روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

خرید عروسی
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۱   کلمات کلیدی:

عقد موقت ر وبه دائم تبدیل کردیم و من از این که فعلا نامزد داشتم خوشحال بودم و فکر نمیکردم به این زودی تصمیم به ازدواج دائم بگیرم.

اما تو همان ایام عقد  ، یه روز خونه بانو بودم که مادرش گفت حالا که سال درسی شروع میشه اگه ممکنه قبل از رفتن به قم ازدواج کنید تا اونجا راحت باشید . منم از خدا خواسته قبول کردم.

اونایی که طلبه هستن میدونن که ازدواج درطول سال تحصیلی واقعا به درس آدم ضربه میزنه به همین خاطر سعی میکنن ازدواج ها معمولا تو تابستون یا ایام تعطیل باشه.

 ( خیلی خوشحال شدم که این پیشنهاد رو مادر بانو گفت اخه اگه من میگفتم مسئولیتش با من بود و مطمئنا پدرو مادرم به این زودی قبول نمیکردن )

تقریبا دو ماه و نیم برای دوران عقد کافی بود.

دیدم یک ماه وقت هست تا اخر تعطیلات تابستان. به پدر و مادرم گفتم 25 روز دیگه عروسیه.  اما اونا باورشون نمیشد. اما برای اینکه بعدا متهم به دست دست کردن و بیخیالی  نشن مخالفتی نکردن  ، اما مطمئن بودن که در ظرف 25 روز نه سالن مناسب پیدا میشه و نه امکان خرید عروسی هست و نه .... .

بهر حال یک دو روز بعد به خانواده بانو خبر دادم که اوایل شهریور برا ازدواج خوبه تا بعدش دو تایی بریم قم تا از درس ها عقب نمونیم. بانو هم دانشگاه قم درس میخوند.

اما اون چیزی که برام جالب بود


خرید عروسی بود. مادرم  با خواهرومادر  بانو و خودش رفتند برا خرید. من نرفتم و گفتم درست نیست من همراه 7 - 8 تا زن بیفتم تو طلا فروشی و بازار های زنانه.

اما پول خرید ها رو دادم به مادرم .

خانواده ما یک خانواده نسبتا مرفه بود و معمولا عروسی های پر سر و صدایی داشت و ترس از اینده یا هر چی که بود مادرم رو حساس کرده بود. هیچ وقت فکر نمیکردن که به سادگی هم میشه عروسی گرفت.

انگار یکی بهش گفته بود که : این طلبه ها فقط میشینن و دستور میدن. شاید پدرم اینو  بهش گفته بود و احتمالا پدرم از کسی شنیده بود. پدر میگفت چون خودش نمیخره نمی فهمه قیمتش چقدره و فکر میکنه اینا به راحتی به دست اومده و با این بهانه ها و بدون توجه به شرایط خودشون رو از اینکه کمکی کنن معاف میکردن.

همکاری های مادر برای خرید لوازم عروسی قطع شد اونم مادر من که از بازار و خرید خوشش میومد. و بهانه اورد که پاهام درد گرفته چقدر برم بازار ؟ از فردا خودت برو هر چی میخاین بخرین. فردا نیای به من بگی این بد بود اینو نمیخام و .... .

گفتم عیبی نداره. فرداش زنگ زدم به بانو که باقی خرید ها رو خودمون انجام بدیم.

 اولین بار بود که حدود 3 -4 ساعت تو بازار بودم 9 صبح تا 12.

 حس قشنگی بود. روحانی باشی و تا حالا خرید اینطوری نکرده باشی . اونم یه جوون حدود 23 ساله. ( سن دقیقم رو نمیگماما تو همین سن و سالها بودم. ساده کم تجربه و فقط مدد الهی بود که به فریادم میرسید )

باید جوری با جذبه با مغازه دار ها حرف میزدم که خودم رو جلو خانومم نشون بدم. هر مردی اینطوریه اما شاید من دوبله این حس رو داشتم . حس زیبایی بود. خودم دلم برای خودم میسوخت ، اما اهمیتی نمیدادم. خیلی خیلی امید داشتم و در مقابل وظیفه ام به هیچ وجه احساس ضعف نمیکردم.  همه چیز از همین سختی ها بدست می اومد.

