روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

دیدار
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٦  کلمات کلیدی: خاطرات

عقد موقت به خوبی و خوشی انجام شد. پس فردای عقد با خریدن یک جعبه شیرینی و دسته گل و فکر کنم یک قطعه طلا به مناسبت روز زن و تنهایی رفتم خونشون.

دختر خانوم با فاصله چند متری من نشست. با چادر و بدون هیچ ارایشی. اون موقع 17-18 سالش بود. شاید 5-6 سال قبل بود.

انگار نمیدونستم که این عقد موقت برا اینه که فقط با هم اشنا بشیم. فکر میکردم دیگه کار تموم تموم شده.

ازش خواستم بیاد نزدیک تر بشینه. کنار خودم. ایشون رو هم اجابت کردند. در چهره اش چیز خاصی دیده نمیشد. کمی چادرش رو کنار زدم. لباس ساده ای پوشیده بود و انگار فکر نمیکرد چادرش رو کنار بزنم. شاید کمی ناراحت شد ، چون روی پیرهنش یه لکه کوچولو بود ( فکر کنم جای غذا بود).

اون نمیدونست چی بگه. من هر کاری میکردم که اونم شروع کنه به حرف زدن. اون دختر کم حرفی بود. همون طوری که قبلا هم بهم گفته بودن. اما کم حرفا دو دسته هستند : بعضی ها کم حرف میزنن اما پر مغز حرف میزنن اما بعضی ها کم حرف میزنن اما حرف هایی هم که میزنن ساده و معمولی بود. ایشون جزو دسته دوم بود.

یادم نیست کی بود که خداحافظی کردم و اومدم بیرون. اینقدر از ازدواج کردن خوشحال بودم و دلم میخاست زندگیم رو محکم تو دستم نگه دارم و به قول خودم الگو باشم که اصلا هیچ عیب و نقصی رو در خانوم نمیدیدم.

دوست داشتم همه ی اون چیزهایی که تو کتابها رو خوندم کاملا اجرا کنم. مهربان باشم و با گذشت ، عاقل ، احترام گذار صبور و غیره. انگیزه ام واقعا بالا بود. واقعا واقعا.

بعد از مدتی که به قم برگشتم با تلفن هر روز و گاهی روزی دوبار سعی میکردم بهش زنگ بزنم. مموبایل نداشتم و با تلفن کارتی حرف میزدم.

فکر کن : یک روحانی معمم : در کیوسک تلفن کارتی ، با نامزدش حرف بزنه. اونم حرفهایی عشقولانه. برای اینکه کسی این صحنه های فجیع رو نبینه گاهی کلی پیاده روی میکردم و میگشتم تا یه کیوسک خلوت و دنج پیدا کنم. چقدر سخت بود با جیب خالی اما مجبور بودم هر روز-3000 -2000 تومن برا تلفن بدم. اونم به پول اون موقع. ام ا اصلا برام مهم نبود.

تلفنها گاهی تا یک ساعت طول میکشید که البته حدود 50 یا 55 دقیقه اش من حرف میزدم. بعدا میگم چرا اینقدر طولانی حرف میزدم.