روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

بچه
ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/۱۳   کلمات کلیدی: روزانه

بانو میگفت : الان اگه بچه داشتیم باید 4 سالش میشد.

چند لحظه مکث کردم و دیدم اگر حرفش رو تایید کنم بیشتر ناراحت میشه. به همین خاطر خیلی محکم - جوری که شک نکنه - گفتم : بیخود حساب کردی. الان نهایتا یه سالش بود. ما دو سال بیشتر نیست که بچه میخایم.

بعد از چند دقیقه با خنده میپرسه : حاجی بچه دار نشم چکار میکنی؟

خیلی راحت میگم هیچی.

میپرسه : طلاقم نمیدی؟

میگم : غلط بکنم طلاقت بدم. مگه خل شدم .


و برای اطمینان بیشتر و قوت قلبش  میگم بچه میخام چکار. و به شوخی اضافه میکنم : از دست خودت عاجزم دیگه بچه هم اضافه بشه که واویلاس.

اینو کاملا با حالت شوخی میگم اما اونم میخاد این شوخی منو جبران کنه و دست میندازه دور گردنم که مثلا منو خفه کنه... .

این دیالوگ قبلا هم چند بار تکرار شده و من برای اینکه بانو به هم نریزه و خدای نکرده اب تو دلش تکون نخوره خودمو  کاملا نسبت به بچه بیخیال  نشون دادم. انگار که بود و نبودش مهم نیست.

اما چند روزیه که حسابی دلم هوای بچه کرده.

مخصوصا که دیروز مهمون یکی از مسئولین محلی بودم. یه روحانی دیگه هم مهمون بود. دو تا پسر داشت ماشالله شیرین زبون و نمکی. یکیش سوم -چهارم ابتدایی و یکی دیگه حدود کودکستان.

وقتی سن حاج اقارو پرسیدم دیدم اهه اهه، حاج اقا فقط یه سال از من بزرگتره.

کم مونده بود بغض کنم. اما خیلی دلم گرفت. یعنی اون بچه هاش ده سالشونه و من ... !!!!

دیشب قبل از خواب خیلی به بچه فکر میکردم. به اینکه کمی دیر شده. به اینکه کم کم تا میفهمن بچه نداریم میگن پس شما چکار میکنید ؟

راستی اگر بانو بچه دار نشه یا خیلی به تاخیر بیفته چکار کنم ؟

نکنه راستی راستی کار به اونجا ها بکشه ؟ همون جاهایی که بانو بهش فکر میکنه.؟؟؟

.........................................................

پ ن : آزمایش و تست و غیره هم دادم همه چیز طبیعیه.

پ ن 2 : چند روز قبل خانواده ای رو دیدم در اوج فقر. ازشون عکس گرفتم. بعدا میزارم ببینید.