روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

شب عروسی 2+ خانه.
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/۱٤  کلمات کلیدی: خاطرات

من دلم نمیخواست عروسی چندان یخ و بی روح باشه. بهر حال باید بشه بهش گفت عروسی.

اما میدونم که طرف زنونه بعضی ها شعر های سنتی خوندن و بعضی ها دست زدن اما خبری از رقص نبوده. این اولین عروسی کاملا مذهبی و شاد تو فامیل ما بوده و تا هنوز هم  رو دستش نیومده و شاید به این زودی ها هم نیاد.

تو هر عروسی که به خانوما خوش بگذره اون عروسی ، خیلی سر زبون می افته . وقتی مراسم تموم شد جلو درب سالن که میخاستم بانو رو سوار ماشین کنم در میون جماعت بزرگی از زنان فامیل دو طرف گیر افتادم. همه تبریک میگفتن و من هم سعی میکردم با روی خوش و خندان از همه تشکر کنم. بعضی از عمه هام اشک تو چشمشون جمع شده بود ، و همین طور دختر عمو ها و ... .

صحنه ی جالبی بود. همون جا برای اولین بار حس کردم که چقدر زنها دوست دارن شوهرشون مذهبی و پاک باشه. با دختر عمه ها و دختر خاله هایی سلام علیک کردم که وقتی بچه بودیم سر به سرمون میزاشتن و میگفتن فلانی میخای زهرا رو بهت بدیم ؟ میخای فلانی رو بهت بدیم ؟ و ....

تبعا اون ها هم این خاطره ها تو ذهنشون مونده بود و همون طوری که اینها برای من یاداوری میشد برای اونها هم حتما یاداوری میشد حالاکه رو در روی هم تبریک و تشکر تحویل هم میدادیم ، تو دلم میگفتم ببین دست تقدیر چطور بافته های ما رو پنبه میکنه . زن عمو چه ارزو ها داشته ، شاید مطمئن بوده که من دامادش میشم اما وقتی رفتم حوزه دیگه قید همه چیز رو زدن. دختر بی دختر. اما حالا گریشون گرفته و شاید پشیمون شدن.


من زودتر از بعضی از دخترهای فامیل داماد شده بودم. حتی از دختر هایی که از من بزرگتر بودن.

و شاید تحمل این مساله  برای بعضی ها سنگین بود. یکی از خاله هام میگفت تو هنوز کوچیکی ... . و این حرف رو فقط به این خاطر میزد که دخترش از من دو سال بزرگتر بود و با این که زیبا و درس خونده بود اما هنوز شوهر نکرده بود. ( انگار تا اونا شوهر نکنن ما باید تو خونه بمونیم) !!!

پدرم غرق شادی بود. اما باز هم نگران بود. خب این پسر هنوز نه خونه کرایه کرده و نه درامدی داره و نه حتی میدونه زندگی یعنی چی. این بچه اگه خل نبود که ازدواج نمیکرد.

از هر کدوم از عمو ها و خاله ها و ... یه دونه ربع سکه هدیه گرفتم که الان هیچ کدومش رو ندارم.

پدرم هم نهایتا یه سکه تمام هدیه داده باشه. چون ممن اصلا یادم نیست چی هدیه داد.

ازدواج ما به همین راحتی تموم شد ، سه روز بعد از ازدواج بانو رو شهرستان گذاشتم و خودم برا امتحانات اومدم قم. یکی دو هفته بعد هم بانو اومد قم و به خوابگاه محل تحصیل رفت.

باید خونه ای کرایه میکردم اما نمیدونم چرا  من به فکرش نبودم. درگیر امتحانات بودم و بعد از اون هم با رفقای مدرسه دور هم مینشستیم و حرف میزدیم. گهگاهی هم که خسته بودم به عنوان قدم زدن به بنگاه مسکن سر میزدم ببینم خونه ی مناسبی هست یا نه.

پدرم بجز دو سه روز اول دیگه بهمون زنگ نزد. انگار احساس میکرد الان دیگه تو پیدا کردن خونه میمونم و امروز فرداس که زنگ میزنم میگم بابا خونه ندارم چکار کنم ؟

بعد اونم با حس پیروز مندانه ای میگه : بابا جون من که بهت گفتم تو هنوز بچه ای. من که گفتم صبر کن حالا عروسی نکن و ... . حالا درد سراشو برا من اوردی. ؟

اما زهی خیال باطل.

این که میگن پدر و پسر کمی با هم رقابت میکنن تا حدی درسته ، البته نوعی رقابت صمیمی که هر کسی میخاد خودشو ثابت کنه.

تو این روزها گاهی با بانو قرار میزاشتیم دور و بر حرم و همدیگه رو اونجا میدیدیم. چند تا خاطره ی جالب در این مورد دارم که بعدا براتون میگم.

*

ازدواج چندان کار سختی نیست اگر کمی توقعاتمان را پایین بیاوریم.