روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

دو خاطره ی متفرقه
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی: خاطرات

تازه معمم شده بودم. خوش تیپ با عبای قهوه ای. معمولا هم عطر میزدم. ( البته نه خیلی هم خوش تیپ اما مرتب بودم.)

اما سر به زیر بودم و تازگی ها فهمیدم که اون موقع ها جلب توجه میکردم. اما دو تا خاطره جالب دارم. از سادگی و خجالتی بودن خودم و از ... جامعه .

اول : یه شب حدود خیابان سرچشمه تهران منزل دوستی مهمان بودم. تو پیاده رو داشتم رد میشدم که  یه خانوم چادری بهم خیره شد ، و اینقدر خیره شد تا اینکه به هم نزدیک شدیم و همین که داشتیم از کنار هم عبور میکردیم زیر لب گفت : حاج آقا بفرما بریم خونه  خدمت باشیم !!!!

من مثل اینکه سطلی اب یخ روم ریخته باشن ، حس دختری که بهش متلک بگن رو داشتم. دوست داشتم فرار کنم.

دوم : قم کنار حرم راه میرفتم که متوجه شدم دو تا خانوم جوان از پشتت سرم میان ، چند لحظه بعد از پشت سر صدا زدن : حاج اقا ببخشید .

 برگشتم و با حالتی خجالتی و سری پایین گفتم : بفرمایین .

گفتند حاج اقا این چه عطریه به خودت زدی؟ از کجا خریدی و ... . یعنی اینقدر بوی عطر براشون جالب بود.

پ ن ضروری : اینو ننوشتم که خود ستایی کرده باشم ، فقط خواستم بگم که چقدر دید ما با مردم فرق داره. مردم دنبال زن اون طوری میگردن اما ما از خجالت حتی رومون نشد سرمون رو بالا کنیم.اگه خوش بینانه این مطلب رو بخونید چیزهای مهمی دستتون میاد.