روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

اولین تبلیغ
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٦   کلمات کلیدی: یادداشتهای تبلیغ

سال اول زندگی بود که برای اولین بار ماه رمضان برای تبلیغ به یه روستا رفتم. از اونجا که بانو تازه عروس بود صلاح ندونستم اونو با خودم ببرم. مخصوصا که خودم هم بار اول بود که برای ماه رمضان به یه روستا غریب میرفتم. اما سعی کردم محل تبلیغم در استان محل زندگی بانو باشه و تا شهر اونا که مرکز استان هست حدود 1 و نیم ساعت راه بود.

این تیلیغ برای من هم سخت و هم پر تجربه بود. روستایی خیلی کوچیک با حدود 50 خانوار و البته کنار جاده و وضع مالی متوسط. روستا چندان ادم فقیری نداشت. فقط یه مدرسه ابتدای یداشت با حدود 10 - 12 تا  دانش اموز و یک معلم که از پایه اول تا پنجم رو تدریس میکرد. به خاطر نزدیکی اون روستابه شهر بچه های راهنمایی و ... با سرویس به شهر میرفتن.

شما دیدین که خونه هایی که آشپزخونه اش اپن نیست براش یه پنجره میزارن به طرف


اتاق پذیرایی. محل اسکان من هم در اتاق پذیرایی بود که یه پنجره داشت به طرف آشپزخونه.

چون احتمال میدادم - و البته بعدا مطمئن شدم - که اهل اون خونه ممکنه از پنجره منو دید بزنن همیشه میرفتم زیر این پنجره مینشستم و پاهام رو دراز میکردم و کتاب میخوندم. اینطوری نهایتا پاهام رو که دراز میکردم میدیدن.

من همیشه از صدای چرق چروقی که از اون پنجره میومد حس میکردم دارن وضعیت منو چک میکنن که دارم چکار میکنم و چون فقط پاهام از اونجا پیدا بوده بعد از مدت ها فهمیدم اینا فکر میکردن من خوابم و پشت سرمون حرف در اوردن که حاج آقا همش خوابه. !!!!

**

تصمیم گرفته بودم که تمام تلاشم رو برا جوونای روستا انجام بدم. نماز صبح رو به جماعت میخوندم و بعدش خونه استراحت میکردم ( خب ماه رمضون همه بعد از نماز میخوابن ، منم مجبور بودم برای راحتی اهل خونه بخوابم ) حدو د ساعت 7 بیدار میشدم و کمی کتاب میخوندم. چون بعد از ماه مبارک امتحان داشتم. حدود هشت و نیم وضو میگرفتم برم مسجد . 9 صبح  اول برا بچه های ابتدایی و بعد دخترای راهنمایی.

کلاس داشتم.

اما این بچه شیطونا از ساعت هشت در خونه میزبان بودن و بازی  میکردن تا ببینن حاج اقا کی از در میاد بیرون. دخترا و پسرا هم معمولا دعواشون میشد و یهو میدیدی دختره با چشم گریون و بی سلام سرش رو انداخته پایین و اومده تو اتاقم :

هااااااار هاااااااار هااااارر اجازه  هق هق اجازه مسعود پسر خاله ام مدادم و برداشت  هق هق هااااااااار هاااااااااار .

 خب میدونید تو روستاها اوقات فراغت بیداد میکنه. اینام که بیکار. اینم فیلم هر روز ما بود . صبح و بعد از ظهر.

**

 کلاس ما از بچه ی 5 ساده شرکت میکرد تا دختر 5 ایتدایی و پسر سوم راهنمایی. و اداره همچین کلاسی که یکیش اصلا خوندن و نوشتن بلد نیست و یکی دیگه اش اول راهنماییه واقعا سخت بود. اونم سی روز ماه رمضون با دهان روزه تو شهر غریب.

چون تعداد پسر ای راهنمایی  کم بود گفته بودم با دختر پسرای ابتدایی بیان.

***

یه دختر پنجم ابتدایی بود که چند سال هم رد شده بود. مثلا باید اول دوم راهنمایی بود. اما فکر میکرد سن تکلیف همون کلاس سوم بودنه. ماشاااللله کم ذهن بود و وشیطون. با پسرا هم خوب دعوامیکرد. همیشه جلو من مینشست با گردنی باز و ... . به هر زبوین من اینو عقب مینشوندم میدیدم کم کم میاد جلو . به هر زبونی درباره حجاب میگفتم چاره نبود. 

***

یکی دو تا پسر راهنمایی بودن که وقتی کلاس تموم میشد حاضر نبودن از کلاس برن بیرون . به زور و خواهش و التماس و تهدید و تشویق میگفتم کلاس شما تمومه. اینا با دخترای راهنمایی رقابت داشتن که مثلا کی میتونه بیشتر با حاج اقا باشه. تقصیری نداشتن خب خونه بیکار بودن . ما هم که براشون شر و جک و قصه میگفتیم. برن خونه چکار کنن ؟

بله : میگفتم که این دو تا پسر وقتی از کلاس بیرونشون میکردم میرفتن بیرون مسجد و از پنجره ، خواهر یا دختر خاله اش ر وصدا  میزد. ( تو روستا اکثرا فامیل هستن ) یا مثلا کفش دختر ا رو بر میداشتن یا مثلا  در رو از پشت قفل میکردن و هزا تا فیلم دیگه. یهو وسط قران خوندن تو ملاس میدیم یه دختری جیغش رفت بالا :

اجاااااااااااااااااازه اجااااااااااااااازه داداشم کفشم رو برد.

