روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

گفتگو
ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٩  کلمات کلیدی: خاطرات

بالاخره به خونه دختر خانوم رفتیم. همراه پدر و مادر. پدر بیشتر نقش همراه  رو بازی میکرد و یه جوری مجبور به این کار بود. اون همیشه از تعهد مالی فرار میکرد و به همین خاطر تو این مساله خودشو عقب میکشید.

قرار شد با دختر خانوم تو یه اتاق دیگه صحبت کینم. مشغول صحبت شدیم اما من اصلا نتونستم چهره ایشون رو ببینم. اصلا اصلا اصلا.

حدود یک ماه بعد هم دوباره خونه دختر خانوم رفتیم و قرار شد مجددا با هم صحبت کنیم. علت فاصله زیاد بین دو جلسه هم چند چیز بود : اول اینکه من باید از قم بلند میشدم میرفتم یه شهر دیگه . دوم : بین دو جلسه ایام عید و ... واقع شد.

بهر حال کلا سه جلسه با دختر خانوم صحبت کردم. اما  تو هیچ کدوم از این جلسات نتونستم چهره ایشون رو ببینم. هم خودم نمیتونستم تو چهره ایشون نگاه کنم و هم ایشون خیلی رو گرفته بودند. از مادرم میپرسیدم چه شکلیه و ایشون هم مرتبا تعریف میکرد البته من حس میکردم که دارن مبالغه میکنن و از باب اینکه :" کی دخترش رو میده به اخوند ؟ بهانه نگیر و همینو بردار تا از دستت نرفته " سعی میکرد به من بقبولونه که خوشکل  هست ، البته شما هیچ وقت همچین کاری برا بچه هاتون نکنید ، و بهتره بهش یاد بدین تو همچین جلسه ای خیلی منطقی به دختر خانوم بگین بی زحمت یه کم چادرتون رو باز بزارین و اجازه بدین من شما رو ببینم. کاری که من نکردم و شانس اوردم که بهر حال دختر زشتی نبود.

 این جلسات نکات فراوان و بسیار جالبی هم داشت که  نمیتونم همه اش رو بگم.