روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

خاتمه گفتگو ها با دختر
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳۱  کلمات کلیدی: خاطرات

بالاخره حرف هایمان را زدیم. پدر هم خوشحال بود و هم نگران. خوشحال از این که پسرش داماد میشد اما نگران از اینکه زندگی پستی بلندی زیا ددارد و این پسر ، نه پولی دارد و نه چیزی از زندگی میداند. نمیدانم چرا آن روزها پدرم مرا خیلی خیلی دست کم میگرفت ؟

حرفهایم با دختر در طی چند جلسه بود، اما متاسفانه در هیچ جلسه ای نتوانستم چهره ایشان را ببینم. از این بابت ناراحت هم بودم ، البته در خانه خیلی از مادرم سوال میپرسیدم و وقتی مادرم تعریف های زیادی میکرد ، با خودم میگفتم اگر بر فرض 30 درصد حرفهای مادرم مبالغه باشه حتما 70 درصدش درسته و من هم که قرار نیست با سیندرلا ازدواج کنم. یک زیبایی متوسط ، و همین قدر که زشت نباشه برام کافیه.

دختر به نظرم ساده ارام و مومن میومد ، ... . از اونجا که میترسیدم مادرم خیلی خوب دختر رو بررسی نکرده باشه ، هم اخلاق و هم زیبایی و ... از یکی از اقوام ( که فکر میکردم خیلی هوام رو داره ) خواستم تا همراه مادرم که میره خونه دختر ، بره دختر رو ببینه. اما اون فامیل ما حاضر نشد و خیلی راحت گفت که من این کاررو نمیکنم.

البته حق هم داشت ، چون هر کسی شرایط منو میدید فکر میکرد من نمیتونم ازدواج کنم و به همین خاطر حاضر نبود برای من اقدامی کنه.

واقعا تنها بودم اما واقعا عجب انگیزه بالایی داشتم. شهریه ام اون موقع شاید چیزی حدود 200 هزار تومن بود و اگر میخواستم خانه ای خیلی ساده ای  اجاره کنم لا اقل 300 هزار تومن فقط پول اجاره بود. اما به هیچ چیز جز ازدواج فکر نمیکردم. نمیدونم چرا ؟؟؟ .

بهر حال من دست بردار نبودم. از این مرحله هم عبور کردیم و قرار شد بریم برا ازمایش خون. تا حالا همه چیز خوب پیش میرفت. خانواده دختر هیچ حرفی نداشتن. دختر هم بخاطر روحیه مذهبی و حرفهای جالبی که براش زده بودم واقعا مشتاق بود با طلبه زندگی کنه.

( ازدواج یک طلبه + همسر یک طلبه + طلبه و دختر مناسب +همسر گزینی یک طلبه)