روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

کلاس
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٤/۸   کلمات کلیدی: خاطرات

تازه کلاس قرآن راه اندازی کرده بودم. بخاطر تعداد کم دانش امورز ها کلاس قرآن بچه های ابتدایی مختلط بود. مشکل بزرگی که در این کلاسها دارم اینه که خیلی اگه تو خواهر یا برادر کوچیکی دارن رو با خودشون میارن. شاید خود اون بچه ها دنبال اونا راه میافتن و میان. اونم بچه هایی که خوندن و نوشتن بلد نیستن.

من روی صندلی کنار محراب مینشستم و بچه ها دور تا دور ، قرآن به دست. اون بچه کوچولو ها هم چون سواد ندارن ،چند دقیقه آروم هستند و چند دقیقه شلوغ.

چاره ای نیست. کلاس داره به آخراش که نقطه اوجش هست نزدیک میشه. تو قسمت خانوما چند نفر برا نماز مغرب تشریف آوردن.

یهو جیغ چند تا از بچه های کلاس بلند میشه. بگیرش .... بگیرش ... بگیرش ....

دو تا از پسر بزرگا پریدن تو محراب. دو تا مارمولک تو محراب هستن و نمیتونن از اونجا بیرون بیان.

باقی دیگه هم انگار بدشون نمیاد شلوغ کنن. دسته جمعی و البته الکی جیغ میکشن . فقط برای ایجاد هیجان بیشتر.

من میخوام فضا رو اروم کنم ، میگم عیبی نداره رهاش کنید . کاری به کار ما ندرن. اما پسر ها میگن الا و لابد باید بگیریمیشون.

سر و صدا اینقدر زیاده که خانوما از اون ور پرده میان اینور و با غبظ میگن : چیه ؟ چه خبره ؟ بعد وقتی میبینن خودم هم اونجام کمی خجالت میکشن اما خودشون هم به جمع شکار چیان مارمولک اضافه میشن.

برای حفظ حرمت کلاس و نزدیکی وقت نماز مغرب مجبور شدم کلاس رو تعطیل کنم.