روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

آغاز زندگی مشترک !
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات

روزهای اول زندگی خیلی جالبه. وقتی برای اولین بار میای خونه و خانومتون برا اولین بار جلو پات بلند میشه. بعد تو میری یه گوشه میشینی واون برات چایی میاره.

یا مثلا خانوم نمیدونه شام چی بپزه.

تو هم ادم جدی باشی و خانوم هم تمام توانش رو گذاشته تا هنرش رو نشون شوهرش بده . هم میخاد خونه اش مرتب باشه و هم غذای خوب بپزه و هم لباسش بوی غذا نده. تنش بوی عرق نده. لباسهای انچنانی هم بپوشه و از طرفی هم دلش برات تنگ شده. تا میای خونه میخاد بیاد پیشت بشینه و ... .

مرد هم میخاد مردانه و متین وارد خونه بشه. میخاد از زندگیش لذت ببره. این همه تلاش و دغدغه و گرفتاری برای اوردن یه خانوم خوب به خونهو جشن و سالن و ... و تلاش برای رسیدن به اون اما حالا میخاد از دیدن خانومش لذت ببره.و میخاد که همسرش بهش افتخار کنه. از طرفی هم بانو دلش برا پدر و مادرش تنگ میشه و تو باید جای خالی اوان رو پر کنی. و این راهی جز محبت کردن نداره.

بانو وقتی ترم دوم میخاست درساش شروع بشه میگفت : حاجی من ترم اول خیلی کم درس خوندم و تمام توانم رو گذاشتم تا به خونه برسم.

همون روز اول یا دوم زندگی مشترک که اومدم خونه دیدم خونه نون سنگک داریم. بهش میگم اینا رو کی اورده ؟ میگه :دیدم درس دارین خودم برات خریدم.

 گفتم دستت درد نکنه اما راضی نیستم هیچ وقت در نونوایی و میوه فروشی برین. من خودم هر شب اینا رو میگیرم.

و تا امروز هیچ وقت لازم نبوده که بانو نون بگیره. البته این قانون فقط برای نون و میوه و امثال اینا بود و الا لباس و کفش و چیزای زنونه باید خودش بره و لوازم خانگی مثل کمد و ... با هم میریم.


بانو ی تازه به خونه شوهر اومده، فوق العاده حساس و خجالتی هست. کلی بهش اصرار کردم تا روش شد به خواهراش و مادرش زنگ بزنه. بهش گفتم میتونی هر روز بهشون زنگ بزنی. طفل معصوم روش نمیشد تلفن بزنه.

البته در عین مظلومیت ممکنه اشتباهات خاصی هم انجام بده :

مثلا همون روزهای اول یه نامه برا من اومد و من خونه نبودم. وقتی رسیدم خونه دیدم بانو با خوشحالی پرید وسط و نامه ی باز شده رو بهم نشون داد. اون در اوج خوشحالی و نشاط بود و با کلی ذوق جلو اومد و من در اوج ناراحتی بودم چون نامه ی محرمانه ای بود و درباره ی مساله ی خاصی تو اون نامه سوالی از آیت الله بهجت ره پرسیده بودم.

اعتراف میکنم که از وقتی که تو اون خونه رفتم تا حدود 6 ماه خوب نتونستم درس بخونم. از بس که با موی های خیس سر کلاس رفتم یا سر کلاس های اول وقت کمی چرت میزدم و .... . ( این قسمت فقط برای انتقال تجربه هست. مثل من افراط نکنید ، در هر چیزی اعتدال خوب هست ، شاید من میخاستم باعث خوشحالی اون بشم. شاید من میخاستم خودم رو سر تر از بقیه نشون بدم. اما نمیدونستم که اونم درس داره. هم خودم کمتر درس خوندم و هم اون. البته این مساله برای خیلی ها هست ، کاش اون موقع کسی اینا رو به من گفته بود. اما من به شما گفتم. خود دانید.)

* برای جبران درسها تصمیم گرفتم از تعطیلات نوروز کم کنم و بشینم درس بخونم.

* بانو خیلی به درساش  میرسید . روزهای اول زندگی هیچ سختی به چشم نمیاد. مخصوصا اگر خانوم پر برکت باشه.