روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

اولین دعوایی که کردیم+ ویرایش مجدد
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٠   کلمات کلیدی: خاطرات

بعدا نوشت : مردم سر چه چیزهایی دعوا میکنن و ما  طلبه ها سر چه چیز هایی.

تو همون خونه فسقلی بودیم. چند روز اخر هفته رو تصمیم گرفتم به طور جهادی کار کنم. از خرید خونه گرفته تا نصب بخاری و خرید میوه و نان و برنج و ... . منم تو خرید کردن کمی وسواس داشتم. برای هر جنسی خوب بازار رو میگشتم. خوب ر قیمت میپرسیدم و بهر حال خیلی وقت میزاشتم. البته الان اگر به اون زمان برگردم این کارونمیکنم. کمی اسان تر میگیرم تا خیلی وقت تلف نشه.

بعد از دو سه روز کار و تلاش و با تنی خسته ، بعد از اذان مغرب بود که  اومدم خونه و خوشحال بودم که امشب حسابی میشینم پای درسم و عقب موندگی ها رو جبران میکردم.

از قضا اون شب تا اومدیم خونه بانو اومد جلو و گفت : حاج آقا تا ننشستی ی چیزی بهتون بگم ؟

بفرمایید.

من امروز حواسم نبود و لباس نجس انداختم تو لباسشویی . بعد هم لباس ها رو انداختم رو بند و ....  حالا چکار کنم ؟

تا اینو گفت انگار منو وصل کردن به پریز. هر چی فکر کردم چکار کنم هیچی به مغزم نرسید. یهو دستام شل شد و عرق کردم. اول گفتم شاید مطمئن نبودی اون لباس ها نجس هست. شاید اشتباه میکنی و ... .

اما اون اصرار داشت که نه من مطمئنم نجس بوده. از اینکه روی حرفش بیشتر اصرار داشت من بیشتر لجم میگرفت. در چند ثانیه حساب کردم دیدم کل خونه رو نجس کرده.

خونه ی ما نه حیاط داشت و نه فضای مناسبی برای طاهر کردن لباسشویی. چون لباسشویی ما تو راه پله بود . اب لباسشویی هم میومد تو حمام. پس کل حمام هم نجس شده. تو راهرو اونجاهایی که لباس پهن کرده و اب لبلسها به اونجا رسیده همه جا کلا نجس شده. حتی لباسهایی که باهاش انداخته تو لباسشویی.

احساس کردم این همه نجسی رو نمیشه طاهر کرد. دیگه نمیشه تو اون خونه نماز خوند. حس کردم چون دیگه امکان طاهر کردن نیست ، چطوری بریم مسجد ؟ چطوری بریم حرم ؟

همین فکر ها بود که در یک لحظه احساس کردم همه زندگیم رو سرم خراب شد. نه ! دیگه امکان نداره اینجا زندگی کرد . حالا جواب صاحب خونه رو چی بدم ؟ خودم چکار کنم ؟

دیگه خیلی ناراحت بودم. خستگی چند روزه بعلاوه مشکل پیش اومده بعلاوه اینکه شدیدا به برجکمون خورده بود دیگه اعصاب برام نزاشتو هر چی اومدم ملاحظه ماه های اول زندگی رو کنم دیدم نمیشه. اونجا بود که بانو اولین عصبانیت منو دید.

سرش داد زدم و اون فقط ساکت مونده بود و نگاه میکرد. اول میخواست منو آروم کنه. اما دید این تو بمیری ها از اون تو بمیری ها نیست. اون میخواست منو اروم کنه اما بر عکس جوری رفتار میکرد که منو ناراحت تر میکرد. هر چی من میگفتم با حالتی متوقعانه به من نگاه میکرد.

مثلا توقع ندارم داد بزنی . تو که مهربونی  ... .

 همه اینها به کنار  تازه اون موقع یادم اومد ما تو خونه شیلنگ آب نداریم. بعد از چند روز دوندگی و کار فوق العاده و درس و همه چیز حالا اومدیم خونه استراحت کنیم ، اما باید بریم تازه شیلنگ اب بخریم .اونم با پای پیاده. شاید اگر پیاده روی های او نروز ها رو به کیلومتر در بیارم اندازه فاصله مشهد تا کربلا بشه. شایدم تا مدینه.


شیلنگ خریدیم و تازه ساعت ده شب شروع کردم به طاهر کردن خونه. حتی نمیشد اونو برا صبح یا فردا گذاشت. تا خواستم همه  چیز رو روبراه و طاهر کنم تا نزدیکی های 12 شب طول کشید. اون اولین دعوایی بود که با بانو داشتم. البته اونم بعدا معذرت خواهی کرد و باعث شد که تو کارهاش بیشتر حواسش جمع کنه.

..................................

نمیدونم شاید همه دخترایی که تازه ازدواج میکنن کمی حواسشون پرت باشه. بانو و اون مدت چند بار نجس کاری های وسیع انجام داد ک حسابی اسباب اذیت من شد.

اما وقتی دید من چقدر چقدر از این جور کارها ناراحت میشم کلا دیگه حواسش رو جمع کرد.

بانو وقتی اشتباهی میکرد مسئولیت کار خودش روقبول میکرد. بااینکه سال اول هر دختری - تاکید میکنم هر  دختری - حتی شما دوست عزیز ، قطعا ندانم کاری هایی انجام میدهید اما مسئولیت کار خودتون رو قبول کنید.

اونم شد درس اون شب ما.!

...................................

تازه عروس ها فکر میکنن اگر شوهرشون مهربون باشه هیچ وقت عصبانی نمیشه. در حالی که مهربانی به معنی عصبانی نشدن نیست. مهم اینکه که در عصبانیت ها همدیگه رو درک کنیم و به هم حق  بدیم .

اهی تند شدن ها و عصبانی شدن ها باعث کنترل خانواده میشه. البته گاهی . نه همیشه. تقریبا به اندازه نمکی که تو غذا میریزن.

.........................

اینو نوشتم تا بدونید تو  هر خونه ای بگو مگو میشه اما مهم اینه که تو بگو مگو ها حرمت ها محفوظ باشه.

..............................

 

 مردم سر چه چیزهایی دعوا میکنن و ما  طلبه ها سر چه چیز هایی. اینم دعوای ما. !!!!!!