روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

چگونه پرامید بمانیم
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات

اگر بتوان خانواده ای را پر امید نگه بداریم ، اون خانواده احساس کمبود و سختی نمیکند. اگر چشم او را به سوی داشته ها باز کنیم از نداشته ها ناراحت نیست.

همسر یک روحانی چرا حاضر میشود با یک طلبه زندگی کند؟ چرا حاضر میشود از رفاه دنیایی خود کم کند؟ چرا حاضر میشود غربت شهر قم را تحمل کند؟

جواب سوال چندان سخت نیست :

او برای کمی معنویت و کمی توجه به اخرت و کمی اخلاق حاضر شده با شما زندگی کند ، به همین خاطر اگر بعدا ببیند در زندگیش معنویت و اخلاق و اامش نیست از کارش شدیدا پشیمان میشود.

من این حرف هارو به بانو میزدم :


میگفتم : بانو :

فعلا فقط فکر درستون باشید.

از اونجا که بانو آشپزی فوق العاده ای نداشت بهش میگفتم من تا سه چهار سال که روی غلطک بیفتی خیلی برام مهم نیست اینا رو بلد نباشی ولی توقع دارم پیگیر باشی و اینا رو یاد بگیری.

یکی دو ماه بعد بردمش مشهد.

یکی از کارهای مهم این بود که زندگی رو پر هیجان نگه میداشتم. البته من خودم ادمی هستم که از هیجان خوشم میاد.

یک هفته دیگه میبردمش خونه خاله اش . یه هفته دیگه میرفتیم خونه دوستام

 یه هفته میبردمش شاعبدالعظیم یه هفته میبردمش منزل علما. گاهی میبردمش نماز مرحوم ایت الله بهجت. ره. بانو از این که میدید مرتب . به سرعت چیزهای جدید میبینه و همراه من به منزل علما میاد ، اون هم کسانی که دیگران حتی ارزوی دیدنشون رو دارن خیلی احساس غرور میکرد. اینقدر براش جالب بود که با خودش میگفت : کاش زود تر از اینها با طلبه ازدواج کرده بودم.

 وقتی بعضی از بزرگان که بهمون تبریک میگفتن یا مثلا هدیه کوچکی میدادن بانو سرتاپا شور و شوق میشد و بال در میاورد.

زیارت مرتب حضرت معصومه هم جای خودش. بهر حال سال اول ما بیشتر تفریح بود. یا مسافرت های اینطوری یا حرم یا ح م ... .

هنوزم حسرت درس های اون چند ماه رو میخورم.

بانو یهو وارد یک مجموعه ای شده بود که خیلی تحویلش میگرفتن. یهو حس میکرد بزرگ شده. مهم شده و ... . و مجموعه ای از این اتفاقات همین اونو با شتاب به جلو هل میداد.

بعضا اختلافات اخلاقی هم بود ولی خب برای اوایل زود بود بخایم روی اونا کلیک کنیم.

یکی از بهترین خصوصیات فامیل ما این بود که عروس جدید رو خیلی بهش احترام  گذاشتند.

اونها هرگز فکر نمیکردند کسی حاضر بشه با روحانی ازدواج کنه میگفتند کدوم دختر حاضره تو این دوره زندگی ساده داشته باشه ؟ چادر بپوشه و ... ؟

 اما حالا که بانو رو میدیدند بانو در عین اینکه از لحاظ  ظاهری از خیلی ها بهتر هست و باز در عین حال دارای  حجاب ،  ساده زیستی، مهربانی ، متانت هست ، خیلی ازش خوششون اومد و واقعا اونو تحویل گرفتند. همه اینها انگیزه ها رو در بانو زیاد کرده بود و اون واقعا از زندگیش لذت میبرد. هر چند که از مال دنیا هیچی نداشتیم. ( هیچ به معنای واقعی )

فامیل ما فکر میکردند حالا اگر هم کسی زن روحانی و طلبه بشه حتما نقصی داشته و شوهر گیرش نمیومده و به همین خاطر حاضر شده زن طلبه بشه اما وقتی دیدند بانو ی مهربان من ، از خود اونها سر تر هست و اخلاق خوبش رو دیدند دیگه از ته قلب اونو دوست داشتند. ( سر تر بودن بانو به همراه سایر کمالاتش باعث برانگیخته شدن برخی حسادت ها هم بود و در عین اینکه برخی حسرت هم میخوردند ، حسرت از اینکه چرا همچین عروسی رو نتونستن برای پسرای خودشون پیدا کنن و یا چرا دخترای اونا مثل بانو نشدن و یا اینکه ... . )