روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

شیخ خوش تیپ
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۱   کلمات کلیدی:

چند سال از شروع طلبگیم تو دیار غربت میگذشت که تصمیم گرفتم هم معمم بشم و هم متاهل.

مادرم مخالف معمم شدن من بود. شاید میترسید. شاید میترسید منو مسخره کنن ، شاید میترسید نتونم دوام بیارم و بعدا روم نشه این لباس رو در بیارم.

شاید میترسید یه روزی لازم بشه برم تو یه شغل دیگه.

از همه مهم تر میترسید بهم دختر ندن.

اما من حرفشو گوش نکردم ، یا بهتر بگم راضیش کردم که میخام لباس بپوشم.

پدرم هم چیزی نمیگفت. شاید اعتقاد داشت که خودش یاید تصمیم بگیره و بعدشم : این پسره حرف منو گوش نمیده. ولش کن !!! هر کاری میخاد بکنه.

ما هم با کمال خوشبختی و افتخار رفتیم خیاطی و بهترین نوع لباس اخوندی رو سفارش دادیم. عمامه پیچیدن هم با تمرین زیاد خیلی خیلی خوب بلد شدم. اونم از نوع پیچیدن دور سر نه دور پا.

حالا شده بودم یه حاج اقای خوش تیپ. همون موقع به خدا میگفتم :

خدایا ما که تو فامیل طلبه نداشتیم. اینا اولین بار هست دارن اخوند میبینن. من به خاطر تو بهترین لباس اخوندی رو خریدم که بعدا بهم نگن اخوندا بد ریختن. زشتن.

اما این لباس علاوه بر اینا تقوا هم میخاد . اونو دیگه تو کمکم کن.

و چنین بود که سال پنجم طلبگی معمم شدم. انصافا هم خیلی خوش تیپ شدم. همون سال ماه محرم و صفر رو به شهر مختلف برا تبلیغ رفتم .