روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

طلبه ی سید ِ لُر
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۸   کلمات کلیدی: خاطرات

سید، طلبه لــر عشایری بود که خانوادشون چند ماه از سال در روستا ساکن بودندو چند ماه از سال هم کوچ میکردند. البته مسیر کوچ اونها خیلی طولانی نبود.

بخاطر زندگی روستایی ، روحیه ی لطیف، شجاع و خاکی داشت.  و البته خیلی با غیرت و با معرفت. تو رفاقت کم نمیزاشت. زندگی تو بیابون باعث شده بود که زور و بازوی خوبی هم داشته باشه. تو حجره هم کشتی میگرفت.

سید تازه با دختر عموش عقد کرده بود و ما هم هر روز که چهره ی خندانش رو میدیدیم بعد از چند تا صلوات فرستادن بهش میگفتیم سید جوون ایشالله کی عروسی هست ؟ مارو هم دعوت کنی ، کارت منو زود تر بده  ... !!!

اتفاقا بعد از مدتی تعطیلی، وقتی برگشتیم قم فهمیدم تو همین ایام تعطیلی عروسیش بوده و الان دنبال خونه میگرده تا خانومش رو بیاره قم.

از صمیم قلب خوشحال شدم. وضع ساده ای داشت و شاید از خانواده اش کمک خاصی بهش نمیشد.خودش طلبه ی مخلصی بود و  پدر و خانواده اش ادمای روستایی و ساده.


دو سه هفته از عروسیش نگذشته بود که دیدم کمی مضطرب هست. کشیدمش کنار و گفتم سید جون چی شده ؟ نکنه پول میخای؟ مشکل خونه ات حل شد ؟

گفت اره . خونه مشکلی نیست اما خانومم ...

 گفتم خانومت چی شده ؟ 

گفت: دو هفته نیست اومده قم طلاق میخاد.

بعدا فهمیدم که خانومش (دختر عموش) با اصرار و البته توافق بابای سید و عموش دختر رو میده به سید. دختر هم اون موقع نمیگه من اینو نمیخام. سید هم نمیدونسته که باباش این همه اصرار کرده و خود دختر خیلی تمایل نداره. شاید هم تمایل داشته اما بعدا نظرش عوض شده.

بعدا سید یه دعوای حسابی  با باباش کرد که چرا دختر عموم رو مجبور به ازدواج با من کردین ؟ چرا به من نگفتین دختر خودش خیلی مایل نیست ؟

دختره کمتر از یک ماه قم بود و بعد هم رفت روستاشون. هوای شهر بهش نمیساخت. 

سید خیلی تلاش کرد . لطمه های درسی بدی دید. با اون وضع مالی کلی دویده بود تا هم سور و ساط عروسی رو بپا کنه و هم بتونه تو قم خونه کرایه کنه.. اما فقط یکی دو هفته تو خونه اش زندگی کرد.

دختر مهریه اش رو هم میخواست و سید علاوه بر پرداخت پولی به عنوان مهریه، خانومش رو هم طلاق داد. میتونست این کار رو نکنه. اما میگفت نمیخام دختر مردم رو به زور نگه دارم. خب نمیخاد قم باشه و زن طلبه.

اون دختر هم یه دختر روستایی با همون سر و وضع خاکی و دهاتی و تحصیلات معمولی بود که سید صد درجه ازش سر بود.

( تصور کنید خانواده ی عشایری و  روستایی که فامیل دور هم عین فامیل نزدیکه چه برسه به دختر عمو)

.....

من حدس میزنم که دوستای دختر در گوش دختره گفتن ای بابا با طلبه تو قم !!که نمیشه زندگی کرد ، شاید هم دختره دلش پیش یکی از پسرای روستا گیر بوده..

......

سید مدتها دنبال مورد مناسبی برا ازدواج بود. من خیلی دلم براش میسوخت. چند تا مورد خوب بهش معرفی کردم . اما میگفت : من دختر شهری نمیخام. دلم میخاد دخترر وستای باشه. مثل خودم. شایدم عشایری.

.......

اوایل ، بعد از طلاق ، سید جاهای زیادی میرفت خاستگاری. خیلی ها بودن که میخاستن دخترشون رو به سید بدن. یادمه یکی از طلبه های همشهریش که دختر تو خونه داشت ، یه هفته سید خونه اونا افتاده بود و مفصل ازش پذیرایی کرده بودن. سید ماشینشو سوار میشد و اینطرف و انوطرف میرفت.

اما در اخر گفت که فکر میکنم ما به هم نمیایم.

.......

کسی که حتی چند روز متاهلی رو بگذرونه دیگه مجرد بودن براش سخته. گاهی باهاش شوخی میکردیم که :

سید جون تو بااین سیادتت چند تا پیر رن رو خفه کردی؟ راستشو بگو ما که غریبه نیستیم.

اونم که جنبه بالایی برا شوخی داشت میگفت : دست رو دلم نزار که خونه. نمیدونی چی میکشم . ... مورد مناسبی سراغ نداری؟

میگفتیم : ما که هر کی رو بهت معرفی کردیم همه رو از دم رد کردی.از اون مورد های خاصی هم که تو بخای که به ما نمیرسه . اینا مال از ما بهترونه. ( این جملات فقط شوخی هایی بود که با سید میکردم تا کمی خوشحالش کنم و بخندونمش)

......

به جوون 26 ساله پر قدرتی که چند ماه هم لذت متاهلی رو چشیده بود سخت میگذشت. اونم طلبه ای که خیلی با غیرت و با حیا بود. درکش میکردم. اما متاسفانه خیلی محتاط شده بود.

سید با این که سن و سال زیادی نداشت اما حرفش تو روستا خریدار داشت ، برای حل اختلاف میان دامداران و کشاورزان روستا یه قانون نوشته بود و چسبونده بود به دیوار مسجد :

اگر گاو کسی وارد زمین یا باغ کسی بشه باید 5000 تومن جریمه بده

اگر الان کسی وارد زمین کسی بشه باید 3000 تومن جریمه بده

اگر گوسفنذ کسی وارد زمین کسی بشه باید 1000 تومن جریمه بده

اگر مرغ و خروس وارد زمین کسی بشه باید 500 تومن به ازای هر کدام جریمه بده.

 و ....

کارهای زیبا و خلاقانه ای میکرد ، اینم یکی از کارهای خوشکلش بود.

یه مدت تصمیم گرفته بود تو محلشون حوزه علمیه راه بندازه و جوونا رو با دروس حوزوی اشنا کنه. ما بهش میخندیدیم و میگفتیم سید مگه خل شدی؟

اما اون بیخیال این حرفها بودو کار خودشو میکرد. اما نمیدونم بالاخره کار حوزه اش به کجا کشید.

خیلی دوستاش درساش به جاییبرسه و برگرده محلشون برا تبلیغ. سید عاشق رهبر بود.

.....

سید از ازدواج ترسیده بود ، از زندگی  تجملاتی ، از دنیاگرایی ، از زنهای ناسازگار ، از بدی ها ، از پاک نبودن ها ، میترسید در اوج نیروی جوانی مشکلی براش ایجاد بشه ، هرروز من این غم هارو از تو چهره اش میخوندم. شاید چه شبها که از ترس گناه تا صبح از ترس نخوابیده بود. خیلی دلم براش میسوخت .....

سید و خوبی هاش همیشه خواهند ماند. دعایش کنیم.

پ ن : سید در زمان نوشتن این مطلب حدودا 26 ساله قبراق و سالم در قم درس میخونه.