روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

چرا زیاد حرف میزدم؟
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٧  کلمات کلیدی: خاطرات

شنیده بودم که وقتی مردی ازدواج میکنه ، در یک سال اول خانومش نهایت حرف شنوی رو از شوهرش داره ، و شوهرش میتونه در این یک سال هر طوری که خواست خانومش رو با خودش هماهنگ کنه.

حالا بستگی به این داره که اون مرد چقدر عرضه داشته باشه که بتونه روی افکار و رفتار خانومش کار کنه. شاید این تاثیر پذیری بخاطر عشق سرشار زن در سال اول زندگی باشه که حاضره همه جوره برا شوهرش فداکاری کنه اما این حالت به تدریج کم میشه.

به همین خاطر بود که روزهای اول سعی میکردم زیاد با اون درباره مسائل زندگی ایده ها و ارمان هام حرف بزنم.

مثلا میگفتم: ببین : ما سرباز امام زمان عج هستیم. باید الگو باشیم. اگر ما مکروه انجام بدیم مردم حرام انجام میدن. مردم به کارهای ما دقت میکنن. ... ما باید خیلی با  اخلاق خوب  با مردم رفتار کنیم. براش میگفتم که اگه یه وقت کسی حرف تندی بهت زد نباید ناراحت بشی. مثل پیامبر خدا که خاکستر رو سرش میریختن ، درباره تجملات میگفتم درباره وعده های الهی درباره ارزش درس خوندن و درباره اینکه بالاخره بهترین جای دنیا حوزه هست و ... . جوری باهاش حرف میزدم که شدیدا از انتخابی که کرده خوشحال باشه و اون رو برای همراهی با خودم و مشکلات احتمالی آماده میکردم. اون حرف های من خیلی لذت میبرد.

 ضمنا  سه تا انگیزه دیگه هم از زیاد حرف زدن داشتم :

1 - دوست داشتم در خلال صحبت ها بیشتر بشناسمش و اون هم منو بهتر بشناسه.

2- من مدت های زیادی در حجره و تنها زندگی کرده بودم. حرف های زیادی تو سینه داشتم و نمیتونستم برا کسی بگم. اما یهو انگار راهی باز شده بود و همه اون حرف های انبار شده داشت فوران میکرد.

3- سعی میکردم عاشق ترش کنم و محبت خودم رو بهش نشون بدم. فکر نکنه من ادم نامهربونی هستم و به یادش نیستم.