روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

اقدامات ازدواجی
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی: خاطرات

حالا تصمیم به ازدواج داشتیم در حالی که سه چهار بهار از بیست سالگی رو گذرونده بودیم.بعضی از فامیل که پسر هم سن و سال من داشتن به کنایه میگفتن : هنوز کوچیک هستی و ازدواج برات زوده.

بعضی ها هم به صراحت میگففتن که ازدواج که فقط شهوت نیست و تو فک میکنی ازدواج فقط یعنی هوس ؟ ( خب منم این حرف رو قبول داشتم اما کی میگه که من فقط بخاطر شهوت میخام ازدواج کنم ؟ من واقعا میخاستم زندگی کنم. )

تبعا نقل محفل گفتگوی خانوادگی شده بودم. همه جا حرف از من بود. دخترای فامیل که بعضی هاشون از من بزرگتر بودن تعجب میکردن که چطور این بچه طلبه جرات ازدواج داره. اما من که 6 سال بود روی پای خودم ایستاده بودم این حرفها اصلا به چشمم نمیومد و کار خودم رو میکردم.

مادر به جاهای مختلف برا پیدا کردن دختر سر میزد اما نمیتونست مورد مناسبی رو پیدا کنه. حالا یک سالی میشد که دخترا رو زیر نظر داشت. گاهی هم وعده های توخالی میداد که من ایشالله تا دو ماه دیگه تو رو سر سفره عقد مینشونم..

پدر کلا بیخیال من بود و انگار که ما پدر نداریم. اون روزها با هم رابطه خوبی نداشتیم. فقط در حد سلام علیک... " اخه اون منو قبول نداشت و خیلی این برای من سخت بود که تو همچین سنی و تو همچین موقعیتی پدر پشت منو خالی کنه. چقدر او نروزها دلم پدر میخواست.