روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

شب عروسی 1
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات

اخرای تابستون فصل عروسی هاست و از چند ماه قبل باید سالن عروسی رو رزرو کرد و الا تو اون فصل مخصوصا که همزمان با ماه شعبان هم باشه ،سالن خالی پیدا نمیشه.

اما حالا من سه هفته قبل از عروسی میخواستم دنبال سالن بگردم. راستش در حالت عادی هم نمیشه سالن اونم سه هفته قبل از عروسی پیدا کرد چه برسه به ماه شهریور و این فصل سال.

یه شب نشستم حساب کردم دیدم چیزی حدود 550 - 600 تا هم مهمون دارم. فامیل ما خود بخود بزرگ بود اما خب دوستان و اشناها هم به این تعداد افزوده میشد. اصلا دلم نمیخواست بعدا بهم بگن : حاج اقا خسیس بازی در اورد مارو برا عروسیش دعوت نکرد.

تبعا این همه مهمون هم تو یه سالن معمولی جا نمیشد. ضمن اینکه نمیخواستم تجملی باشه اما نمیخواستم بی کلاس هم باشه.

خودم تنهایی باید میرفتم دنبال سالن. فکر کن یه آدم 23 ساله که هر از بر تشخیص نمیده خودش تنهایی باید اینکار ها رو بکنه. ادم که نمیتونه به باباش یا عموش بگه برو برام سالن پیدا کن. کار دست خودم رو میبوسید.


یا علی گفتیم و با بانو  رفتم تو یکی از خیابون های با کلاس شهر که چند وقت قبل اونجا عروسی یکی از اقوام بود.

میدونستم که تو اون خیابون دو تا سالن خوب هست. اولی که فضاش خوب نبود اما دومی ، وقتی تقویم برگزاری مراسماش رو اورد من دیدم دقیقا همون هفته ای که من میخوام یه دونه جا خالی داره. حالا کسی قبلا رزرو کرده و بعد کنسل کرده یا هر چی من نمیدونم.

منتها من اخر هفته میخواستم و ایشون وسطای هفته فقط وقت داره. ( اینم خودش حکمتی بود)

خوشحال و شادان سالن رو رزرو کردم اما از اونجا که صاحب سالن ادم خوبی بود گفت : حالا چون شمایی 300 تومنش هم تخفیف.

اومدم خونه و خبر رو به پدرم دادم.

پدرم که عمرا فکر نمیکرد من همچین سالنی تو اون تاریخ - نزدیک 15 شعبان - پیدا کنم دیگه دید راستی راستی دارم داماد میشم.

دلم براش سوخت. دلش میخواست برا پسرش سنگ تموم بزاره اخه میگن شیرین ترین لذت ها برای پدر وقتیه که ببینه پسرش داماد شده ، اونم دلش میخواست خودش دست به کار شده باشه اما بابای نازنینم فکر نمیکرد به این راحتی هم میشه ازدواج کرد.

الان چقدر دلم هواش کرده.

دیگه خرید میوه از میدون بود که خودم به همراه یه نفر که ماشین داشت رفتم میدون میوه و تره بار. تصور کن با قبا و عبا اونم تو میدون تره بار گوشه یه کیسه بزرگ خیارسبز رو گرفتم و انداختم تو صندوق عقب ماشین.

* یادمه خودم به همراه مادر رفتم شیرینی سفارش دادم. در حالی که علی القاعده باید بعضی از پسر عمه ها و پسر عمو ها و ... تو این مسائل کمک میکردن اما نکردن.

* یادمه سیب هایی که خریده بودیم تو حیات بود. قرار بود سیب ها رو شسته شده بریم تحویل مسئول سالن عروسی بدیم.

نمیدونم مادرم کجا بود، شاید ارایشگاه ، پدرم هم نمیدونم  چکار میکرد. اخه معمولا از یکی دو روز قبل عروسی همه داماد رو حلوا حلوا میکنن و نمیزارن دست به سیاه و سفید بزنه. دور و برش شادی و هلهله هست اما من دیدم که عصری که شبش عروسیه تنها خونه هستم. این همه دختر مه و دختر خاله و پسر عمو و ... همه آب شده بودن رفته بودن تو زمین.

من موندم و یه عالمه سیب نشسته. خودم نشستم تو حیات و همه ی سیب ها رو شستم.

 اما اینقدر خوشحال بودم که دارم میرم سر زندگی خودم که اصلا این چیزا مهم نبود.
سیب ها رو شستم و از کسی خواستم که شما که میرین سالن عروسی اینا رو هم ببرین. منم دیگه باید میرفتم ارایشگاه دنبال عروس خانوم.

جزئیات اون روز بیشتر از این حرف هاست که نوشتنش طول میکشه.

ما هنوز خانه ای اجاره نکرده بودیم و حجله دامادی هم تو یکی از اتاق های خانه خودمان بود.

به همه ی مهمان ها خوش امد گفتم. برای عکس گرفتن با بانو باید به طرف زنانه میرفتم. مسئول سالن و چند تا از گارسون های خانوم اونجا واقعا از جون دل اون شب کمک کردند . انگار که نمیخواستن من اون شب چیزی کم داشته باشم. اینقدر محبت کردند که خدا میدونه.


طرف خانوم ها جایی رو درست کرده بودند که با پرده جدا میشد. من خواهرم مادر و بانو و یکی دو نفر ادم محرم دیگه مارو بردن اونجا که مثلا فیلم بگیرن. یکی از اقوام بانو و یکی از اقوام ما اون شب مسئول فیلمبرداری بودن.
یکی از خانو م های گارسون واقعا خیلی خوب راهنمایی کرد. خواستم همین جا از محبت های او ن روزش تشکر کنم.


از اونجا که یه دونه کارت شناسایی پیش مسئول سالن باید میموند تا بعد از مراسم ، صبح که رفتیم کارت رو بگیریم 300 تومن باقی مونده پول رو هم نگرفت و گفت : چون خیلی خوب و اسلامی مراسم برگزار شده من میخوام این پول هدیه عروسی خودت باشه.

 پ ن : تو عروسی ها به همدیگه کمک کنید . زشتی کمک نکردن برای همیشه برای خودتون میمونه.

پ ن : عروسی حلال بگیرید.

پ ن : توکلتون بر خدا و و دستان با عطوفت حضزت زهرا سلام الله  باشه.

پ ن : اون شب اینقدر مراسم خوب برگزار شد که زن عموی بانو یواش در گوشش گفته بود : به حاج اقا بگین یه طلبه خوب هم برای دختر عموت پیدا کنه.

پ ن : غرض فقط نقل داستان بود و هر گونه برداشتی : مثل تعریف از خود کردن ، و یا ... مربوط به بنده نیست .

پ ن : تو عروسی اگه به خانوم ها خوش بگذره انگار که به همه خوش گذشته . ظاهرا به قسمت زنانه مراسم خیلی خوش گذشته بود. البته بارعایت مسائل شرعی.