشه و با بچه مسجدی ها رفیق بشه. سعی میکنم در قالب جایزه بیشتر بهش کمک کنم.

پسرک از بس هم با رفیق بد گشته هم تخس شده و کمی هم عقده ای.

......................................................

اون شب که مهمونشون بودم به بعضی ها فکر میکردم ، با خودم میگفتم : حالا یکی بیاد بهت تهمت بزنه که چرا رفتی به خانواده بیوه ای سر زدی؟ نکنه .... نه راستشو بگو حاجــــــــــی  ؟

با خودم میگم تو چی کم داشتی که خودتو انداختی تو این بیابونا؟ دیووونه ای ؟ خوبه بهت تهمت بزنن نتونی سرتو بالا کنی؟ به جهنم که فقیرن به تو چه ..... برو منبر بعد هم با کلاس بیا خونه.

جالبه بدونید که خیلی از همسایه های اینا جزو پولدار ترین ها هستند. ( ماشین زانتیا و کارگاه و باغ و ... دارن !!! )

آره من دیووونه ام. دیووونه همین آدما ! همین شیعیان بی پناه مولا امیر المومنین. ع.

آرزو میکنم پول زیادی داشتم و بهشون میدادم. خدایا یعنی من اشتباه میکنم یا ... ؟؟؟

..................

توضیحات عکس ها :

دقیقا پشت همین موتور سیکت - که البته خرابه و راه نمیره رو زمین نشستیم. شب ساعت 10 . این خونه نیم ساخته همونه که گفتم. اون خونه سقف کوتاه هم کل زندگی اون سه تا سید بزرگوار و عفیف. تو همون جا هم آشپزی میکنن. بدون حمام.

حذف.

........................

 

تخت کنار موتور ر و میبینید ؟ آیا ما مسلمانیم ؟

حذف

.................................................

کنار همین در ورودی رو زمین نشستیم. رو همین فرشی که تو عکس میبینید

..........................................................................

ربطی به مطلب نداره.

عکس عشایری که از  نزدیک محل تبلیغ عبور میکنن. بفرما دوغ محلی ... . پشم گوسفند و جاجیم و شیر تازه. ...... . ساعت 12 و 45 دقیقه ظهر.