از لطف خدا  در هر مغازه ای که رفتم مغازه دار ها کلی تحویل گرفتن. انگار که از خداشون بود که به طلبه ای مشتریشون باشه. جلو بانو هم کلاس میزاشتم ( و البته اعتقادم هم این بود )  که باید جنس خوب و با کلاس خرید.

یادمه رفتم سشوار بخرم : مغازه داره کلی راهنماییم کرد. بعد پرسید کجا درس میخونی ؟ گفتم قم. خوشحال شد که طلبه شهرستان نیستم و در قم درس میخونم. کلی باهام حرف های خوب زد. از خاناوده اش گفت و از پسراش از روزگارش.. بعد هم سشوار 20 تومین رو 13 تومن  داد بدون اینکه من چونه بزنم.

از یه مغازه دیگه یه سشوار مسافرتی خریدم. چیزی حدود 6 تومن. تقریبا نصف قیمت. موقع خریدن همه ی حواس فروشنده های زن اون مغازه به ما جلب شده بود. فهمیده بودن تازه دامادم. مشغول خوش و بش با اقای مغازه دار بودم و وسط حرف ها براش یه لطیفه گفتم که باعث خوشحالی و لبخند همه شد، یکی دوتا از خانوم های مغازه دار هم به بانو تبریک گفتن.

برای چند ثانیه همشون دست از کار کشیدن و با گوش تیز کرده خیره به ما شدن. بانو فقط نگاه میکرد و حرفی نمیزد.

از همه جالب تر خریدن چمدان بود. از اونجا که فکر میکردم مسافرت زیاد میریم یه چمدان بزرگ انتخاب کردم. مغازه دار بنده خدا کلی راهنمایی کرد . خدا خیرشون بده . بعد هم کلی تخفیف داد.

حالا با اون چمدان بزرگ با خانوم تو خیابون یک طرفه ای که ماشین هم رد نمیشه اینو حالا کجام بزارم ببرم خونه ؟ کم کم تو فکر بودم که مثل حمال ها اونو بزارم رو شونه هام و ببرم سر خیابون

روم نمیشد اونو تو خیابون رو زمین بکشم. از قضا یه پیکان قدیمی پکایده ترمز کرد و منو خانوم و چمدون رو انداخت بالا و تا خونه بانو رسوند. فقط ازم خواست وقتی قم رفتم به جاش زیارت کنم.

وقتی گزارش کار به مادر و پدر رسید شاخشون در اومد. مگه امکان داره ؟ خب حق داشتن ، اگر شمام جای اونا بودین همین فکرا رو میکردین.

 هیچ وقت یادم نمیره که با اون چمدان بزرگ که فقط یک بار باهاش مکه رفتیم وسط خیابون موندم. اما همون جا هم میخندیدم. مثل دیووونه ها.!!! انگار تو زندگیم مونده بودم.

کل خرید ما عبارت بود از سرویس طلا و کمی لباس و مقداری لوازم ارایش ، سشوار و چمدان و احتمالا کیف. ...

قبا و عبا و کفش  هم خودم از قم خریده بودم و بعدا مادر خانوم پولش رو بهم داد.

اون سشوار هم برای این بود که مثلا خرید کردیم. تخت و کمد و ... هم گذاشتیم که قم بخریم. هر چند هنوز هم  تخت نخریدیم.

بانو به من اعتماد کامل داشت و اگر حرفی میزدم نه نمیگفت. به تاخت جاده ازدواج رو بالا میرفتم و از این سرعت بالا حس مرد بودن بهم دست میداد.

تجربه : هر وقت مادر بانو پیشنهادی میداد فوری بله و خیر نمیگفتم. میگفتم چشم و سعی میکردم لااقل تا 4 - 5 روز جوابی ندم تا اطراف مساله رو بسنجم. پس برای هر پیشنهادی چند روز صبر کنید.

 پ ن : ممنون از همه عزیزانی که با نکته ها توصیه ها و کامنت های عمومی و خصوصی ما رو مورد لطف خودشون قرار دادن.