بعد ده 15 روز مجبور شدم پسرا رو دعوا کنم. وای که چقدر برا خودم سخت بود. اما لازم بود.

***

این برنامه ما هرروز از 9 صبح تا 12 و نیم ظهر بود. و بعد هم تجدید وضو و نماز. بعد از نماز ظهر هم برا همه صحبت میکردم.

***

بعد از ظهر برا خانوما کلاس داشتم اول مساله میگفتم و بعد قرائت یک جزء قرآن و زیارت آل یاسین.

کلاس خوب اما سنگینی بود. بعد ها فهمیدم که کلاس باید کمی تنوع و خنده هم داشته باشه . اما باید مراقب بود که با جنس مخالف شوخی نکرد. اما میشه از داستان های خنده دار کمی استفاده کرد.

***

نکته جالب این کلاس :

من میدیدم خانوم هایی با شور و اشتیاق و علاقه فراوان تو کلاس شرکت میکنن. دل خوشی من این بود که اینا قرائت قرانشون خوبه و کمک کارم هستن. بعد یهو میدیدم اینا نمیان کلاس. چند روز بعد هم یه دسته دیگه نمیان کلاس.

با خودم شک کرده بودم که چه عیبی تو ما هست که ینا رغبت نمیکنن بیان کلاس. هیچ کس هم هیچی نمیگفت.

بعضی وقتا هم میفگتم عجب مردم قد رنشناسی ....

روزهای اخر متوجه شدم که نیومدن خانوما بخاطر عذر شرعی بوده !!!!

لعنت به این حواس . خب روز اول میگفتین. ( تجربه اولم بود)

( جالب بود که با اینکه خودم همیشه مساله اش رو میگفتم اما توجه به این نکته نداشتم ، اما دیگه خیلی دیر شده بود )

***

بعد از کلاس خانوما اماده میشدم برا نماز. و بعد از نماز هر شب خونه یه نفر بودیم.

اینها هم رسمشون بود که به مهمون مرغ بودن. از بس مرغ خوردم حالم به هم خورد. ارزوی نون و پنیر داشتم. حتی گاهی سحر هم مرغ بود. اون موقع روم نمیشد بگم یه چیز دیگه بدین.

 با خودم میگفتم اگه اینو بگی میگن : چقدر بهانه غذا میگیره. هه

تو این جلسات خانگی هم باید یه ساعت براشون حرف میزدم. معمولا  علاوه بر من چند تا از فامیل ها و ... هم بودن. گاهی مشکلی رو مطرح میکردن  و یا مثلا میگفتن بچه ما زن نمیگیره نصیحتش کن و ...

***

بعد از اون مجلس تازه میومدم خونه میزبان. اونجا هم باید چند دقیقه ای برا صاحب خونه که از صبح تا حالا ما رو ندیده بود افاضات و حال و احوال میکردم. مخصوصا که تو اون خونه بزرگ سه تا خانواده زندگی میکردن. دو تا داداش و پدرشون.

***

اون ماه رمضان علی رغم اینکه فقط روزی 6 - 7 ساعت کلاسداری با دهن روزه و کلی برنامه های دیگه داشتم بعلاوه مکان نامناسب و  دوری از بانو و ... روز اخر فقط 100 هزار تومن بهم هدیه دادن. منم نمیخواستم قبول کنم.چون برا پول که تبلیغ نکرده بودم .

اون پول حتی کرایه راه قم تا اونجا هم نبود . چون اگر هدفم پول بود خیلی راحت تر و بیشتر از اینها راه تامینش رو داشتم. هم قبل از طلبگی هم الان.

***

طلب ها برای اعتقادشون و برا دینشون چه کارها که نمیکنن. من خاک پای اونا هم نمیشم.

اون وقت مردم درباره اونا چی فکر میکنن ؟

***

تموم دلخوشیم این بود که روزاخر موقع خداحافظی همون دختر کوچولو ها هر کدوم یه دسته گل برام اوردن در خونه. جلو در نشسته بودن و منتظر رفتنم بودن. دیگه دعوا نمیکردن. با اینکه اون موقع ادم های مهم روستا برا بدرقه اومده بودن اما این بچه ها از ابهت بزرگتر ها نمیترسیدن.

موقع رفتن یکی بغض کرده بود و یکی هم پاهای باباشو بغل کرده بود و با شلوار بابایی اشکاش رو پاک میکرد و با دست لرزون اون دسته گل فسقلی رو بهم میداد. منم همشون رو ناز کردم و بوسیدم. 

راستش خودمم دلم خیلی براشون تنگ میشد.

سوار ماشین شدم و ماشین حرکت کرد. بعد هم کلی پشت ماشین دویدن. خنده و گریه قاطی شده بود. شاید اینطوری کمی از سختی خداحافظی کم کنه.