روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

خاستگاری و تعیین مهریه
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/۳/٤  کلمات کلیدی: خاطرات

آزمایش خون انجام شد، تو سالن آزمایش خون چه چهره هایی نشسته بودند. انگار بعضی ها حتی مانتو را هم فراموش کرده بودند بپوشند. ماندن در آن فضا کمی سخت بود. خانوم و مادرم کنار در یکی از اتاق ها منتظر بودند. قبلا شنیده بودند که در اتاق مردان اقایی ناظر بر اعمال و رفتار آزمایش دهنده هست اما ظاهرا در اتاقی که من رفتم از هیچ نظارتی خبری نبود. احتمالا خود آقای ناظر از اینکه بر کارهای یک روحانی نظارت کند خجالت کشیده و یا اعتماد کرده و چشمش را بسته.

از فضایی که کلهم اجمعین زن و شوهر جوان و دم بخت با آرایش های انچنانی بودند بیرون اومدیم و هر کسی راه خونه خودش رو پیش گرفت. مدتی بعد قرار شد شبی به خونشون بریم حرف های ابتدایی بین دو خانواده مطرح بشه.

شب موعود فرا رسید. من پدر و مادر و یکی دیگه از اقوام به خونه دختر خانوم رفتیم. اون روزها کل فک و فامیل ما کپ کرده بودند و فکر میکردند دارم کاری انتحاری انجام میدم. حتی بابا و مامان خودم.

از خانواده دختر کسی جر بابای دختر و خانواده خودشون کسی نبود. صحبت ها شروع شد.  به پدر گفته بودم که : از عبارت " ایشون رو به غلامی قبول کنید و یا معادل اینها " استفاده نکنید ، من احترام همه رو دارم اما غلام کسی نیستم.

پدر عروس از نگاه کردن به من لذت میبرد و از اونجایی که خودش آدم مذهبی و مسجدی بود فکر میکرد اگه یه طلبه تو خانواده و فامیلش باشه دیگه خیلی چیزها عوض میشه. به همین خاطر خیلی خیلی

 


امیدوار بود.

حرف ها به مقدار مهریه کشید.

پدر عروس : خب شما نظرتون چیه ؟

پدر : شما بفرمایین. شما پدر دختر هستید

فامیل ما : خود حاج اقا ( یعنی من ") نظرش چی هست ؟

پدر عروس : حاج آقا نظر شما چی هست ؟

پدر : داره به من نگاه میکنه .

همه ساکتند تا حرف منو بشنون.

من : خب دختر خانوم شما که نمیشه روش قیمت گذاشت. بهر حال هر چی بگم کمه. اما من چون طلبه هستم و باید برا دیگران الگو باشم خودم باید بیشتر از همه رعایت کنم ، البته با مهریه های خیلی کم هم موافق نیستم اما فکر کنم صد و ده تا سکه  خوب باشه.

پدر و پدر عروس : همزمان به هم نگاه میکنن و پدر زیر لب بله ای میگه ، بعد پدر با صدای بلند تری میگه : خب نظر شما چیه ؟

پدر عروس : خب بالاخره حاج آقا طلبه هستند و رعایت ایشون لازمه. ما هم حرفی نداریم.

*** کل حرف زدن ما درباره مهریه همین بود. حتی شاید کمتر از همینی که نوشتم.

 پ ن : پدر و اون یکی فامیل ما خودشون رو برای یک جلسه پر بحث و گفتگو اماده کرده بودند و وقتی کار به همین جا ختم شد حتی خودشون هم باور شون نمیشد. انگار تا حالا همچین خاستگاری به این راحتی ندیده بودند.

پ ن : قرار شد که عقد محرمیت یک ماهه ای  ( عقد موقت ) خونده بشه و بعدش اگر اخلاق ها کاملا با هم یکی بود عقد دائم انجام بشه. صیغه محرمیت هم خودم همون شب خوندم ( و به گمونم کمتر پیش بیاد تو خاستگاری داماد خودش خطبه عقدش رو بخونه )

مطالب اون شب هم در کاغذی نوشتیم و انگشتری به دست دختر خانوم کردیم خاستگاری کلا تمام شد.