روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

تلفن
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٢  کلمات کلیدی: روزانه

بانو چند روز زودتر از من از اینجا رفت تا بتونه قبل از برگشتن به قم ، کمی فامیل هاشو ببینه و کمی خرید کنه و ... .

دیشب در اوج نوشتن یه مطالعه ی داغ ، پیامک داد که حاجی هم برام استخاره کن و هم بهم زنگ بزن. ما هم فورا استخاره کردیم و بعد هم بهش زنگ زدیم.

بعد از سلام علیک ، کنجکاوم بدونم که استخاره برا چیه ؟

میگه : صبر کن اول سلام احوالپرسی بکن بعد. میگم ما که سلام احوالپرسی کردیم.

میگه بیشتر. این کم بود.

میگم چشم. کمی باهاش حرف میزنم بعد هم برام میگه استخاره برا چی بود. منم راهنمای یهای لازم رو بهش میگم. بعد چند لحظه سکوت میکنه. اون خیلی وقتا یهو پشت تلفن ساکت میشه جوری که حس میکنی دیگه حرفی نداره.

من فکر میکنم حرفا تموم شده و میگم : خب کار دیگه ای نداری؟ میگه : نه اما بیشتر حرف بزن ، چرا میخای زود قطع کنی؟ ( حالا 7- 6 دقیقه هست حرف میزنیما).

میگم چی بگم ؟ تو که ساکت شدی. بعد ناراحت میشه و میگه خب هیچی.

( منم در اوج مطالعه دیگه ذهنم کار نمیکرد که بخوام حرفای بیشتری باهاش بزنم)

خداحافظی میکنیم.

اما تا قطه میکنیم فوری دو تا پیامک خوشکل بهش میدم تا ز دلش در بیارم. اما حدس میزنم دیر راضی بشه.