روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

اولین روز تبلیغ
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٠   کلمات کلیدی: روزانه

دیروز تو خونه بودم که یکی از خانومهای تقریبا 40-50 ساله کلاس قران به همراه یه خانوم تقریبا 30 ساله در زدن و اومدن داخل.

اون زن جوون تر رو نمیشناختم. اون خانوم بزرگتره گفت : ایشون مستاجر من هستند. اما وضع مالی خوبی ندارن و دائما از مغازه ها جنس قرض میکنه و الان هم به چند تا مغزه بدهکار هست. اگه ممکنه کمکش کنید.

از خانوم جوونه میپرسم شوهر هم داری؟

میگه اره .

میپرسم : شوهرت کجاست؟

میگه : در مرکز استان کار میکنه.

ازش میپرسم : مگه بهت خرجی نمیده ؟

میگه : نه . معتاده و بهم سر نمیزنه.

تو سوال و جواب ها میفهمم که این خانوم دختر یه اقایی هست که خونه اش نزدیک محل اسکان ما هست.

بهش میگم : خب چرا پیش بابات زندگی نمیکنی؟

میگه نمیتونم. خانوم بزرگتره هم میگه : حاج اقا این خانوم مشکل اعصاب هم داره. قبلا هم ازدواج کرده و با دو تا بچه از شوهرش جدا شده.بچه ها هم پیش باباشون هستند. اما از شوهر جدید بچه نداره  و تنها زندگی میکنه. بخاطر مشکل اعصاب هم نمیره پیش باباش.

از خانوم بزرگتره میپرسم : شما چقدر ازش اجاره میگیری ؟

میگه : حاج اقا تا الان - حدود دو ماه - هیچی ازش نگرفتم. بهش هم گفتم قرض نکن. هر چی من خوردم تو هم بخور. اما در مغازه ها نرو و چیزی قرض نکن. تا وقتی مشکلت حل بشه خرج خورد و خوراکت با من.

اولین کاری که باید بکنم ارزیابی صحت و سقم حرفها ست.

یه کاغذ به خانوم جوونه میدم و میگم اسم مغازه ها و شماره تلفن یا ادرس اونا و مبلغ بدهی رو برام بنویس. ایشالله مشکلتون حل میشه. ( بعدا به مغازه ها زنگ میزنم و میپرسم تا صحت حرفاش برام معلوم بشه. اگر مغازه دار ها حلال کردند که هیچ و الا خودم مبلغ رو به اونا میدم. و بهر حال پول رو به دست خود زن نمیدم. چون میدونم بدهیش رو نمیده )

فعلا رفتن تا ادرس هارو بنویسن. شاید امروز برگردن.

چند نکته :

* اگر مطلب خاصی به ذهنتون میرسه استفاده میکنم.

* ادم های زیادی رو دیدم که بابا یا داداششون ادمای مرفهی هستند اما خواهر یا دخترشون در اوج فقر هستند. البته وضع مالی بابای این خانوم رو دقیقا نمیدونم. شاید هم رفتم با پدرش صحبت کردم بلکه بیشتر مراقب دخترش باشه. باباش یه پیرمرد ساده هست.

* دیشب جلسه قرانی داشتیم. جالب بود که ادمای ورزشی اومده بودن اونم دقیقا در ساعتی که مسابقه والیبال ایران و ایتالیا برقرار بود. جوونا خودشون فرش و بلند گو و قران و رحل و ... رو اوردن. اونم جوونایی که عشقشون ورزش بود. جلسه در یک فضای سبز برقرار شد.برای اولین جلسه خیلی خوب بود. اخر سر هم یکی بانی شد و به همه بستنی داد. توقع نداشتم دل از دیدن مسابقه والیبال بکنن اما کنده بودن.

* اگر بخام از کارهای دیروز و کارهایی که امروز باید بکنم بنویسم خیلی میشه.