روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

آزمایش خون
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢   کلمات کلیدی: خاطرات

با دختری که هنوز چهره اش رو ندیده بودیم رفتیم برای آزمایش خون. فکر کنید باید از قم بلند میشدم و میرفتم یه شهر دیگه فقط برای آزمایش خون و بر میگشتم. فکر میکنید اون روزها شهریه ام چقدر بود ؟ و هزینه اتوبوس چقدر ؟ اما اون روزها اصلا این ها رو متوجه نبودم.

پرانتزی عرض کنم که : مهمترین چیز برای من اصالت و ایمان و قدرت همراهی با طلبه بود. این مهمترین چیزی بود که میخواستم. اما انصافا اگر زیبایی برای شما اخرین و بی اهمیت ترین ملاک هم باشه باز هم ازدواج با دختری که هووز ندیدین دل آدم رو میلرزونه. من هنوز دختر خانوم رو ندیده بودم که با اون و مادر رفتیم برا آزمایش خون. حتی اونجا هم اونها جدا نشستن و من جدا. من فقط گاهی از دور دختر خانوم رو زیر نظر داشتم. تو سالنی که منتظرنشسته بودیم خیلی نمیتونستم به چهره اش که نصف اون هم زیر چادر مخفی بود زل بزنم چون قطعا اونجا افراد دیگه ای هم بودند و نمیشد خیلی به چهره دختر خانوم نگاه کرد.

بهر حال با چشم بسته و ندیده دختر خانوم رو انتخاب کرده بودیم ، این اشتباه من بود.

جوابب ازمایش مشکلی نداشت و یکی دو ماه بعد قرار بر این شد که یه شب با جمعی از فایل به خونه بابای دختر بریم و حرف ها رو بزنیم. این فاصله یکی دو ماهه هم بخاطر امتحانات و ... بود.