روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

اولین ملاقات با پدر زن آینده
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٧   کلمات کلیدی: خاطرات

یه روز خونه بودم که یکی از دوستام که تازه ازدواج کرده بود زنگ زد.

سلام خوبی ؟

ممنون.

تو هنوز قصد ازدواج داری ؟

من : اره

او : ببین خانوم من یه دوست داره که خیلی دختر خوبیه. مشخصاتش هم فلان و بهمان. اگه میخای برو ببین ... .

من : با حالت نه چندان امیدوارانه : ممنون. دستت درد نکنه

اول به دلم نچسبید. بی خیال شدم و حتی به مادرم هم نگفتم. اما نمیدونم چطوری مادرم هم خبر دار شد ، شاید همون دوستم یه جوری به مادرم هم گفته بوده.

مادر هم بدون اطلاع من رفت مدرسه شون تحقیق کرد و حسابی خوشش اومده بود.

پدر خودشو کنار میکشید و مادر محتاطانه کار میکرد ، مادر قضیه رو با خانواده دختر در میون گذاشت و قرار شد پدر دختر منو یه جایی ببینه، بدون اینکه به خود دختر چیزی گفته باشن ،  بهرحال پدر دختر و من یه جایی قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم ، چند تا سوال ساده پرسید و بیشتر نتونست بپرسه ، خجالت میکشید شاید هیچ وقت این همه به یک روحانی نزدیک نشده بود ، البته پدر دختر برای من هیچ جذابیتی نداشت ، به نظر خیلی خیلی خیلی معمولی میرسید. اما من خیلی به چشم پدر دختر اومده بودم ( قصدم فقط بیان واقع هست نه تعریف از خود )

بهر حال تقریبا 90 درصد مساله از طرف خانواده دختر در همون شب حل شد ، اما من با اینکه چندان از پدر دختر خوشم نیومد اما امیدوار بودم که دختر خانوم به چشمم  زیبا بیاد و برام جذاب باشه. ( البته بدم هم نیومد ولی چندان جذابیتی هم نداشت ، )

*** اون موقع فکر واقعا فکر میکردم که دختر خوب برای طلبه کم هست لذا باید کمی قناعت کرد اما بعد ها فهمیدم که قضیه بر عکس هست. خیلی از دختر ها دوست دارن شوهری طلبه و مذهبی داشته باشن اما شوهر خوب و متدین و طلبه واقعی کم هست.