روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

عاقلانه و عاشقانه
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۸   کلمات کلیدی: خاطرات

وقتی میخواستم ازدواج کنم بابام یه حرف جالب زد. گفتند : مهمترین چیزی که زندگی رو دلچسب و شیرین میکنه اینه که یک جرقه ی عاشقانه بین زن و مرد ایجاد بشه.

خود این حرف پدر : جرقه ای بود در ذهن من. واقعا جمله ی مهمی بود. حالا سوال این بود که ایا من واقعا عاشق شده ام ؟ یا فقط میخوام ازدواج کنم اونم برا رو کم کنی؟

رو کم کنی همه ی اون هایی که میگفتن : به آخوندا زن نمیدن ! رو کم کنی به همه اونایی که فکر میکنن طلبه بی کس و کار هست. طلبگی در این زمینه یعنی ول بودن و ... ! خب این فقط من بودم که با تلاش خودم باید شئون طلبگی رو حفظ میکردم.

اما در کنار همه ی این حرف ها ایا من عاشقم.؟ آیا من بانو رو میخوام ؟ تو دلم نشسته؟ راستش اونطوری که باید و شاید عاشق نشده بودم. بانو زنی معمولی اما با تقوا و راستگو بود و خصوصیت خاصی که برای من ایجاد جذابیت کنه در اون نبود.

اما یه جمله ی خاص بود که به من میگفت : ولو عاشق نشدی ، اما اگر دختر خانوم عیبی نداره و ازش بدت نمیاد ( ولو که خوشت نمیاد اما بدت هم نمیاد) باهاش ازدواج کن.

اون جمله هم این بود که : اگر عاقلانه زندگی رو شورع کنی کم کم عاشقانه هم میشوید.

 من هر چی دقت میردم میدیدم تصمیم خلاف عقلی نگرفته ام. دختر خانوم هم که الان سن زیادی نداره. تبعا تا 3 - 4 سال باید کمی زیادی تحمل کنی و اونو همون جوری که میخای تربیت کنی. بعد کم کم عاشانه هم میشوید.

البته الان چندان اعتقادی به اون جمله ندارم. چون تصمیم عاقلانه اینه که آدم با عشقش زندگی کنه نه هر کسی.

اشتباه نکنید : من الان عاشق بانو هستم اما این عشق تا بخاد جووون بگیره و قوی بشه طول میکشه و کمی دیر عاشق شدن آدم رو اذیت میکنه.