روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

اولین خانه زندگی ام
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات

الان باید خونه اجاره میکردم. کم کم یک ماهی میشد که من تو مدرسه بودم و بانو در خوابگاه. دیگه بیشتر از این صلاح نبود . اما نمیدونم چرا خیلی برا خونه وقت نمیزاشتم.

فقط عصر ها گاهی میرفتم خونه ای رو برا اجاره کردن میدیدم. بیشتر کارم درس بود. همیشه هم مثل ادم های خجسته لبخندی میزدم که انگار خوشبخت ترین ادم های دنیام.  در حالی که اگه مثل عاقلا حساب کتاب میکردم میدیدم چقدر گرفتاری دارم. اما خوشبختانه در چنین موقعیت هایی خون به اندازه کافی به مغزم نمیرسید و من شادان و خجسته بودم.

یه روز از بلند گوی مدرسه صدا زدن اقای فلانی تلفن.

 رفتم پای دستگاه تلفن و دیدم یکی از دوستامه. میگه فلانی خانومت کجاس ؟

 میگم خوابگاهه.

 خب خودت کجایی ؟

 مدرسه ام.

خونه پیدا کردی ؟

نه .

خب : برو فلان جا یه خونه هست اگه دوست دارشتی توش بشین. کرایه هم نمیخاد بدی.!!!!


ما نیز خوشحال و شادان رفتیم خونه رو دیدم. خونه کوچیکی بود اما برای اسکان موقت ( البته موقت یکساله )  خیلی مناسب بود.

فرداش یه وانت گرفتم و کل زندگیم گه عبارت بود از :

مقداری کاسه بشقاب. یه چمدان لباس و ده پانزده تا کارتن موزی کتاب رو بار وانت زدم.

بعد از 6 - 7 سال طلبگی این کل دارایی من بود.

حالا بگذریم که با چه زحمتی این کتاب ها رو از طبقه سوم اوردم پایینو چه کمر دردی گرفتم.

بعدش هم دست بانو روگرفتم و اوردم تو کلبه تنهایی خودم. به قول معروف حالا دیگه ما بودیم و خونه خالی.

ضمنا تو اون خونه به اندازه لازم لوازم زندگی بود و احتیاجی نبود که ما فعلا بیفتیم تو بازار برا خرید لوازم .

و اینگونه بود که ما بعد از یک ماه که از عروسی میگذشت رفتیم تو خونه خودمون. اما باوسائل زندگیمون فعلا مال خودمون نبود .

پ ن : شاید هر دختر دیگه ای بود حاضر نبود اول زندگی تو همچین خونه ای زندگی کنه. اصلا بعضی ها تا طرف خونه نداشته باشه بهش زن نمیدن. شاید خیلی از زن ها جرات همچین زندگی کردنی رو نداشته باشن. این لطف خدا بود که بانو به من اعتماد کرد و گذاشت در ارامش مساله حل بشه.

پ ن : اون خونه جوری بود که من نمیدونستم کولر داره ، از پنکه دستی استفاده میکردیم و بعد از عید که هوا گرم میشه چه زجر شیرینی کشیدیم. یادمه چند تا مهمون از مشهد خسته و کوفته اومدن خونمون. بندگان خدا برای فرار از گرما بیشتر از چند ساعت نتونستن بمونن.

 تو این خونه کوچیک اگر کمترین غذایی میپختیم کل خونه رو بو بر میداشت. مخصوصااگر پیاز سرخ کرده بود. گاهی برای اینکه باد بیاد  داخل و کمی هوا خنک بشه در کوچه رو باز میزاشتیم.

اما ما همیشه فکر میکردیم اینا فقط برا چند روز کوتاه هست و فکر میکردیم که به زودی زود همه چیز تغییر میکنه. برای همین احساس خوبی داشتیم.