روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

خرید
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/۳٠  کلمات کلیدی: خاطرات

بانو خیلی اهل بازار نبود. کلا دوست داشت اونی که میخاد تو خونه باشه. بی هیچ درد سری. برعکس من که از بازار و معامله خوشم میومد و تو خرید دقت میکردم. وقتی یکی از خاله هام میخاست بره بازار منو هم با خودش میبرد تا کمکش جنس پسند کنم. از قضا هر وقت هم من باهاش میرفتم بازار میگفت : فلانی تو خرید دستش خوبه ، امروز خیلی خرید کردیم. ( حالا بعد نگید که داره از خودش تعریف میکنه )

بهر حال یکی از سالم ترین تفریحات برای آقایون که ثمرات خوبی هم داره گشتن در بازار هست ، به شرطی که به قصد قربت و نیت خیر باشه ، نه ول گردی . از قدیم گفتن : السوق دار سهوٍ و غفلة.

من همیشه تو ذهنم این بود که خانوما بیشتر از مردا اهل بازار هستن.


بهر حال تصمیم گرفتم ازش بخام که با من بیاد بازار .خونه خونه اون بود و خودش باید برا خونه خودش تصمیم میگرفت. هر چند من بیشتر از اون حساس بودم.

با هم رفتیم بازار.

داشتیم یه وسیله چوبی قیمت میکردیم.

به بانو گفتم ببین این وسیله چطوریه ؟ دو مدل بود. یکی ارزون یکی هم گرون. بانو کمی تامل کرد ، با خودم گفتم الانه که میگه اون خیلی گرونه رو میخاد. یه همچین تصوری داشتم.

پیش دستی کردم و گفتم بانو اون گرونه رو من نمیخام بخرم.

بانو هم رو کرد به من و گفت : من خودتو میخام. اینا برام مهم نیست.

اونجا دلم میخاست کارت بکشم و همون جنس گرونه رو بخاطر این محبتش بخرم و به پاش بریزم.

.............

 

.............

از این که تو خرید خیلی نظر نمیده خوشم نمیاد.

.............

به توصیه دوستان ماهیانه اش رو بیشتر کردم. بدون منت .  جای دوری نمیره . من و اون نداره.